ده شعر از یاور بذرافکن

ترانه تیرماه

عین واقعیت بود

صدای زنگ بلند شد

اول نیمی از صورتم را فرا گرفت

بعد نیمه‌ی دوّم نعوذ کرد به صورت دیگر

و صورت دیگر به گفتگو افتاد

تکثیر شد روی شانه‌های زنانه‌ای

کز راست به چپ به لاغری می‌رفت و از چپ به راست نیز

با شیبی دو چندان فرو می‌ریخت

و در شانه‌های کناری خمیدگی می‌یافت

پس رو می‌کنم به کناری

می‌گویم دهان بگشا

پستان شیری سقف ببین چه تابان است

مادر!

با چشم‌های به فاصله آیا

وقتی صدای زنگ بلند شد آیا

وقتی حکم را نشان دادند

اما هر آنچه دیدی سیاهی بود

آیا من را بغل کردید؟

مانند تمام اردیبهشت‌های بارانی

که شیب تپه‌های کوچک را لیز می‌خوردم

از گیسوان بلوطی من آیا

خارهای کوهی زرد و بنفش را جدا کردید؟

صورت دیگرم دوباره تابان شد

با تلالویی شرارت بار

بعد با صدای زنگ‌دار زنانه‌ای به نجوا گفت

از تو چیزی باقی نمانده است

بعد از آنکه تو را بردند

و چراغ‌های پذیرایی

تمام شب روشن ماند

و پرده‌ها با شکم‌های برآمده

و با ران‌های لرزان از هوای شب

یکی یکی فرو کندند

و تمام پنجره عریان شد

و کوه

مثل سگ قهوه‌ای بزرگ و تن آسایی

لحظه‌ای حرکت کرد و سرچرخاند

و دوباره سر برگرداند و بی حرکت خوابید

بعد از آنکه پشت چهار راه

توی آینه‌ی ماشین

صورتم با ریش سه روزه‌اش

چشم بندم را به پایین کشید

زل زد توی چشمانم

لب‌های راهبانه‌اش جنبید

و با همین عبارت مقدس نجاتم داد

از تو چیزی باقی نمانده است

اما تمام نمی‌شود انگار

این شانه‌ها که آب می‌رود مدام

این نام

که باز می‌شود انکار

و این تجمع ماشین‌ها پشت چهار راه

هر بار

دوستان من!

نامم سعید زینالی ست

تابوت نیست اینکه در آن حمل می‌شوم

گذار فلزی تابستان است

و این کناری صورت دیگر من است

و مامور است به خاطر بیاورد

چه بر من گذشته است

دل قوی دارید

به خاطر خانواده‌ام

بعد از این به خانه‌ام آیید

زیرا خیال می‌کنند

دیگر برنگشته‌ام

بعد از آنکه صبح علی الطلوع

با تیغ پریده رنگ و کم خونش

ناگهان خیابان را

تقسیم کرد به دو نیمه بیجان

و هر نیمه روی دیگری افتاد

بعد از آنکه ناگهان یک روز

دیگر بخاطر نیاوردید

حتی یک نفر را توی جمعیت

بعد از آنکه حتی یک نفر نبود

تنها دشت مسطح خیابان بود

با کایت‌های برفراز

و سایه‌های لخته لخته‌ی ریز

در گریز

اما ناگهان مامور

بوق ماشین را فشار داد

صدای زنگ بلند شد

مادر زل زد توی چشمانم

سوسوی نور سقف سیاهی رفت

شیب سایه ها دو چندان شد

و من که به صورت دیگر درآمده بودم

ایستادم

لباس و گیسوانم را تکانیدم

مادرم را بغل کردم و پرسیدم

اجازه می‌دهید دوباره سر بخورم؟

۱۸ فروردین ۱۳۹۵


خواب سگ

خیلی گذشته است

فهمیدم نمی‌بینمت دیگر

راه‌پله از نور فلورسنت بی حس بود

زانوهای پیاپی

زانوهای از حدقه بیرون درآمده می‌آمد

یکی پس از دیگری می‌گذشت

ردیف پشت ردیف

با شباهتی بی نقص با بلور‌های کوچک اسرار که شب در کرانه‌های اقیانوس

 توی گوش‌ماهی‌ها تکان می‌خورند

لاک‌پشت‌های مادر را صدا می‌زنند

بیا اینجا

 بیا

 تا  ناپدید شویم

صداهای پا

صدای پاهای بی‌شمار توی راه‌پله می‌شکست

در پاشنه‌های بلند و بر صخره‌های تو در تو

بعد از اینکه امواج فرو خوابید

 دیدم ایستاده ام روبه روی واحدمان

سگ که با من آمده بود وحشت داشت هر آن درخت بیرون پنجره که در آستین بلند و سیاهش داشت  بیشتر عرق می‌کرد

به من و او حمله‌ور شود

پس دست کشیدم روی پنجره

پلک‌هایش که فرو بستند

 فهمیدم خیلی گذشته است

سال‌های بیشمار

بیرون پنجره آرام است

سگ چشم برمی‌دارد از درخت

می‌رود دنبال صداهای پا در عمق

 توی گود  راه پله فرو می‌رود

کاری از دستم بر نمی‌آید

زیر نور سفید و جامد راهرو

ایستاده بودم روبه روی واحدمان

آخرین صدای پا که ساکت شد صدای تو می‌آمد

گوش چسبانده ام به در ولی مثل اینکه صدای تو فهمیده است       می‌فهمم

وقتی سرفه‌های سگی می‌کردم و دست‌هایم توی پوست مرده بی حس بود

گفتم چیزی حس نمی‌کنم

دفعه‌ی آخر

شب و ساحلی را که بلعیده بود قرار دادم

بین خودم وتو

که دیگر هیچوقت نتوانم برگردم

خیلی گذشته است

داری نزدیک می‌شوی به در

با پاشنه‌های بلند روی ماسه می‌آیی

آن شب فرار می‌کردیم

بعد از اینکه میهمانی را با به آتش کشیدن میز بزرگ توی پذیرایی برهم زدیم

رو به روی آتش و مادر و پدرت

از لباس‌هایمان بیرون آمدیم و مثل دو مار سرخ به هم پیچیدیم

بیا اینجا

بیا

تا ناپدید شویم

با خنده‌های بلند می دویدی و ساحل شبیه به ملافه ای از دود

 تنت را تا نیمه می‌پوشاند

دیگر چیزی حس نمی‌کنم

در باز شد و لاشه ‌ی نورِ راهرو

در تاریکی خانه  زمین افتاد

 گفتی رفته بودی به سگ غذا بدهی

 از لباس‌هایت بیرون آمدی و دراز کشیدی کنار من

در گوش‌ماهی‌های آویزت صدای امواج می‌شکست

گفتم دیگر بین من و تو سرّی نیست

خواب دیدم ایستاده ام روبه روی واحدمان

سگ که با من آمده بود نزدیک شد و گفت وقتش رسیده است

گفت باید تقاص ربودنت را بپردازم

پس دست کشیدم روی پنجره

پلک‌هایت که فرو بستند فهمیدم خیلی گذشته است و این بار آخر است

آویزت  را پاره کردم و گوش‌ماهی‌ها بر تنت پراکندند

بر سایه روشن طلایی ران‌ها و پستانت

امواج می‌شکست

سوگند خوردم که دیگر برنمی‌گردم

امّا شب که مادر حقیقی توست نفرین کرد و فریاد کشید که از این خواب هرگز بلند نخواهم شد

۲۹ دی ۱۳۹۲


اتاق بالا

ویرانی شد

اول به صورت یک درخت که در ابریشمی ارغوانی فرو می‌رود اتفاق افتاد

بازوهای لاغر مردی که از پنجره ی رو به رو آویزان بود زیر گرما شکاف برداشت و پایین ریخت و شیشه‌ها کنار هم هر دوازده خورشیدی را که بیرون آمده بود نشان دادند

باید زودتر متوجه می‌شدم

صورتم که بیش از همیشه گود افتاده بود ناگهان ظاهر شد و توی گوشم گفت چشم‌هایت را ببند و اگر نجات پیدا کردی برگرد پیش خانواده‌ات

وقتی رفتم کنار پنجره دیگر زمان نبود

خیابان در اعوجاج بود و از لابه¬لای جمعیّت سیاهی می‌رفت

و صورت پشت صورت بود که با شتاب می¬گذشت

دیگر زمان نبود

صورت‌ام یک‌بند می‌گفت خانواده‌ات تا زمان هست برگرد پیش خانواده‌ات

امّا من دیگر فریب‌اش را نمی‌خورم و چشمانم که این صورت پرفریب از آن عاری¬ست شاهد من است

که طی چند زندگی متوالی منتظر بودم برای همین روز

خانواده‌ام اینجاست

خانواده¬ی من رودخانه‌ای آزاد است که من همیشه دوست می‌داشتم پاهایم را تویش خنک کنم تا به آهستگی سِر شوند و خواب بروند و نیمه‌شب که شد برخیزند تا با هم برویم توی خیابان خالی قدم بزنیم

من خوابم را برای تو تعریف کنم و تو دستم را فشار بدهی و بگویی چشم‌هایت را ببند چیزی نیست

خانواده‌ام اینجاست

از پایین به من اشاره می‌کند که بیا فرزند تو هم بیا پایین

شاید ازصورت‌ام خواندند یا شاید همان‌ها بودند که صورت‌ام را فرستاده‌اند بالا برم گرداند یا صورت‌ام از همان اول برای آن‌ها بود

یعنی تمام این‌ها را به ارث برده‌ام؟

یعنی اینکه همیشه احساس می‌کنم حلزون ها از توی گودی صورت¬ام می¬پیچند و میآیند بالا تمام اتاق را نوچ می‌کنند برای همین است؟

یعنی جان سالم بدر میبرم؟

یعنی می‌توانم از درخت بروم پایین پیش مادرم و بگویم این وحشت که توی جلد صورتت رفته می‌رود مادر

و این روز آخر است ؟

این بادکنک¬های ارغوانی که عروج می¬کنند نشانه‌اند

این شیشه‌ها که از پنجره باز می‌شوند و بین ساختمان‌ها بال می‌زنند و باز می¬گردند هم نشانه‌اند

که این روز آخر است و امروز تمام تصاویر کوچ خواهند کرد

برای خانواده‌ام دست تکان می‌دهم از پشت پنجره

این یعنی می¬بینمت پدر شادمان از اینکه زمان نیست پس وقت هم دیگر تلف نمی¬شود و ما برای همیشه آزادیم

یعنی می‌بینمت برادرم با سایه‌ات که روی زمین بند نمی‌شود زیرا جاذبه یک خیال همگانی‌ست و تنها تو و هر دوازده سایه‌ات از آن آگاهید

یعنی می‌بینمت مادر تو هم ببین که حالم خوب است و این پیراهن ارغوانی که هر دو دوست می‌داشتیم چقدر برازنده‌ی من است

حالا می‌توانم پنجره را ببندم برگردم توی تخت خواب

کنار تو عشقم

خواب و بیدار بی آنکه چشم باز کنی می‌پرسی هنوز زمان داریم؟

دست می‌کشم روی صورتت که با غروب خورشید دوازدهم می‌خواهد توی شب فرو برود

دیگر چشم‌هایت را ببند نیلوفر سرخ من

نیلوفر کبود

نیلوفر تاریک

۱۹ مهر ۱۳۹۱


سانتی‌مانتال

« شباهت» جادوی سیاه طبیعت است و من یک نمونه از قربانیان آن هستم

شباهت” یک  وضعیت عادی میان چند انسان نیست یا بین صدای انسان ها یا صداهای دیگری که همیشه حضور دارند یا مثل جانوری زاییده می شوند و از آن به بعد زندگی می کنند

 این را همه می دانند که جادوی سیاه تنها در قدرت شیطان است و گفته می شود هر ماه شب چهاردهم می زاید و سالکان او را همیشه با شکمی بزرگ نقاشی کرده اند و چشمانی تنگ و روحی در رنج

نزدیک صبح خواب بدی دیدم

کوهستان بود

روی زانو نشسته بودم

برف می آمد و حس می کردم  همه جا را با صورتی غلیظی پوشانده و برای خانه رفتن دیر است

او هم با لباس مدرسه آنجا بود و یادم هست از پشت گرفته بودمش در آغوشم      توی تاریکی نمی توانستم ببینمش

 تنها صدای فلزّیِ پیچش موهایش که  توی صورت ام فرو می رفت می آمد و تنفس اش که می دوید زیر پوستم و هارتَر

می شد

در واقعیت وقتی از توی موهایش رد می شدم همیشه برمی گشتم ولی اینبار ابری سرد پایین آمده بود و داشت زیر پایمان را خالی می کرد

خواستم بگویم پاهایم نمی کشد     می ترسم نتوانم نگه دارمت         ولی ترسیدم

می دانستم  اگر صدایش کنم  صدایم از دور می آید و با اصوات  سگها و کوه خواهد آمیخت و بین من و او خواهد ماند

فکر می کردم چرا سرانجام من این است

همیشه  وقتی کوه می روم تنهام       وحشت دارم با کسی بروم توی راه ابر بگیردمان نتوانم پیدایش کنم

می دانم که بعد همه می گویند    دروغ می گویی     پرتش کردی     هیچکس نبود و تو پرتش کردی

سر چرخاندم نبینمش از دستم کنده می شود  ولی  درست روبه روی چشمم اتفاق افتاد

به فاصله از من ایستاده بود و ابر که هرچه نزدیک تر می آمد به سیاره ای عظیم و سفید شباهت می یافت او را شبیه به قدّیسه ای هاله می گرفت

فریاد کشیدم فرار کن  ولی صدایم پرنده ی کوری بود که از چاک گردنم به بیرون جست و به صخره ها کوبید و در شیب درّه گریخت

فهمیدم دیگر شبیه خودم نیست

دست بردم به صورت ام ولی هرچه موهایم را کنار می زدم نمی توانستم پیدایش کنم

نگاه کردم هنوز آنجا می بینمش یا نه

دیدم از  وحشت خمیده روی زانوهایش و حفره ای تاریک است     با هر دو دست گوش هایش را گرفته  و زیر درخشش ابر دارد لاغر می شود

دیگر نمی توانم نجاتت دهم «ارکیده ی سرد من»

این ها را قبلن هم دیده ام

آن روز بعد از دو هفته که برف می بارید آفتابی بود

بردمت روی پشت بام

رخت ها تلو تلو می خوردند و خیابان افتاده بود زیر نور شرابی عصر آخر اسفند

اسمت را صدا زدم

با چشم های بسته برگشتی و دست هایت را شبیه به نوار سپید معلقی رها کردی روی گردنم

جمعیّت ساختمان ها دورمان را گرفته بود و نگاهمان می کرد و فکر می کردم نزدیک می شود

« از من می ترسی که نگاهم نمی کنی؟»

این را توی گوش ات زمزمه کردم       موهایت را کنار زدم و پشت گردنت را بوسیدم

یکهو از سرما چندشم شد

دیدم با وحشت زل زدی توی صورتم و همینطور که ایستاده ای از من فاصله می گیری و صورتت از رنج می کشد و از بین پاهایت موهای مرده همینطور لخته لخته می افتد همه جا را با  صورتی غلیظی خیس می کند

فریاد کشیدم شیطان است و تمام اینها نقاشی ست

امّا صدایم شبیه خودم نبود و هنگامی که به من برگشت کلمات شومی بود که تو را برای همیشه ربوده بود

۱۴ اسفند ۱۳۹۰


ایمان

گفتم مسموم شده بودم

بلندگوهای هفت پر از هم فاصله داشتند و نزدیک بود بگویم توّهم هستند

از دور که روبه‌رو را بی‌حرکت فرض می‌کردم باز هم جلو می‌آمدم و رو‌به‌رو حرکت می‌کرد

بین بلندگوها یک نفر بلندگوها را تکان می‌داد و دو لوزه‌ای که از هر دو گوشش آویزان بود و دورتر می‌شد و مثل دو قطره روغن عظیم سیاه هر آن به یک طرف سنگینی می‌کرد و می‌درخشید و می‌چکید       داشت نبضش می‌زد     یا باد بود که می‌وزید

با اینکه از زانو به بالایم را حس نمی‌کردم کسی متوجه نبود

تاریک بود و دوایر نور   به حلقوم پیر و خشک و پرت‌افتاده‌ای شباهت داشت  که می‌تپید    می‌ترسید و در خود فرومی‌رفت

توی خواب هم نمی‌دیدم عزیزم عجب جشن فوق‌العاده‌ای     ولی فکر می‌کنم مریض شده باشم     حالم خوب نیست      حالم اصلن خوب نیست

از تو ممنونم خوشگلم

از همگی شما ممنونم

دیدم از گلوی بلندگو  آویزان شده‌ام و دارم خودم را می‌کشم بالا

جمعیت یکصدا اسمم را صدا می‌زند و صدا توی بلندگو می‌پیچد و بلندگو را تکان می‌دهد تا من را بیاندازد

فکر کردم شاید اشتباه می‌کنم یا می‌توانم برگردم همه چیز را عوض کنم *

گفتم ممکن است خودخواهی من باشد که آخرش حرام می‌شود

امّا اشتباه می‌کردم

دیدم یکدفعه باد متوقف شد

من ایستاده‌ام  و یک نفر که از اوّل آنجا بود وعالیجناب صدایش می‌کردند با صدایی که از زنگی بچه‌گانه می‌لرزید قرآن می‌خواند:

« از شرم دخترکم را بلعیدم»            « با پستان‌ کامل و رسیده به دنیا آمد»

« آری ساعت فرا رسید »                   « چه آن شیطان از جن باشد چه از انسان»           « ساعت فرا رسید»

گفتم نترس پدر

*- همیشه وقتی خواب می‌بینم که لخت از پنجره پرت می‌شوم بیرون و دست‌هایم مثل دو آلـت جهنده‌ی موسیقی ماغ می‌کشند و می‌پیچند دور حلقومم و تا گردن فرو می‌روند و می‌گویند می‌خواهند فقط برای آن‌ها باشم می‌توانم جسمم را بگذارم بروم پشت اندامم و بعد می‌فهمم که این فقط یک خواب است

حالا هم دیگر آرام باش عزیز دلم

چیز مهمی نیست

شاید مسموم شده باشم           یا می‌گذاری ببوسـمت؟

اینها را که می‌گفتم غروب بود            داشتم فکر می‌کردم دیگر مهمانی باید شروع شده باشد

جمعیّت شانه به شانه‌ی هم دادند و چون سکوت  بالا گرفته بود دراز کشیدند و گوش می‌دادند

بلند شدم رفتم پیش بلندگو که داشت هنوز می‌لرزید و در حالی که سخت گود افتاده بود کلمات مقدس را بیرون می‌داد

احساس کردم سبک شده‌ام

پشتم شبیه اسب حالت داشت و از دست‌های باد می‌گریخت

روی زانوهایم نشستم و دهانم را به حالت تلفظ «او» درآوردم

همدیگر را با اسم‌های غریزی‌مان صدا زدیم

همگی به پشت برگشتیم و از هم دورتر می‌شدیم

تو خیس عرق بودی

می‌خواستی بیشتر طول می‌کشید ولی شب بود و ارغوان‌هایی که پوشیده بودی دیگر شکفته بود

۹ خرداد ۱۳۸۸


حیوانات خانگی

گوشی را گذاشتم با رعایت جدّیت قدم زدم طرف تلفن گوشی را بگذارم

اندازه ی سه و نیم کاشی دور بودم هنوز می شنیدم کسی از آن طرف خط می دهد برو تلفن را بردار

می ترسیدم ضعیف بود ولی تقلیدی از صدای تو بود که موقعیت مکانی من را در آن لحظه ابدی می نمود

با پا اندازه ی سه و نیم کاشی را نشان می دهم و روی پای دوّم بلند می شوم

صحنه افتادگی پیدا می کند

می گویم مجسم کن زنی چهل ساله ام کنار خیابان می زنی کنار برم داری تا یک جایی برسانی می بینی می زنی کنار

بعد یکمرتبه تلفن جیغ می کشد می گویم آلارم تلفن بود گذاشته بودم روی هفت و چهل دقیقه خواب نمانم ولی نفهمیدم چه ساعتی زدم بیرون که اینطوری شد چراغ می زنی که من را بجا آوردی و رد می شوی

دارم روی شقیقه ام قوزک درمی آورم

زیر ناخن هایم حباب های بدبویی مثل چشم مگس رشد می کنند در تمام جهات می چرخند و خرناسه می کشند

سمّ اعصابم خیال تو را گود می اندازد و همینطور بیدار می شوم تو هم نمی گویی عروس خوشه های اقاقی شدم

چقدر خفّت آور است

می خواهم خرابه ی رو به روی پنجره ات را غرق پیچک های قرمز کنم

بعد تجهیزات شنوایی را براه می اندازم

دراز می کشم کف دریاچه تا نور آبی تلفن توی غضروف گوشم را به رنگ سرد بچه ماهی ها دربیاورد تا گلّه ی گربه سانان به پایکوبی و گرده افشانی برخیزند و یکدیگر را نیایش کنند

دخترا! دخترای من و آمفتامین!

فردا تمام تکه های لباسم را خودم تقسیم می کنم

اشباح فلورسنت را دوست خواهم داشت و برایشان گوشت می اندازم

فردا حالم بهتر است

دلتنگی نمی کنم

می روم سربازی

پوتین تمام مادرجنده های جهان را واکس می زنم

به ایالات متحده حمله می کنم

به مارکسیست های ابنه ای حمله می کنم

به سعید مرتضوی حمله می کنم

به بچه های زیر دوازده سال حمله می کنم

به بچه های دوازده ساله حمله می کنم

به بچه های سیزده ساله حمله می کنم

به بچه های چهارده ساله حمله می کنم

به شما بچه کونی ها هم حمله می کنم

بعد می¬روم دراز می¬کشم روی تخت برادرم که چهل سال است گرسنگی می کشد و اسکلتش دیگر وزن کیر و خایه اش را تحمل نمی کند می گویم مرا ببخش توی غذای تو خلط انداختم سرما خوردی

سبای من! سبای کوچولوی مهربون من!

ساعت ها برای انترناسیونال آژیر می کشند

سال خوک شانس می آورد

فردا می روم چیاپاس پیش مادرم

غصّه نگیره دلت

وقتی بزرگ شدم

به ات تلفن می کنم

۲۸ مهر ۱۳۸۶


طراحی سریع

۱-

خیابان به شکل مخلوقات نیمه عاطفی و نیمه نقاشی ظهور می کند

زیبایی برای اسلحه یک پراکسیس است مثل اتاق خواب دخترانه ای که با ستاره ها روشن می شود

من عکاسی می کنم

دیر یا زود مقابل پارلمان با لباس شخصی اجرا دارم

اکثریت یکی پس از دیگری در حین سرود دست جمعی آمرزیده خواهد شد

هزار و سیصد و شصت و هفت ِ هجری ِ شمسی

تابستان روی اسپری های دیواری را سفید می کند

ما به یک داوطلب احتیاج داریم و احتیاج داریم معلوم باشد هوا دارد باز می شود

دست راست من باید حتما طبیعی باشد به عنوان اولین جراحتی که وضوح پیدا می کند و لحظه ی بعد

خنده های خرگوشی سر می دهد تالار سخنرانی توقعات این ژانر را برآورده خواهد کرد

لااقل ما هرگز مرکز کهکشان نبوده ایم

و مثل کمد نمی سوزیم

۲-

النجات فی الصدق

آدم ِ درستی بود

می توانست از عقبْ حس ِ حاصل از حلق و پستون اشرافی اش را منتقل کند

می گفت برای شوخی این کار را می کند

زبان ِ شکوهمندی داشت یک نجیب زاده ی به تمامْ معنا

می گفت شکمْ کالبد دوم انسان است

” شکم کالبد دوم انسان است”

می رفت در را پشت سرش می بست و می آمد چشم بندم را مرتب می کرد

از این فاصله صدایش مثل اینکه از توی کولر می آمد

می گفت دیگر تمامش کن

” باشد دیگر تمامش کن”

حالا احساس غرور می کنم

احساس می کنم مناجات است

جوش های استخوانی ِ پشت ام نوک در می آورد و آبش می آید

انگار مانتوی تنگی پوشیده باشم

۳-

” من به اسلام اعتقاد دارم”

این رمزگذاری نوعی لامپ مالیخولیایی را برای من تداعی می کند

دوست دارم از کیسه ی تمیز ِ روی پوست صورتم جدا بشوم

دوست دارم از کسی که من را از کیسه ی تمیز ِ روی پوست صورتم جدا می کند تشکر کنم

خیلی ممنون مادرم

تو مثل مادر ِ توی شعر بهنام بدری نیستی از خون من مواظبت کردی

مثل اینکه تنها شده باشم دارم برای برّه های عبری دعا می کنم

” من به خدا و بهشت و جهنم اعتقاد دارم”

خواب می بینم که داوطلب شده ام

می خواهم به احساسات ِ عمق ِ میدان واکنش نشان بدهم

روی پاشنه بر می گردم ” پاهایش مال ِ خودش نیست”

گفتم این صدای زنانه اذیتم می کند بگذارید ایشان را نشان تان بدهم

اما اتفاقی نمی افتد

تنها روشنایی به حالت چشمک زن سقوط می کند

و آب از حفره های دماغم بالا می زند

اتفاقی نمی افتد

تنها فضا کمی پلیسی می شود

۶ اردیبهشت ۱۳۸۶


اسپارتاکوس

مانده بودم برگردم یارفته بودم زودتر معرفی بشوم

 صفحه ی نمایش قطع بود         یک دفعه فلاش می زند        یک دفعه ثابت می شود

 داشتیم شام  می خوردیم  که  ثابت شد – می دانم قطع  می شود  پس  به  خوردن خاتمه دادیم و صدای

 فرانک  سیناترا  بود  یا  تا  ته  زیادش کردیم – فرض می کنم  به  خانواده ام حقیقت را نشان می دهم

 گفتم از صفحه فاصله می گیرند می روند روی  میز  دراز  می کشند  آنوقت می توانستم برگردم صورتم

 را زخمی کنم و آنها حتما فراری ام می دهند – اما همین جا لب هایم باد می کنند و مرتب کنده می شوند

 اطراف ام که تغییرات کوتاهی داده بود می رود تصویر من را به حا لت اول در آورد – اول صورتم کمی

 عقب تر بود و بعد ها بود که دوباره وارد مکالمه شد

 هشدار می دهم عده ای دارند از ستون های یونانی بالا می روند       ماسک ِ لاتین زده بودند

 با دستهای روحانی از جمله سپیده دمان صف می کشند        به پشت بر می گردند

 اینجا کوهستانهای جنوبی ِ مکزیک به راه می افتد             اما من مقاومت می کنم

 از جای روی رطوبت پشت شلوارم خجالت نمی کشم       که به دستهای عیسی مسیح شباهت داشت

 و “مثل پنج حرف ِ حقیقت بود”

 یک لحظه فکر نمی کنم تا کیرم شل کند         بین پاهایم پشت موهایش قایمش کنم

بعد – زانو هایم را می دهم به هم کمی به یک طرف خم می کنم            ” برگرد ! عزایا برگرد ! “

 نمی گذارم مصلوبت کنند

قبلا یک جا به یاد می آورم که دارم دیده می شوم

 داشتم شام می خوردم که من را معرفی کردند          چشم بندم را درآوردند

 پرسیدند تصویرم را نشان می دهم یا نفس بکشم

امّا من شروع می کنم به خودم دست می زنم

 می بینم از پشت مهره های توی گردنم خیس می شود     می رود     تا بین شیار لای پاهایم می کشد

 و زبانه زنگوله ها         روی خط ِ افق          تا ته بیرون می زند

از  توصیف ِ این   صحنه  به  واسطه ی  یک  پرسپکتیو ِ جادّه ای  که  گروهی  را ترس برمی دارد  و

 گروهی را به طور خشونت های قبیله ای پر اکنده می کند که سالها به طول انجامید     می ماند

لباس شبم را سه بار زمین می زنم تا خون نکند         “سگ های تغییر ِ صدا را بیاورید”

 لوستر های بابلی را پایین می کشم

قرار بود به افتخار مهمان ها صندلی های مان را با هم عوض کنیم

 فوتک های هارمونیک را راست نگه داریم

 تا صبح بطری بچرخانیم     و سایه بازی درآوریم

اما یک لحظه فکر می کنم که اسمم را نیاوردند

می بینم که یک نفر دست هایش را در هوا به هم چسباند

 و داستانی از شمال شرقی را برایمان قرائت کرد

مانده بودم فرار کنم  یا  تمام اینها عین حقیقت است

پس لباسم را در می آورم

 و حواس پنج گانه را احضار می کنم          ” آنچه بین ما می گذشت را یکی از آن دو فرشته می داند”

 این را به زبان لاتین گفتم

دیدم همه به طرز مهلکی زمین را کندند

 و موسیقی  فضای کوهستانی  ِ تندی را القا می کند

 آنها  با پستان های عظیم زخم افتاده ای که به دوش می کشند

 این جا  منتشر شدند

 باید سه روز ِ تمام بگذرد

تا دوباره به خواب ِ کوچکی بروند

۲ آذر ۱۳۸۵


فرنچ کیس

به طول حدودا چهار اسب می رسید

سرسامی که به دیوار می پاشید      مثل اینکه با یک ریتم ثابت تخت می شود

صورتش را به هم می ریخت

مطمئن بود جزء غیر ارادی را تشخیص می دهد      این را همیشه علامت داشت

توضیح اینکه حیاط مثل تن مرده سفت بود        آب را از روی حرومزادگی پس می زد

و لکّه هایی دو رنگ پیدا می کرد

می زند روی شانه هایتان          بر نمی گردید

یک وقت می گیرید سرش را قرص می کوبید به حصار در  که  تقسیم بندی های هندسی – شکلاتی داشت

و نگاه می کنید میبینید قسمت بالای لبش را لای دندان ها یا استخوان لثه اش می کرد و هنوز باورش

نمی شود که شما از شدت خونریزی ضعیف بودید و می خواهید هر چه زودتر ناپدید شوید

 می بیند روی سطح زمین       دارد دست و پا می زند

و شما تا غروب       روی حصار ِ در ِ آکاردئونی      تاب می خورید

در ِ آکاردئونی روی تمام رخ  ِ شما بسته می­ شود

و بوی فندوق های وحشی سالن را پر می کند

این وضعیت خیلی توی چشم می زند

دوستانم در سفارش صبحانه تجدید نظر می کنند و می پرسند چرا لذّت نمی بریم

جمعیّت به میز ما احترام می گذارد

هر چه بیشتر دقت می کنیم      نور را با خواب و بیدار ِ کم پخش می کردند      درست مقابل هشت چشم ما

توضیح اینکه ما چهار نفر بودیم و هر دو چشممان سالم بود

یک شکل تمام چاپی را به ما نشان می دهند        می گویند آنها چهار نفر بودند

بعد می بینید شنل های شادی را روی سرش می کشد و از سوراخ روی دوّم آن پلک می خورد

جمعیّت سعی می کند صدایی در بیآورد      ولی عرق می کند

توضیح اینکه تا اینجا سکوت محض حاکم بود

حتی بودای مهربان که دختری خیالاتی نرمه های دراز گوشش را با زبانش خیس می کرد

سعی می کند صدایی در آورد

” و صدا همان صداست آیا روز است “

چرا لذت نمی بریم

استعاره ها رفتاری خانوادگی دارند

مثل زن های حامله از بالا حمله می کنند

وگرنه ما به اعمالی که مرتکب می شدند آگاهیم

و دیگر نمی ترسیم

توضیح اینکه زیبایی به چهره های دیگری برگشت

امّا ناگهان اباطیل افتاد

شایع شد تمام کیک ها مسموم است

و حالت انگشت های تماشاچیان نباید عوض شود

بنا به روایت حضار

ما به اهتزاز درآمده بودیم

آبان 82


والس پذیرایی

 دیواره ای یک بار می آمد
تا پیراهن شب ش را تکان بدهد

نرینگی به تن ش می افتاد
و در گونه هایش فرو می رفت

با گوشش همه جا را گرفته بود
و ارتفاعی را که می افتاد رعایت می کرد

محیطش هدایت او را بر عهده داشت

با هسته های باستانی
و موهای زائدِ بصل النخاع

ساکت شد –

در مراسم توارث من صندلی چیدند
و کلاه های بوقی را آتش زدند

او چشم گذاشت
و اصوات یکی پس از دیگری فرو افتاد

مردان جورابهای زنان را به سر کردند
زنان سرود جدول ضرب خواندند

ابرو هایشان که فرو ریخت
من برگزیده شدم
و جای او را با صدای بلند اعلام کردم

مسمومیت محیط فزونی یافت

نیرو های سراشیبی به سرم زد
پوستم را به زمین کشید
و پیراهنش را باز کرد

چشم هایم متناسب شد

مرداد 81