شعری از شورش نادری مقدم

تابستانه

تنِ سردِ پیرِ جاکش

داغ شد

بی هیچ سخنی وِری زِری

گرم شد.

مغموم بود هوا وُ ضربِ اضطراب در بدنِ زرد می‌دوید.

در زلِ گرما از شهر،گرسنه، پریشان و خیسِ عرق

با کپلی سرخ می‌رسی به خانه

اینجا خانه‌‌ی توست

خانه‌ای خنک و آرام

مانتوات را باز رها میکنی موی خیست را

می‌گویی: تو اینجا چه کار می‌کنی پسرم؟

و بوی عطر و عرق

تاپ وُ شورتِ شور ات را

بوی عطر و عرق

موی زبر ِسیاه ِزیر بغل‌ات را

بوی عطر و عرق

سرخ بمان و سرخ‌تر شو

بوی عطر و عرق

زود باش

بوی عطر و عرق

بوی عطر و عرق و چرب وگُه

بوی عطر و عرق و چرب وگُه

تغییر کمی در بوی عطر و عرق و چرب  وگُه

تغییر کمی در بوی عطر و عرق و چرب و گُه

تغییر بیشتری در بوی عطر و عرق و چرب وگُه

تغییر بیشتری در ویرانیِ بوی عطر و عرق و چرب و گُه.

و ناگهان

در خانه آرامش دلچسب و خنکی برقرار می‌شود.

بنابراین همیشه برای من، جاکش معنای خاصی داشته است.

خانه‌ات خراب باد.

۲۲ تیر ۱۳۹۵