هفت شعر از سعید ملک

فرهنگ فشرده

زبان، چرب می‌شود بسته می‌شود باز می‌شود دراز می‌شود

زبان، زبر است

زبل می‌شود

زجاج است

زحل می‌شود

زبان، شقیقه‌ای‌ست که می‌زند به آب

به خانه می‌زند

قلب او تند می‌زند

تند‌تند می‌زند

کتک می‌زند به چاک می‌زند

جلسه را به هم می‌زند

جوهر گوگرد را هم هم می‌زند

چانه نمی‌زند

کراوات می‌زند

ثروت هنگفت به هم می‌زند

عینک می‌زند

زبان، خواب است خراب می‌شود

زخم است، برداشته می‌شود خورده می‌شود عادت می‌شود

زبان، زغال خیز است، زغال ِ‌سنگ، زغال ِ مرمر

زغال ِ چشم‌های یک دختر زرقونی که روی معدنی از کون سوار است

هر عصر صد و پنجاه معدن‌چی

سیاه و سخت و سوخته

به سمتِ صد و پنجاه خانه‌ی محقر می روند

صد و پنجاه زن ِ زرقونی، شتر‌گاو‌پلنگ

در خانه‌ها منتظرند

بعضی چربند بعضی بسته بعضی باز بعضی دراز

بعضی شقیقه‌اند

بعضی عادت

تنها یک دختر زرقونی‌ست که قلب را تند‌ تند می‌کند

۳ بهمن ۱۳۹۰


اختلال

یک کوه من یک کوه تو و در میان هزار هزار دره پیچیده بود

من آتش به پا کردم، تو دور آن چرخیدی

دره پایین کشید خودش را از میان بس که چرخیدی

رفت تا کوه از میان

هزار‌هزار هوا برداشت گذاشت دست مرا در دست‌های تو

دیگر دستی نمانده‌بود در میان

هیچ خوابی حرام نمی‌شود فقط از پهلویی به پهلویی دیگر جابه‌جا می‌شود

مثلن خود تو، دندان‌های سالمی داشتی از گوشت لخت‌تر

بعد از چهل شب و روز محاصره‌ی سخت

برج و باروی تو فرو ریختند

همه را از دم تیغ گذراندند

تو در پر شال‌ات یک کارد حبشی داشتی

بلند زدی به خودت

من از پهلوی دریده‌ی تو خاکستر شدم ریختم فرات

تو تا صبح می‌گفتی کجای فرات؟

هیچ خوابی حرام نمی‌شود فقط از شکلی به شکلی دیگر تبدیل می‌شود

روزی خواهد رسید که یک شکم سیر بالا خواهد آمد

دیگر هیچ پایی نمی‌لغزد از روی پایی دیگر

هیچ دودی از کله هوا نخواهد شد از دندان

هیچ شیری یک‌بند چکه نخواهد کرد

بعد با خیال تخت

من دست روی پهلوی دریده‌ی تو می‌کشم

تو دست روی دره‌های من

تو به کوه می‌زنی

من به شکل دیگر

۳ بهمن ۱۳۹۰


ناف

ناف‌ها چشم‌های جذابی دارند

چشم‌های جذابِ بی‌دفاع

صورت‌های گردِ معصومی که آدمی‌زاد وسوسه می‌شود

دست زیر چانه‌اش بزند

محو شود در این سوراخ جذاب

ناف‌ها سوراخ‌های زبان بسته‌اند

سوراخ‌های محروم

سوراخ‌های درمانده که راه به هیچ کجا نبرده‌اند

سوراخ‌های‌‌ حقیقی آدم با خاطره‌های مادرزاد

صورت‌ات را بر پهلوی خسته‌ی من بگذار

گوش بده به تلخی سرگردانی که از خونِ من گوشت می‌خورد

به آوایی تباه که از تاریکی می‌آید گوش بده

جانوری گوشت‌خوار در قلب آن نفس می‌کشد

چه‌گونه در خودم بمانم؟

درخت را اندوه میوه‌های تلخ رها نمی‌کند

زنی هر صبح از بستری میان بهار نارنج‌ها بیدار می‌شود

اطلسی‌ها را پهن می‌کند روی بند رخت

موهای دخترش را از اسب وُ یاس می‌بافد

جای زادن از جاهای جذابِ خداست

کله‌‌ی تیز پستانْ صورتِ گردِ خداست

نافْ خداست

تاریکی خداست

تمام وسوسه‌ها خداست

صورتِ معصوم مادران از گل‌های فندقِ ناف‌شانْ خداست

بعد از تو چه گذشت

گوشت تلخ خاطره!

از مغز سفید فندق چه گذشت

ذره‌ذره بی‌صدا پوک شدم

چه‌گونه در خودم بمانم؟ چه‌گونه گذشت؟

بعد از تو تنها

دانه‌دانه موهای پریشان در خاطره مانده است

۱۱ مرداد ۱۳۹۱


شاهین‌شهر

روزگاری خرس‌ها در سرزمین‌هایی سبز زند‌گی می‌کردند، از رودخانه‌های پرآب بالا می‌رفتند

این را خدایان در همان سطرهای اول نوشته‌اند

اما قطره‌های تلخ‌تر از این هم وجود دارد

شرایط سرفه‌های خشک، شرایط خارش زخم، شرایط پس از خارش سخت

شرایطی که گوشت را لخت می‌کند، جای خالی کارساز پوست را لخت می‌کند

شرایط محدود مغز، شرایطی که پایین نمی‌رود

در گلوی باریک چاه سخت مقاومت می‌کند

ترشح قطره‌هایی که از پایین به بالا پرت می‌شوند

یا بابک! دل‌رحم باش

لذتی که در دفع هست در جذب نیست

با این شرایط محدود مغزی، تردید دارم که بمانم

دست‌های من سخت بسته‌ است، من سخت رفتنی‌ام

خدایان از همان سطر‌های اول، سخت منتظرند

تو از بوی انجیر چه می‌دانی؟

از بابک وُ افسانه، از کرم‌ها، از مورچه‌ها با بال‌های نازک وُ شفافشان

تو از خاکِ سرد وُ سنگین شاهین‌شهر چه می‌دانی؟

خدایان از همان سطرهای اول نسبتن در چند نقطه‌‌‌‌اند

خطی سخت آنها را به هم وصل می‌کند به سرعتِ نور

از سرعتِ نور صورت آنها کش می‌آید

تاثیر کشش این صورت‌ها بر سطرها ثابت شده

ثابت شده سطرها فقط ناظران زمینی‌اند

ثابت شده خدایان از گلوی باریک آسمان‌ها پایین می‌آیند

در بطن گداخته‌ی سطرها دست می‌کنند

کمی از عذاب این سطر برمی‌دارند

روی عذاب آن سطر می‌گذارند

امروز همه خرس‌های خوبی شده‌اند. پس از یک دوره‌ی سخت، به این سرزمین وُ سرمای آن خو گرفته‌اند. دیگر از ضربه‌های کاری خرس پدر، برای از پا درآوردن توله‌ها خبری نیست. خرس‌ مادر از رودخانه‌های خشک بالا می‌رود تا غذای توله‌هایش را بجوید. یکی از توله‌ها با شیطنت، خودش را به تنه‌ی درخت می‌زند، توله‌ی دیگر از شاخه‌ آویزان است.

اما قطره‌های تلخ‌تر از این هم وجود دارد

یک مخدر قوی به شرایط بی‌پدر بالا اضافه کنم

اضافه کنم به جای زخم به جای شپش

سوار نزدیک‌ترین سرگیجه ‌شوم، از سرفه‌های خشک بالا بروم

از زانوها، سینه‌ها، قرنیه‌ها

از گلوی باریک چاه، از نورها

مورچه‌ها، بال‌های نازک وُ شفاف‌شان را به روی خاک سرد وُ سنگین شاهین‌شهر باز کنند

مرا دوباره وصل کنند به صورت‌‌ام

به صورتِ یک حادثه‌ی مغزی بر‌گردم

برگشتنی چشم‌های مرا ببوسد، زن

دهان‌‌اش بوی انجیر بدهد

من به گشاد شدن مردمک‌هایش فکر ‌کنم

به خشک شدن قرنیه‌ها، سینه‌ها، زانوها ‌

آن‌جا که پرده‌های ملتهب مغز را پایین ‌کشیده‌ام

تا لخته‌های معلول خون‌ را نشان‌اش بدهم

بعد با چشمانی مختصر وُ دهانی کف‌آلوده دراز بکشم، نگاهم را به سقف بدوزم

برای حمله‌های بعدی آماده‌ شوم

ما چند احتمال کوچک بودیم زیر آسمان شاهین‌شهر

تخم یا جن بودیم یا سگ

یک روز آن‌قدر سربه‌سر تیله‌های آبی چشمهای بابک گذاشتیم

که درست از وسط آن تیله‌های معصوم، کله‌ی قرمز یک تب‌خال در‌آمد

ما انگشتمان را بی‌دلیل در آن تب‌خال قرمز چرخاندیم

افسانه آن گوشه ريزريز مي‌خنديد

به همین نسبت، در خدایان نیز کرمی هست

در خرس‌ها، در سرفه‌ها، در رودخانه‌های خشکِ خانه‌ها کرمی هست

در سقف در تیرآهن در پودر سنگ در چسبِ کاشی‌ها

در لوله‌های فاضلاب، لوله‌های حافظه، در لوله‌های سرگیجه کرمی هست

بچه‌ها، رنگ‌های زرد را زودتر از باقی رنگ‌ها تمام می‌‌کنند

در زغالِ رنگ‌های زرد کرمی هست

سرم را برای خوابیدن به زن‌ام ‌می‌دهم

در سرم، بال‌های نازک و شفاف کرمی هست

زن! برای من خوابِ یک خورشید بی‌زغال بکش که روزگاری بر سرزمین‌هایی سبز می‌تابید

روزگاری که کله‌ی قرمز تب‌خال در سینه‌ها نبود

در گلوی باریک چاه، در لوله‌های حافظه، در حفره‌های کرم‌خورده‌ی سقف نبود

روزگاری که از همان سطرهای اول، انجیر انجیر بود

در آخر به کوری چشم خدایان اضافه کنم

به کرم‌های بیشتر

به ترشح قطره‌هایی که از پایین به بالا پرت می‌شوند

به صورتِ شاهین‌شهر

به صورت‌های نورانی بیشتر:

سیاه گوشاتو ببین

شپش تو جیباتو ببین

۲۱ آذر ۱۳۹۱


شیشه

1

آوای برخاسته‌‌ی رز از درون سپیده‌دمان، از پشت شیشه‌ خواناتر است

تأثیر مخّرب خاکستری بر بخش‌های رقیق مغز

چشم‌های خاکستری ِ لاجورد، از پشت شیشه‌ خواناتر است

از شمال به قره‌قاج؛ از جنوب به قره‌قاج؛ دست مرا بگير قره‌قاج!

قلوه‌ها‌ی درشتِ سنگ، از پشت شیشه خواناتر است

توده‌ی ناپدیدِ آتش در سنگ

سنگِ مادر، سنگِ دل‌خون، از پشت شیشه‌ خواناتر است

به تدریج از خاک افزوده می‌شود

میوه‌ی هشت‌بهشتِ انار، سنجد، عنّاب، از پشت شیشه خواناتر است

صاعقه زد. آسمان چاه‌های خویش را گشود. پنجاه‌هزار خزوک، با بال‌های مَل‌مَل ِ نازک ‌سوی مسكينان زمین روانه شدند. راه را به ستار‌ه‌ها سپردم از درون سپیده‌دمان به تباهی زدم.

آيا نديديد آنان که خیالات باطل نبسته‌اند گم‌راه‌هانند؟

2

‌کوهی دمید وُ کمر آفتاب شکست. شب‌های این اقلیم دراز است. فردا که سرمای کولی‌کُش از راه برسد؛ ملخ‌ها دنبالِ خاک‌های گرم‌اند. درناهای مهاجر، رقص سایه‌هاشان بر زمین آشفته می‌ماند …

چگونه دو کتفِ رود سینه به سینه به هم می‌رسد؟

چگونه دانه‌های پر آبله، میوه‌های هشت‌بهشت به بار می‌کشند؟

از قره‌قاج پرسیدم

3

در آسمانِ پریشان، یک لکّه ارم ابر ساکن ‌شد. مردانِ پریشان گفتند لعنتی ببار. از آن ابر رعدی خاست وُ نبارید. کودکان، چشم‌هایشان هزار بار از آن هول چرخید. مادرانِ پریشان گفتند چشم‌های چپ زیباتر است …

چگونه پروانه‌ها بر باد می‌روند؟

چگونه یک جفت چشم درشت خاکستری بر بال‌‌های پروانه‌‌‌ نقش می‌بندد؟

از زبانه‌های آتش‌ پرسیدم

4

آغاز شد عذاب به صورت‌های گداخته. به صورت‌های نورانی متخلخل از حوضچه‌های مذاب. آغاز شد صاعقه‌ به صورت قوس. دهانی باز شده روی زخم، زخمی کارگر که گوشتِ زیاد می‌برد …

چه دل‌نازک شدی پسر! زخم‌ات را پهلوی من باز کن، سرسگ را سگ می‌کند علاج

آيا نديدید آنان که از چهارستون بدن سا‌لم‌اند گم‌راه‌هانند؟

ما به جگر سفید نیازمندیم؛ به سفیدیِ خون‌آلود چشم‌ها زیر تنگستن

به سفیدیِ بین سطرها؛ به نشانه‌های مبهم

به روشنایی ِ روز

آن روز هر چه دیر فرا خواهد رسید. هر چه در سینه‌ها فاش خواهد شد. هر چه سنگ‌های دل‌خون، آتش است.

مأوای ما همیشه همین قدر آتش است؟ از هاویه‌ پرسیدم

وَ تو چه می‌دانی هاویه از پشت شیشه چه‌قدر خواناتر است

جادّه‌ی بوشهر، فلکه‌ی فرودگاه، تراشکاری فولاد

چه قدر از پشت شیشه خواناتر است

5

شیشه جادو می‌کند، شیشه‌های اعلا بیشتر. دیوار به دیوار در مارینباد یا جاهای کافی‌تر …

قدم خوش روی تخم چشم‌های من گذاشتی، سکینه‌ی جادو

موهای خاكستری‌ات، سکینه‌ی جادو

سپیده‌زده؛ رمه‌ی بزغاله‌گان سرازیر شده از دامنه‌های دراک

فرصت نشد همه چیز را برایت بگویم، بزغاله من دوستت‌ داشتم

سگ شده‌بودم دنبال نفست یک ضرب می‌گشتم

چرا مرا در مارینباد زیر بارون وسط خیابون مثل مجنون تنها گذاشتی؟ سکینه‌ی جادو

من شماره‌‌شماره نفس‌‌های تو را از راه دور می‌بوسم

ایستاده میانِ دو نیستی می‌بوسم

از حفظ می‌بوسم صورتِ هزاران نیستی که تویی

ای دونه‌ی الماس من!

یک شیشه‌ی اعلا برای چشمهایت کنار گذاشته‌ام

مرا در هستی چشم‌هایت شریک کن

ای صاحبِ حقیقی سنگ! صاحبِ هفتاد سالِ سیاهْ سنگ!

به خاکستری‌هایِ لاجورد بگو، چشم‌هایت را گذاشته‌ام از شیشه‌ بتراشم

6

نشان به سگان بریده‌‌بریده نفس

به بزغاله‌های سرازیر شده از دامنه‌های دراک

نشان به برق صاعقه که آسمان سپیده‌دمان‌ را سوراخ می‌کند

به درناهای آشفته که راه آشیانه‌ از یاد برده‌اند

نشان به میوه‌ی تلخ جان

زند‌گی تباه وُ تب است

با تنبوره درآویز …

ران بریده‌ی ملخ‌ام، ضایعه‌ای با صورتی آرام

قلوه‌های حنایی زخم ‌به پیشانی‌‌ کشیده وُ بلند

ای شیشه‌ی لاهوت!

در این سپیده‌‌دمانِ صاعقه وُ لاجورد

در این سپیده‌دمانِ گشوده چاه‌های آسمان، روشن

در این سپیده‌دمانِ پنجاه‌هزار خزوک با بال‌های مل‌مل نازک

مرا به دندان بگیر وُ سفر بده

از آب‌های غول قره‌قاج سفر بده، از سرمای کولی‌کش، از خواب‌های پریشان در مارینباد

مرا سفر بده از حوضچه‌های مذاب

به پروانه‌ای ببر نشسته بر رزها با دو چشم‌ درشت چپ در بال‌هایش

با تنبوره درآویز …

ماه پاره شد؛ نقره با تنگستن سوخته ترکیب می‌دهد

بزغاله ترکیب می‌دهد به تدریج

خاکستر وُ لاجورد ترکیب می‌دهد

بخش‌های رقیق مغز ترکیب می‌دهد از حفظ

ای ملخ ناقص! تو را از خاک‌های سرد گرفتیم وُ به خواب‌های گرم سپردیم

آیا ندیدید آنان که نشانه‌های ما را ترکیب نمی‌کنند گم‌راه‌هانند؟

چیست مگر در آوای برخاسته‌ی رز از دورن سپیده‌دمان؟ از باباکوه پرسیدم

گفت: با تنبوره درآویز

7

به خواست تو سنگِ دل‌خون، مرده‌ها جوان می‌مانند

پس نزد شیشه‌ می‌سوختم، به تبی جانکاه می‌سوختم، به بادیه‌ای خون‌خوار

تنم را کرم‌های آفتاب تُک می‌زدند

چه روزها که جز سرکه وُ سراب ننوشیدم

جزشتری عاطل که هشت سمت صحرا رفت

نقطه شدم

یک خال از ورق شیشه برداشتم روی صورت هزاران نیستی نشاندم

ای صاحب حقیقی آتش! هر ذره‌ از تو که فرو نشیند شراره‌ای دگر به جان‌‌ام می‌افتد

گفتم تو تخم این کرم را در کاسه‌ی سرم گذاشتی بیا حالا میانِ دو نیستی مرگ مرا بساز

گفتی آتش وسیله‌ی آزمایش است خر نشو

8

سایه‌ای شوم توله‌هایش را یک روز بهاری در گوشه‌ی خانه‌ی ما زایید

یکی ضایعه شد با چشم‌های درشت خاکستری

ما میوه‌های تلخی شدیم ضایعه!

عاجز از علاج؛ عاجز از حوضچه‌های مذاب در سفیدی چشم

عاجز از زبان

می‌خواستم زبان‌ام را از مادرم بگیرم روی سینه‌ی دلْ‌باز سنگ بمیرم

سفر کوتاه بود؛ فرصت نشد

۱۵ تیر ۱۳۹۲


بره

شک کن به مستی آن‌گاه که آب است

آن‌گاه که در حباب گره می‌خورد به سطح می‌رسد در جسد محو یک لب از هم می‌پاشد

شک کن به مستی آن‌گاه که آتش است

آن‌گاه که مستقیم به استخوانها حمله می‌کند پوک می‌کند زانوها را خالی می‌کند

مایعات غلیظ مفصلی را در طول ران در طول لگن در طول تیره‌ی پشت به هم می‌کوبد

درد لگن از درد خاطره بدتر است

لگن بیاورید

دهان کف‌آلود‌ اسبی بی‌نفس خوابهای مرا بالا می‌آورد

شک کن به مستی آن‌گاه که باد است

آن‌گاه که باد بوی خون می‌آورد، بوی زنجفیلی خون، بوی صورت پوست کنده، بوی بره

بوی اتاق عمل قبل از آن‌که جراح وارد شود، بوی نیستاتین، بوی قارچ‌های دهان دختری که دوست‌اش دارم

من بیشتر از تو داخل دهان تو را دوست دارم

داخل دهان تو بیشتر از آنکه فکر می‌شود زیباست، داخل دهان تو شاهکار است

به سالن پروانه‌ها خوش آمدید

ای پستاندار بزرگ، جراح! مرا به بدنم گوش کن، مرا اگر از روی خط هم نبریدی نبر، مرا ازخط بیرون بزن بیرون

من گوشت تازه‌ام مرا گوش کن، همین حافظه برای من کافیست

شک کن به مستی آن‌گاه که خاک است

آن‌گاه که خدای کرم‌های ابریشم مرا فرمود ای شفیره‌ی مصلوب! صبور باش، اگر طوفان نشسته است اگر پوستی زمخت بر گوشت‌های اعلا نشسته است، صبور باش روزی از بال‌های تو ای تیزبال، گردبادی به پا خواهد خاست که پوست می‌کند از سنگ، پوست می‌کند از درخت، پوست می‌کند از کله

من از زیر یک پارچه پوست چروک چگونه دو تا سوراخ درآورم به جای بال

شک کن

به چهار عمل اصلی شک کن به چهار جنس مخالف

به چهار رنگ اصلی شک کن

به چهار جهت شب که چهار سوار بر چهار اسب کف آلود بی‌نفس به سمت خواب‌های من می‌تازند

به چهار سطر بالا شک کن به چهار سطر مشابه به چهار هزار سطر قبل از این شک کن

مستی سگ‌مستی مستی سیاه‌مستی مستی بدون مغز مستی گوشت‌خوار مستی چرخ‌کرده بدون استخوان بدون دنبه مستی سه‌نفره در حیاط در حوض در کاسه‌ی توالت هم‌زمان بلادرنگ توامان مستی کله‌پا شدن کله‌خیز شدن کله‌های باشکوه کله‌های تلألو کله‌های داخلی شاهکار کله‌های گنده‌ی دوار کله‌های ژله‌ای فرنی کله‌های حریره‌ی بادام کله‌های بلافاصله کله‌های بدون نوبت کله‌های مشخصن کله‌های مخدوش کله‌های صاحب نفوذ کله‌های تحت نفوذ کله‌های زیر محاصره کله‌های به‌طور وسیع کله‌های به صورت فردی کله‌های متعلق کله‌های هشت سال اخیر کله‌های موارد مشابه کله‌های پیوست کله‌های چشم‌انداز کله‌های در تضاد کله‌های به شیوه‌ی ملموس کله‌های به دفعات کله‌های بررسی مختصر کله‌های به طریق حسی کله‌های آبستره‌ی تغزلی کله‌های عناصر دراماتیک کله‌های مربوطه کله‌های هرچه بیشتر هر چه بیشتر هر چه بیشتر بسپار بسپار کله‌ات را خوب درآورند

منقار رفیعت را فرو کن ای فرو کننده‌ی منقارهای رفیع

راه را باز کن فنر بزن فنرهای تو خوب است فنر بزن راه را باز کن

اگر نشد زنگ بزن به منقار منقارهای رفیع زنگ بزن

به او که فنرش الماس است

به او که فنرش مثل خرطومی از زیرزمین می‌مکد

به او که فنرش کله است

مستی گرداب هنگام گلوی چاه باز می‌شود هنگام بوی خون لبخند می‌زند هنگام بچرم سیر سیگار آخرم را بکشم

ای پستاندار بزرگ، نقاش! به کله‌ی من نگاه کن به کله‌ی سه نفره‌ی من خوب نگاه کن

کله‌ی من معصوم‌ترین قارچ دنیاست

کله‌ی مرا بکش اما با عضله نه با قلم‌مو

۱ مرداد ۱۳۹۲


روجا

قندی که کله‌هایش تسکین است

شاخه‌هایش تسکین است

حبه‌هایش تسکین است

در هوای اتاق مذاب می‌شود

می‌ریزد لای ترک دیوارها، بخار می‌شود

روی پوست سقف می‌چسبد

ای قند اندوه ساز !

ما هر شب روی نوار زلزله می‌خوابیم

روی نوار سقف‌های بلند

روی نوار دست‌های کوتاه

ای اندوه نبات‌خیز!

ما هر شب روی نوار نقاله می‌خوابیم

من مصرفی‌ام، جان می‌دهم برای قیچی برای کلنگ

مرا افتتاح کن

از معدنی که نزول نمی‌کند حتا در روزهای سخت

در روزهای دل‌گیر هوا

در گردنه‌های پلور

در گردنه‌های سیوند

در کفه‌ی قطرو

در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟

بم بی

بم بی

بم بوی جیوه‌ها‌ی اسید‌ی می‌دهد شب‌ها

بوی نا

عنکبوتی از پهلوی آسمان پایین می‌آید شب‌ها

در کوچه کسی تخم ندارد که بیاید بیرون شب‌ها

ساعت چهار بار نواخت

بم بی

بم بی

بم بوی نفس‌های تو می‌شنوم شب‌ها

شب‌ها لب‌هایت که را نگاه می‌کنم سنجدها گل داده‌اند از گوشه‌ی دهانت

اگر این دیوارها بریزد شب‌ها …

سال‌ها پیش در کرمان بودیم، برف باریده بود

سنجدها بی فصل گل داده بودند

پرده‌های زاگرس از پشت پنجره‌ی خانه‌ی ما پیدا بود

عصر که می‌شد صیحه‌ای از آسمان بی‌رمق کرمان می‌گذشت

و کلاغ‌های هندی از عنکبوت‌ها می‌ترسیدند

مردها با دست‌ها با صورت‌های سیاه

از زغال قند

از گل گهر سیرجان به خانه‌هایشان باز می‌گشتند

و ردپای آنها در برف سمت خانه‌هایشان بخار می‌شد

من همان‌جا دست‌های کوتاه را دیدم که مادرزاد از آرنج بریده بود

سیمین

سیمین

مادرم را دیدم که صورت سرد پدرم را به سینه چسبانده بود

و مغز تلخ سنجدها در چشم‌های مادرم ایستاد

اگر این دیوارها بریزد شب‌ها…

ای جبهه‌ی شمال شرقی

ای قله‌ی نزدیک دور از دست

ای ستاره‌ی صبح

از موهایت در آینه پیداست

در آینه پیداست گوشه‌ی دهانت از

نا را چال کن

عنکبوت‌های بیوه را چال کن

بخند و گوشه‌ی دهانت چال کن

اگر این دیوارها بریزد شب‌ها

تو سگ نجات منی فردا صبح

۱۲ شهریور ۱۳۹۲