دیگر ننوشتن و همچنان-ننوشتن|رسول صحرانورد

دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن

هراسی هست که همواره پشت هر شاعر بزدل و خودشیفته ای را می لرزاند: اگر دیگر نتوانم بنویسم چه؟ نمی پرسد: اگر دیگر ننویسم، چه؟ دیگر-ننوشتن واقعه ای نیست که بتوان به ساده گی از کنارش گذشت. دیگر-ننوشتن پیشاپیش حامل ارزش داوری هایی است که به همچنان-نوشتن مشروعیت می بخشد، که همچنان-نوشتن را معنادار جلوه می دهد، که جنابِ شاعر را به همچنان-نوشتن مفتخر می سازد. جریان های مسلط و متعارف شعری، آن ها که همواره آماده اند چیز تازه ای رو کنند، هرگز چیزی دربارۀ این ارزش داوری ها نمی گویند. ممکن نیست بگویند، چرا که همین ارزش داوری ها، همین پیش فرض های متافیزیکی است که به آن ها حق سخن گفتن اعطا می کند. گفت و گوهای بی پایان آن ها بر سر شعر جمله گی در رهن همین ارزش داوری ها است؛ چه گونه می توانند بر سر آن به تامل بایستند؟ خودشیفته گی از همین نقطه برمی خیزد؛ بزدلی نیز به همین ترتیب. در چارچوب این ارزش داوری ها، من شعر می نویسم، معنایی ندارد جز این که من «می توانم» شعر بنویسم، و من دیگر شعر نمی نویسم، بی معنا است، ریاکارانه است، پنهان کاری است، چون مسئله نوشتن و ننوشتن نیست، مسئله توانستن و نتوانستن است. همچنان-نوشتن و دیگر-ننوشتن، هر دو، پیشاپیش قضاوت شده اند. مسئله ای حیثیتی همواره ذهن شاعران را به خود مشغول کرده است. تصور غالب این است که هرگونه کناره جویی از شعر در حکم لکه ای خواهد بود که ابداً بر دامان شخص می نشیند: کم آورد، نتوانست بنویسد، عقب نشست.

هالۀ متافیزیکی ای که به مرور زمان حول شعر تنیده شده و حتا شعر مدرن را نیز در امان نگذاشته، به همان اندازه که دلی خوش به شاعران ارزانی داشته و بلاهت عمومیِ آن ها را –خاصه در روزگار ما- در زرورقی از رمز و راز پیچیده، آزارشان نیز داده است. الهۀ شعر تنها در نقش سروش غیب بر شاعران ظاهر نمی شده و گاه بیش از هر چیز دیگری صدای ملک الموت را در گوش آن ها زمزمه می کرده است. شاعران دوره های متناوب افسرده گی، بدوجدانی، خودزنی و خودبیزاری وحشتناکی را در فاصلۀ نوشتن دو شعر پشت سر گذاشته اند. کافی بوده که این فاصله کمی بیش از حد معمول شود تا چیزی از غرور و اطمینان و اعتمادبه نفس برای شاعران باقی نگذارد.

در دوره های نانویسی و رکود چه کاری از شاعران، این بزدلان خودشیفته، برمی آید؟ سرآسیمه  دست به خواندن دوباره و ده باره دیوان ها و مجموعه های شعر می زنند، به ترجمۀ شاعران خارجی رومی آورند، تفسیری بسیار تازه از شاعری بسیار قدیمی به دست می دهند، رفت وآمدشان را به محافل شعری ده برابر می کنند، خودشان محفل شعری به راه می اندازند و احتمالاً همت بیش تری به تربیت شاعران جوان تر و نوپاتر می گمارند، به کوچک ترین و پرت ترین دعوت ها برای شعرخوانی، سخن رانی، برای مصاحبه، برای برپایی دوره های کوتاه و بلند تدریس، برای بازنشر دوبارۀ آثار، برای انتشار گزیده ای تازه ، نه نمی گویند، و همۀ این کارها را می کنند تا مبادا آن پرسش دردناک، آن «اگر دیگر نتوانم شعر بنویسم، چه؟»، سراغ شان نیاید.

تازه به همین ها هم رضایت نمی دهند. ممکن است در همین دوره ناگهان به نوشتن هایکو روبیاورند و دفتری از شعرهای کوتاه را روانۀ چاپخانه کنند. ممکن است دنگشان بگیرد و یکهو مشغول نوشتن شعرهایی با مضامینی واحد، از دورۀ تاریخی خاص بگیر تا شهری که در آن به دنیا آمده اند یا تازه گی به آن سفر کرده اند، از تابلوهای نقاشی تا رمان ها، شوند. ممکن است هر روز با ولع تمام روزنامه ها را از صفحۀ اول تا صفحۀ آخر بخوانند و در پی خبری، حادثه ای، واقعه ای بگردند تا انگیزۀ لازم را – اگر نگوییم فرصتِ مقتضی و ناب نوشتن را – در اختیار آن ها بگذارد. ممکن است به زمین و زمان لعنت بفرستند که تازه گی نه جنگی رخ داده، نه زلزله ای اتفاق افتاده، نه دوست نزدیکی مرده، نه فاجعه ای روح عمومی را خراشیده، و نه شورشی در کار بوده تا آن ها در مقام شاعرِ همۀ این لحظه های تکین بشری به کانگورویی ترین شیوۀ محتمل روی صحنۀ تاریخ بپرند و شعری تازه در زودپز های ابدیت (و ادبیت) بار بگذارند.

بنابراین مسئله فقط این نیست که خود را از تیررس آن پرسش دردناک در امان بدارند، بلکه آن پرسش دردناک چنان با هستیِ اینان درآمیخته که مسئله اصلاً در امان بودن نیست، چرا که آن ها در دوره های متناوب افسرده گی خویش در پرسش از ناتوانی می زیند، همچنان که وقتی شعر می نویسند، آن را به نام توانایی خویش ضرب می کنند و بدان فخر می فروشند. چند روز که شعر ننویسند، بیمار می شوند. شعرننوشتن برای شان حکم بیماری را دارد. در عربی اسم بیماری را بر وزن فُعال صرف می کنند. می گویند جذام. می گویند زکام. و ثُبات که می گویند، به نوعی اختلال در راه افتادن اشاره دارند. با این حساب، بیماریِ شعر که در فاصلۀ نوشتن دو شعر سربرمی آورد، شعار نام دارد. البته شعار را همه در معنایی جز این می فهمند. شعار به عبارتی، جمله ای، بیتی گفته می شود که در جهت ابلاغ حداکثری معنا فرم را به خدمت خویش درمی آورد: کوتاه و آهنگین، اما صریح و بی پرده. همین است که شاعران، به ویژه آن ها که در کار پاسداشت هالۀ متافیزیکی حول و حوش شعر اند، آن را خصم خویش می دانند. آن ها شعر را در مقابل نثر، در مقابل روایت، در مقابل واقعیت، در مقابل تاریخ، و البته در مقابلِ شعار تعریف می کنند. با این حساب، تردیدی در این نیست که شاعران به شعار همچون بیماری می نگرند. اما علائم بروز بیماری شعار تنها در به هم ریختنِ نسبت میان فرم و محتوای شعری آشکار نمی شود. یا به عبارتی دقیق تر، بروز بیماری شعار همواره متضمنِ آشکارشدن علائمی خاص در فرم و محتوای شعری نیست. گاه هم اتفاق می افتد که بیماری شعار همۀ علامت ها را برای شعر می گذارد و خود بدون آن که علامتی در کار باشد، بروز می یابد. اینجا نه نسبت میان فرم و محتوای شعری، که نسبت میان شعر و زنده گی به هم می ریزد: دستگاهِ شعرنویسی شاعر از کار می افتد، یا دست کم خوب کار نمی کند، و زنده گی در عریان ترین شکل ممکن جای شعر می ‎ نشیند، ولو آن که از افسرده گی، ملال و بی حرمتی آکنده شده باشد.

شاعران بیماری اصلیِ خود را شعار می دانند، اما شعار به معنای متداول آن. آن ها بر آن اند که اگر دست آخر نسبت میان فرم و محتوای شعری را در دست بگیرند و کنترل کنند و آن را هر چه بیش تر به سمت فشرده گی، در هم تنیده گی و تصعید پیش ببرند، دیگر نشانی از این بیماری بر جای نخواهد ماند. آن ها به این ترتیب هرگز آن بیماری بی نشان و دردناک تر خود را به رسمیت نمی شناسند، درباره اش حرفی به میان نمی آورند، آن را زیر پتو پنهان می کنند و چنین وامی نمایند که اصلاً چیز خاصی نیست، طبیعی است، پیش می آید، و گاه اصلاً ضرورت دارد: سه ماه مِی خور و نه ماه پارسا می باش.

اما چرا باید از شعار ترسید؟ چرا شعار باید بیماری باشد؟ چرا بتوان اوزان عروضی را به هم ریخت و نتوان به اوزان صرفی دست برد؟ بهم ریختن نسبت میان فرم و محتوای شعری چه اشکالی دارد؟ خیلی هم خوب است. چرا دستگاه شعرنویسی از کار نیفتد؟ یک بار دست کم امتحان اش کنیم ببینیم چه می شود.

شعر بدون شعار را باید خط زد و دوباره نوشت. شعر برای نوشته شدن به شعار نیاز دارد؛ شعار به هر دو معنای آن. هر شاعری ده پانزده تا شعار دارد، یا دست کم باید داشته باشد. مشکل شعر جدید فارسی از دهۀ چهل به این سو این است که دست از شعار دادن شسته، یا شعارهایی می دهد که به سرعت قدرت انهدامِ شعری خود را از دست می دهند. شعر متعهد و شعر سیاسی برای مدت های مدید نسبت میان فرم و محتوا را  مختل کرد، و از این حیث، سلاح بی نظیری در اختیار شاعران می گذاشت. هنوز هم بازگشت به شعر متعهد و شعر سیاسی برای خیلی ها کابوس محسوب می شود، چون توقع آن ها را از شعر برنمی آورد، و این به خودی خود نشان می دهد تیر با چه قدرتی از چله رها شده است. شعر حجم، شعر دیگر، موج نو، شعر زبان، شعر پست مدرن، شعر پسامدرن، و هر لاطائلات دیگری از این دست، شعارهای مثال زدنی ای بودند، اگر همچنان چراغ های رابطه را خاموش می کردند. بنابراین مسئله سیاسی بودن یا نبودن شعار نیست، مسئله شعاری بودن یا نبودن شعر است. فرخ زاد وقتی می نوشت: چراغ های رابطه تاریک اند/چراغ های رابطه تاریک اند، بیش از هر چیز دیگری به شعار خویش چشم دوخته بود. این بود که شعر را با شعار تمام می کرد: پرواز را فلان و بهمان. بنابراین مسئله این است: چه قدر بلدی شعار بدهی و تا کی و تا کجا می توانی شعار بدهی؟ و تازه این چیز مهمی نیست. شعاری که در فاصلۀ نوشتن دو شعر بیخ شاعر را می چسبد، اهمیت بیش تری دارد. شاعری که با شعار خویش کنار می آید و آن را دیگر همچون بیماری خویش نمی فهمد و فکر نمی کند که همه اش زیر سر ناتوانی او در ادامه دادن و همچنان-نوشتن است، مثل فرخ زاد که با نوجوانی و عنفوان جوانی خویش کنار آمد و آن را همچون زخم، همچون شعار به خود پذیرفت، ممکن است باز هم بنویسد، یا ممکن است دیگر ننویسد، اما قطعاً درک او از نوشتن شعر با درک شاعرانی که به شعار خویش همچون بختکی افتاده رویشان می نگرند، تفاوت دارد.

اگر دیگر ننویسم، چه؟ این پرسشی است در باب نوشتن و ننوشتن، و نه در باب توانستن و نتوانستن. متافیزیکِ شعر است که نوشتن و ننوشتن را به توانستن و نتوانستن تحویل می دهد. برای درک غیرمتافیزیکی شعر، برای این که متافیزیک شعر به تمامی منهدم شده باشد، باید مسئله را بار دیگر به نوشتن و ننوشتن برگرداند و راه را بر هر گونه معنای مضاعف بست. کسی که شعر می نویسد، توانا نیست، همچنان که کسی را که شعر نمی نویسد، نمی توان ناتوان خواند. همچنین کسی که زمانی شعر می نوشت و حالا دیگر شعر نمی نویسد، لزوماً توانایی های اش را از دست نداده است.

اگر شعر را نه همچون توانایی، که همچون کنش درک کنیم، بیش و پیش از هر چیز دیگری پنبۀ اسطورۀ خلاقیت و نبوغ فردی را زده ایم، و به این ترتیب، راه را برای درکِ جمعی شعر باز کرده ایم. مسئله این نیست که شعر را یک یا چند نفر می نویسد. مسئلۀ این است که هر شعر در نوشته شدن خود، اولاً به همۀ ما تکیه می کند، و در ثانی، نهایتاً به همۀ ما تعلق خواهد داشت.

اگر شعر را نه همچون توانایی، که همچون کنش درک کنیم، نه تنها دیگر از شعاری شدنِ آن برنمی آشوبیم، که سعی می کنیم بیش تر و بیش تر کارکردهای شعاریِ آن را به کار بیندازیم. به عبارتی دیگر، ازکارافتاده گی های شعر بیش تر و بیش تر به عنوان کارمایه های شعری ما استفاده خواهند شد. شاعر کسی است که روی از کار افتاده گی های شعر، روی شعارهای آن کار می کند. همیشه یادمان است: شعار/بیماریِ شعر، تندرستی زنده گی است.

اگر شعر را نه همچون توانایی، که همچون کنش درک کنیم، توهمات غیرتاریخی را دربارۀ آن کنار می گذاریم و می پذیریم که شعر نیز همچون هر پدیدۀ دیگری تخته بندِ شرایط تاریخی ای است که در آن تولید می شود. تنها در این صورت است که می توانیم با دیگر-ننوشتن خود کنار بیاییم؛ چه آن که هر روندی اگر ابتدایی داشته باشد، لاجرم انتهایی نیز خواهد داشت. شعر را نه برای ادبیت آن می نویسم و نه برای ابدیت آن. شعر را می نویسم و می دانیم دیر یا زود تاریخ مصرفِ آن به سر می آید، و امیدبخش تر از این برای ما نیست. ابدی، هر چه می خواهد باشد، جز ترس و دلهره، جز سرکوب و مرگ، جز تهوع و ارتجاع به بار نمی آورد. موقت باشید و تاریخ مصرف خود را به خاطر بسپارید.

اگر شعر را نه همچون توانایی، که همچون کنش درک کنیم، دیگر وقتِ نوشتنِ آن ترس و تردید به دل راه نمی دهیم، سرخوشانه و بی محابا می نویسیم، همه چیز را از شکل می اندازیم، به کار می گیریم، و بار دیگر به آن شکل می بخشیم. نمی ترسیم که بگویند این که شعر نیست، این که لذت بخش نیست، این که مکانیکی و بی روح است، این که کسی ازش سردرنمی آورد، این که زشت و برتکیب و بدقواره است. سگ به قبر همه شان! کاری که ما می کنیم، شعر خواهد بود، اگر خودمان تشخیص بدهیم.

اگر شعر را نه همچون توانایی، که همچون کنش درک کنیم، تنها همین گزینه را پیش روی خود نمی بینیم. کنش های دیگری هم هستند که می توانند با کنش شعر درهم آمیزند و برهم کنش داشته باشند. رقص پا پای تنورِ سنگکی، ریتم تکان خوردنِ شانه ها پشت فرمانِ کامیون، تغییر مسیرهای جادویی در مواجهه با گشت های ارشاد، پرسه و وقت کشی توی تلگرام، همه و همه، می‏ توانند مثل خون و چرک و اسپرم و عن دماغ با شعر قاطی شوند؛ نقاشی و موزیک و پرفورمنس که جای خودشان را دارند.

اگر شعر را نه همچون توانایی، که همچون کنش درک کنیم، و درست به همین دلیل دیگر-ننوشتنِ آن را بیماری نپنداریم، همچنان-نوشتنِ آن دیگر به معنای ادامه دادن به تاریخی نخواهد بود که بر اساس خلاقیت و نبوغ فردی شکل گرفته و پیش رفته و حالیا روی شانۀ شاعران سنگینی می کند و آن ها را از این که جایی در آن نداشته باشند، می هراساند، که فارغ از این سوداهای حقیر و بزدلانه، در حکم بازگشت به زنده گی تلقی می شود.

بزدل نباشید. خودشیفته گی تان را کنار بگذارید. شعار دهید و تمام شوید.

 و مکرر شب های ایستادۀ پاریس. شب های ایستادۀ پاریس.

۳۱ فروردین ۱۳۹۵


دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن 2

راستی، دیگر اگر شاعران ننویسند، اگر شعرِ دیگری نوشته نشود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

پیش از هر چیز دیگری باید تاکید کرد این پرسش تا حالا کم‏تر به این شکل مطرح شده است، یا اگر هم مطرح شده باشد، کم تر به بحثی جدی و دنباله دار دامن زده است. در واقع، هیچ دوره ای را نمی توان سراغ گرفت که چنین پرسشی، ولو برای مدتی کوتاه، به پرسش کانونی آن بدل شده باشد. همین به خودی خود نشان می دهد پرسشِ چندان مهمی تلقی نمی شده است، اما در عین حال نباید از یاد برد که این پرسش مهم نیست، درست به این دلیل که دیگر-شعر-ننوشتن مهم نمی نماید. و نکته همین جا است: شاعران ننویسند؟ خب، ننویسند؛ چه اهمیتی دارد؟! چرا باید دربارۀ چیزی که اصلاً اهمیتی ندارد، فکر کرد، حرف زد، نوشت؟

اما ممکن است پرسش را طرح نکرده باشند، به دلیل این که مجالی برای طرح آن پیش نیامده است. مسئله این است که شعر بیش از دیگر گونه های هنری رازآلود و سحرآمیز و جادوزده می نماید، و از این حیث، بیش تر حامل خصلت ها و پیش فرض های غیرتاریخی است. به ویژه خود شاعران علاقه دارند تا می توانند این خصلت ها و پیش فرض ها را برجسته کنند و به این ترتیب، وانمود کنند که صدایشان نه از حنجرۀ انسانی شان، که از اعماق تاریخ، از نخستین روزهای سکونت انسان روی کرۀ زمین، برمی آید. با آن ها باشد، به چیزی کم تر از هنری که با سرشت انسان درآمیخته، رضایت نمی دهند، و خب، هنری که با سرشت انسان درآمیخته باشد، مادام که انسانی در کار باشد، همچون طوق ملعنتی بر گردن او خواهد بود. این است که دورۀ «دیگر اگر شاعران ننویسند»، اصلاً پیش نمی آید. شاعران همیشه خواهند بود و خواهند نوشت، چون هنرشان با انسان زاده شده و تنها با انسان است که می میرد. چنین درک و دریافتی از شعر، از حیثیت غیرتاریخیِ شعر، که تنها در میان شاعران رواج ندارد و بسیاری از مخاطبان آن نیز کم یا زیاد به آن گرایش نشان می دهند، طبعاً مجالی برای طرح پرسش دربارۀ دیگر-شعر-ننوشتن باقی نمی گذارد.

درست از همین رو است که اولاً شاعران تا حد زیادی خودشیفته تشریف دارند، و در ثانی، خودشیفته گی شاعران سخت غیرشخصی است و به روحیات شخصی ِ هر یک از آن ها مربوط نمی شود.

شاعران خودشیفته اند، به این دلیل که انتخاب دیگری جز این نمی توانند داشته باشند. به همان اندازه که خود باور دارند شعر با هستی انسانی درآمیخته ، گلِ خودِ آن ها در مقام شاعر را نیز با خودشیفته گی سرشته اند. آخر چه طور می توان چیزی نوشت که پیشاپیش به چیزی در ابتدای تاریخ انسان امتداد می دهد و از این نظر همواره غیرتاریخی می ماند و از تاریخ فراتر می رود و به اسطوره و رمز و راز می پیوندد و بدین ترتیب، نوشتنِ آن به معنای دست داشتن به رموز پیچیده و سحرآمیز زنده‏گی بشری است، اما در عین حال، خودشیفته نبود؟

خودشیفته گی شاعران غیرشخصی است و به روحیات شخصی هر یک از آن ها مربوط نمی شود. در این باره هیچ شکی نیست که اول تخم مرغ بوده است و بعد مرغ به وجود آمده است. به عبارتی دیگر، در چارچوب درک غیرتاریخی از شعر، می توان نشان داد که شعرنویسی به خودشیفته گی شاعران دامن زده است، نه این که آن ها از سر خودشیفته گی به شعر رو بیاورند. شاعران پیش از آن که شعر بنویسند، یا بدون در نظر گرفتن این که شعر می نویسند، گروه برگزیده ای از آدم ها تلقی نمی شوند که ویژه گی های خاص خودشان را داشته باشند. هر شاعری درست مثل هر آدمی روحیات خاص خودش را دارد. طبعاً بعضی هایشان تا حدی خودشیفته و بعضی های دیگرشان مطلقاً فاقد خودشیفته گی به نظر می رسند. و اما این شعرنویسی است که خودشیفته گی را به یکی از خصایص ماهوی شاعران تبدیل می کند. شاعری با خودشیفته گی به تمامی همسرشت و همبافت است. خودشیفته گی رقت آورترین ویژه گی شاعران نیست، اصلی ترین ویژه گی ِ آن ها نیز هست.

خصلتِ غیرشخصیِ خودشیفته گیِ شاعران را می توان با شعرشیفته گی ِ آن ها توضیح داد: شاعران همه چیز را برای شعر می خواهند که به آن ها پناه داده است. شاعران بیرون از این پناهگاه که آن ها را از تعرض تاریخ در امان می دارد، چیزی برای گفتن، کاری برای کردن ندارند، نخواهند داشت. این است که چنین به شعر شیفته می شوند و سراسر زنده گی شان را شعر چنان می انبارد که گویی واقعاً از مادر شاعر زاده شده اند، همچنان که گویی شعر از ابتدای سکونت انسان روی کرۀ زمین با او بوده است، در حالی که همۀ ما می دانیم هیچ هم از این خبرها نبوده است.

شاعرانِ خودشیفته و بی پناه، شاعران خودشیفته و بزدل.

و خب، معلوم است این خودشیفته گی غیرشخصی، این خود-شعر-شیفته گی جایی برای طرح پرسش دربارۀ دیگر-شعر-نوشتن باقی نمی گذارد. شاعران با طرح این پرسش به خود می لرزند، شاعران با طرح این پرسش هلاک می شوند، می میرند.

اما تنها زمانی همچنان-نوشتن از حداقلی از مشروعیت برخوردار خواهد بود که تامل دربارۀ دیگر-ننوشتن به تمامی از پس زمینه به پیش زمینه بیاید و به پرسش کانونی تبدیل شود. تنها زمانی می توان از شر خود-شعر-شیفته گی خلاصی یافت و در عوض، همۀ رمزورازهای توخالی شعر را کنار گذاشت و با واقعیت مادی و زمخت آن سروکار داشت و چکش و اره و انبردست را برداشت و کار روی مادۀ آن را بار دیگر از سر گرفت که زیر بار این پرسش کانونی نلرزید و جان نداد و تا آخرش ایستاد و آن صدای – برای شاعران سودازده- هولناک را شنید که می گوید: هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، دیگر اگر شاعر ننویسند، چیزی جا به جا نخواهد شد، جای چیزی خالی نمی ماند، خلئی احساس نخواهد نشد.

به راستی، دیگر اگر شاعران ننویسند، اگر شعرِ دیگری نوشته نشود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر بنا به خصلت فرازمانی و فرامکانی شعر همچون پدیده ای غیرتاریخی باشد، هیچ جای نگرانی در این باره نخواهد بود؛ چرا که از بدو تاریخ تا کنون به اندازۀ کافی شعر تولید شده و به رغم این که بخش زیادی از این شعرهای تولیدشده به دست ما نرسیده، اما همین اندک مقداری نیز که عجالتاً در دست داریم، برای ادامۀ حیات مان روی کرۀ زمین کفایت می کند. اما اگر شعر را همچون پدیده ای تاریخی بنگریم و تولید و ترقی و تکمیلِ آن را تخته بند شرایط تاریخی خاص بدانیم، به نظر می رسد چاره ای نداریم جز این که بپذیریم دورۀ تاریخی شعر به سر آمده است، همچنان که اگر صادق باشیم، به چشم خود می بینیم که در و دیوار به این حقیقت گواهی می دهند.

مسئله این است: بود و نبود شعر توفیری ندارد. به عبارتی دیگر، شعر موضوعیت خود را از دست داده است. اگر این مسئله را بخواهیم به زبان بحث حاضر برگردانیم و بر سر آن تامل کنیم، ناگزیر آن را به این صورت بازنویسی می کنیم: دیگر-ننوشتن و همچنان-ننوشتن شعر توفیری ندارد. این بدان معنا نیست که طرح پرسش دربارۀ دیگر-ننوشتن یا – آن گونه که از شاعران انتظار می رود- دفاع از همچنان-نوشتن کارِ مهمل و بیهوده ای باشد، گرچه واقعاً همچنان-نوشتن جایی برای دفاع باقی نگذاشته و طبعاً دفاع از همچنان-نوشتن در نظر ما مهمل می نماید. بلکه کل صورت مسئله را باید به این صورت فهمید که همچنان-نوشتن چیزی جز پاسخی مثبت و تاییدکننده به دیگر-ننوشتن نیست. همچنان-نوشتن، دیگر-ننوشتن را تایید می کند. تنها زمانی می توان به دفاع از همچنان-نوشتن برخاست که آن را به نوبۀ خود دفاعی تمام عیار از دیگر-ننوشتن تلقی کرد.

شعر به بی چیزی خود خیره می شود. شعر ناتوانی خود را در آغوش می گیرد. شعر تنها با پذیرش مرگ خود به زنده گی ادامه می دهد.

شاعران وقتی با پرسش از شرایطی که دیگر-ننوشتن رقم می زند، رو به رو می شوند، ترجیح می دهند رخ بگردانند و مسیرشان را عوض کنند. در غیر این صورت، قطعاً زانوهای شان مدد نخواهد کرد و از پا در خواهند آمد. آن ها دیگر-ننوشتن را چیزی جز ناتوانی در نوشتن تلقی نمی کنند. خود-شعر-شیفته گی آن ها راه را بر هر گونه تلقی دیگر می بندد. کافی است این خود-شعر-شیفته گی را کنار بگذارند و مادیت شعر را لمس کنند؛ آن گاه چیزی جز جنازه ای متعفن در آغوش خود نخواهند یافت. کار شاعران، اگر قرار باشد از رمل و اسطرلاب فاصله بگیرند، احیای مرده گان نیست. اما آن ها می توانند دل و رودۀ مرده ها را بیرون بریزند و قلب ها، کلیه ها و مثانه های مرده گان را به زنده ها ببخشند. شاعران راهی جز قلمه زدن شعر به هنرهای دیگر، راهی جز آوانگاردیسم ندارند.

۵ اردیبهشت ۱۳۹۵


دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن-۳

چرا دیگر-ننوشتن نزد شاعران چنین سهمناک می نماید؟ چرا فکر شاعران همه آن است که اگر دیگر ننویسند، اگرنه برای دیگران، آن مخاطبان انبوه و ایده آل و تشنۀ خواندن، که دست کم برای خودشان، این شاعرانِ خودشیفته و بزدل، اینان که در زنده گی چیزی برای از دست دادن ندارند جز خودِ شعر، و خب، نمی خواهند این یک، این یکی را از دست بدهند، اتفاقی مهیب و هولناک می افتد؟ چرا شاعران هرگز فرصتِ برخاستن این پرسش را نه به خود و نه به پرسش می دهند که به راستی دیگر اگر ننویسند، چه خواهد شد؟

هنوز باید بر سر این ترس، این بزدلی، ایستاد و تامل کرد. باید بارها و بارها این صورت مسئله را به اشکال مختلف نوشت و به آن پاسخ داد. بدواً پاسخ ها ممکن است وافی به مقصود نباشند. ممکن است تکرار پاسخ های قبلی باشد. ممکن است پاسخ نباشد اصلاً. بازنویسی پرسش باشد. هیچ اهمیتی ندارد. نخواهد داشت. بار سنگینِ شعر را جایی باید از روی شانه ها برداشت و به زمین گذاشت.عجالتاً اصلِ مسئله خودِ مسئله، خودِ مسئله‏سازی است. در اگر بسته است، پنجره ها را بشکنید و خانۀ شعر را به غارت ببرید. و اما کدام غارت، وقتی چیزی در خانه نیست، یا دست کم نمانده است؟ حباب خواهد ترکید.

ترس شاعران در طرح پرسش از دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن آن‏ها را حتا از دفاع از شعر نیز معاف کرده است. دیگر-ننوشتن پیشکش؛ همچنان-نوشتن نیز به همین ترتیب؛ شاعران حتا نمی پرسند چرا باید نوشت. نوشتن امری داده شده، امری بدیهی است: در هر صورت باید نوشت. اما همیشه این‏طور نیست که صورت ها برگردند و صورتی دیگر به خود بگیرند. گاه باشد که صورت ها مخدوش شوند. گاه روی صورت ها خراش می افتد. گاه صورت دیگر صورت نیست. اما نیازی به این همه شطحیات نیست. روشن و واضح و دقیق باید گفت: گاه صورت مسئله پاک می شود.

و شاعران همچنان می نویسند. حتا همچنان هم نمی نویسند. چیزی از زمان در «همچنان» هست. و شاعران را چه به زمان؟ آن ها بی زمان می نویسند، و فرض ماجرا این است: نوشتن زمان ندارد، نوشته بی زمان است. این است که می نویسند، حتا بی-همچنان. همچنان-نوشتن قرینِ دیگر-ننوشتن است، و حال آن که شاعران می نویسند؛ تنها و تنها همین!

می نویسند، چون گمان می کنند گریزی از آن ندارند. از جایی به بعد دریچه ها بسته می شود. تنها باید در پرتو آن اندک نوری که از پشت دریچه ها به درون می تابد، می نوشت. می شود همیشه دربارۀ شیوه های شاعری داد و قال راه انداخت، اراجیف به هم بافت، آسمان-ریسمان کرد. این کاری است که شاعران همیشه انجام می دهند. اما به محض این که بحث بر سر نوشتن خود شعر دربگیرد، بحثی که البته هرگز درنگرفته است، صدایی برنخواهد خاست. نوشتن تا آن جا آزاد است و محل گفت‏وگو، که نفس گفت و گو بر سر آن ممنوع باشد.

امتناع شاعران از پرسشگری در باب نوشتن شعر، در بابِ دیگر-ننوشتن و همچنان-ننوشتن، خصلتی رازواره به شعر می بخشد. دیرزمانی قوۀ رازگشایی تنها در اختیار شاعران بود. آن ها رازهای هستی را با ما در میان می گذاشتند. اما حتا در آن روزگاران سعد نیز رازگشاییِ شاعران منوط به رازواره‏گیِ خودِ شعر بود. برای افشای راز هستی به رازی بزرگ تر نیاز بود. شعر خصلتی رازواره به خود می گرفت و چندان به این خصلت خویش شدت می بخشید که دیگر رازها همه برملا می شد. شاعران در دوره های مختلف به این رازواره گی و رازگشایی توامان شعر دامن می زدند. چیزی نگفته، چیزی پنهان در کار بود. اما در این بعدازظهر نحسِ تاریخ، اینجا که همه چی راززدوده می نماید، مگر آن چیزها که پشت ویترین نشسته اند و دل و دین ما را با خود می برند، از شاعران چه کاری برمی آید؟

شاعران می نویسند، یعنی که همچنان دودستی و چارچنگولی به رازورزی خود چسبیده اند. راز در دنیای راززدوده خصلتی عمیقاً کالایی به خود می گیرد. تنها چیزهای رازآلود و مرموزِ جهان  راززدودۀ ما کالاها هستند و نیست که همه چیز  تا سر حد جنون کالایی شده، جهان راززدودۀ ما بیش از پیش رازآلود می نماید. جهان ما جهانی است توامان رازآلود و راززدوده. راززدوده گی این جهان همان اندازه جدی است که رازآلودی آن از سر لطف و طبع خاطر. معادله نزد شاعران بالعکس می شود. راززدوده گی جهان شوخی می نماید و رازآلوده گی آن هنوز بر قرار است. البته جهان به مسیر خود می رود. هر لاطائلاتی که در سر شاعران است، باشد. شاعران دیگر شعر نمی نویسند. همچنان هم شعر نمی نویسند. نه به آن دلایل قبلی. به این دلیل ساده که چیزی که آن ها می نویسند، شعر نیست. شعر/کالا است. و طبعاً کاری که می کنند، نوشتن/تولیدکردن.

شاعرانِ جهان راززدوده، مادام که پرسش از دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن را به پرسش کانونیِ کاروبار خود تبدیل کنند و همچنان خویش را نگاهبان رازواره‏گی شعر و توهم رازگشایی آن ببینند، به دو دسته تقسیم می شوند: آن ها که به منطق کالایی شعر نوشتن تن می سپارند و وارد بازار می شوند، و آن ها که شعرهای شان را به بازار نمی سپارند و حسرت روزهای ناموجود و موهومی را می خورند که شعر را به پول تبدیل نمی شد و به خودی خود رازی سترگ می نمود. دستۀ اول به تجار ادبی تبدیل می شوند و دستۀ دوم به موردهای مطالعاتی برای روانکاوان. و به این ترتیب، اگر دستۀ اول به کارآفرینی رو می آورند، دستۀ دوم نیز به خودی خود به فرصت مناسبی برای کسب درآمد تبدیل می شوند. عجیب نیست که در روزگارِ افول قطعیِ شعر از یک سو انتشاراتی های بزرگ روی شعر سرمایه گذاری می کنند و از سویی دیگر شاعران، این موجودات خودشیفته و بزدل، این آدم هایی که به طرز حقارت باری نجیب و بی خاصیت تشریف دارند، ردای ناشری روی دوش خود می اندازند.

هیچ اهمیتی ندارد که شعرهای این دو دسته شاعران، و شعرهای هر یک از شاعرانی که لاجرم در یکی از این دو دسته جای می گیرند، واجد چه ویژه‏گی‎‏هایی هستند. مطلقاً اهمیت ندارد. مسئلۀ اصلی همچنان سر جای خود باقی است: نفس نوشتنِ شعر مسئله ساز نیست.

پرسش از دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن است که می توان شعر را از این دور باطل بازار/مطب روان‏کاوی به درآورد. مسئله این نیست که ما چه گونه شعر می نویسیم. سر آخر هر کسی یاد می گیرد که چه طور بنویسد، اگر اصراری در یادگرفتن داشته باشد. مسئله این است که آیا جز بازار و جز مطب روان کاوی می توان تقدیر دیگری برای شاعران رقم زد؟

می پرسیم: دیگر اگر شاعران ننویسند، چه اتفاقی می افتد؟ می گوییم: نوشتن بی-زمان است، در حالی که چیزی از زمان با همچنان-نوشتن در نوشتن رخنه می کند. همۀ این ها یعنی دیگر شعر را همچون رازی نمی بینیم که در به روی خویش می بندد و در عوض تمام رازها را پیش روی ما می گشاید. همۀ رازها باشد برای ویترین ها. همۀ همۀ رازها. رازی در کار نیست. هر معنایی که پیشاپیش جایی پنهان اش کرده باشد، در نظر ما بی معنا می نماید. گو این که هستند جوینده گان گنجی که سر آخر آن معناهای مستور را کشف می کنند، دستی به سروروی شان می کشند، خاک و خل اش را می گیرند و به ازای چیزی و اغلب پشیزی به خورد خلایق می دهند. همچنان که هستند روان کاوانی که در مطب خود به انتظار نشسته اند تا مگر کسی از راه برسد که معنای مخفی هستی، این دلگرمی پایدار شاعرانِ عهد بوق، او را مریض کرده است. مطلب، چیز دیگری است اما.

به/از کار انداختن شعر؛ مسئله این است. چه طور می شود شعر را به کار انداخت و به کاری زد، یا از کار انداخت و از مدار خارج کرد؟

موضوع شعر حتماً خود شعر است، اما نه آن گونه بعضاً در این باره گفته شده تا گوینده خیال خود را از هفت دولت برهاند. این جا بحث بر  سرِ نه تکنیک های شعری، که تاکتیک های شعری است. مقایسه کردنی است با تاکتیک های فوتبال. لاجرم در اقتباس را نیز نباید بست. (بگذار شاعران بیش تر بهراسند.) شعری که 4-3-3 نوشته شده، با شعری که 6-3-1 نوشته شده است، تفاوت دارد، و تنها تفاوتی که می توان از آن سخن گفت، همین است.

به/از کار انداختن شعر، همچون دیگر-ننوشتن و همچنان-ننوشتن، مسئله‏ا ی منحصراً شعری نیست. بلافاصله ما خود را در میان مجموعه ای از مدارهای متقاطع خواهیم یافت: مدارهای زنده گی.

شاعران روزگاران قدیم، به رغم سرسپاری به منطق رازگشایی و رازورزی، همواره چیزهایی برای گفتن در باب زنده گی داشته اند. شاعران دوران ما، شاعرانِ همین ساعت، ساعتِ سه و سی و پنج دقیقۀ هجدهم اردیبهشت 1395، زنده گی را به مجریان و کارشناسان تلویزیونی، به بوروکرات ها، به وزرا و وکلا سپرده اند. آن ها هیچ تاکتیکی برای جستن مفری از بازار و مطب روان کاو نمی شناسند. دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن نقطۀ برخاستنِ پرسشی دربارۀ زنده گی، دربارۀ پس گرفتن مدارهای زنده گی است.

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵


دیگر-ننوشتن و همچنان-نوشتن-۴

شاعران دیگر اگر ننویسند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چنین پرسشی مرزی را ترسیم می کند که شاعران ایرانی هنوز نتوانسته اند گامی ورای آن بگذارند. درست هم از این رو است که هر آن چه در آن سوی مرز به عنوان امکان خلق و نوآوری سربرمی آورد، در این سوی مرز، این جا که هنوز پرسش از دیگر-ننوشتن به میان نیامده است، هیاتی بازاری و بی محتوا به خود می گیرد و اشاره به آن امکان ها بیش از هر چیز دیگری در حد مشارکت و ثبت نام در مسابقۀ احمقانه ای تلقی می شود که همچنان در ایران، این مرز پرگهر، بر سر بزک-دوزک های شعری مهمل و مبتذل در جریان است.

شاعران دیگر اگر ننویسند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ همین جا باید مکث کرد. همین جا باید ایستاد و بر سر دیگر-ننوشتن دقایقی را سر برید.  دیگر-ننوشتنِ شاعران به معنای دست شستن از خودِ نوشتن نیست. پرسش را جور دیگری هم می توان پیش کشید: شاعران چه چیزی برای نوشتن، برای خلق دارند؟ عزیزان ما، این بره های شبیه سازی شدۀ رقت آور خواهند گفت: شعر؛ ما شعر می نویسیم، ما شاعر ایم، ما می توانیم بهترین شعرهای روزگار را بنویسیم، ما قادر به نوشتن شعرهایی هستیم که دیگران قدرتِ نوشتنِ آن ها را ندارند. شوخی می کنند. مزاح می فرمایند. ما را دست انداخته اند البته. نه که چنین قدرتی را نداشته باشند؛ اما مساله شعر نیست. شعر پشتِ آن ها ایستاده است. شعر آن ها را قادر به نوشتنِ هر چیزی، البته به شعر، می کند. آن ها نمی نویسند؛ شعر است که نوشته می شود. و اگر شعر نبود، اگر شعر نباشد، چه؟ شاعران به چه کاری می آیند؟ چه کاری از دست شان برمی آید؟ چه خلقی، چه خلاقیتی، چه ابداعی؟

تنها باید از مرز دیگر-ننوشتن گذشت که بتوان همچنان امکان نوشتن را حفظ کرد. تنها امکان نوشتن پیش روی شاعران، مادام که از آن مرز نگذشته باشند، نوشتنِ شعر است، اما همین که روی مرز بایستند، بگذرند یا نگذرند، امکان های دیگری پیش روی آن سبز خواهد شد.

حقارتِ شاعران را پایانی نیست. بزدلی شان جواز آن را نمی دهد که به مرز نزدیک شوند. این است که امکان های دیگر را به گه می کشند.

چرا شاعران نامه، چرا شاعران روزنوشت نمی نویسند؟ اما چه کسی این را گفته است؟ شاعران نامه و روزنوشت می نویسند، خوب هم می نویسند. می توان همین حالا جست و جو کرد و دید که چه تعداد نامه و روزنوشت به قلم شاعران روی اینترنت بارگذاشته شده است. و البته زرشک؛ نامه و روزنوشت توی کشو یا توی صندوق پست می ماند. بهترین نامه ها و روزنوشت ها همان هایی اند که داخل بطری کوچکی گذاشته و به دریا سپرده می شوند، به آب. مقصدشان نه معلوم و مخاطب شان نه روشن. کسی هست که در ژانر بطری های رهاشده توی دریا بنویسد؟ به نظر می رسد چنین ژانری یک سره در روزگار ما مضمحل و نابود شده باشد. شاعران بزدل تر از آنی اند که برای نامعلوم و غیرروشن، برای فردا، خطاب به آینده بنویسند. زیر فشارِ آینده شانه های شان خرد و خمیر می شود. آنها همین حالا را می خواهند و پاسخ را در همین امروز می جویند، در همین نزدیکی، در همین اولین لایک و کامنتی که به زودی، به سرعت، به راحتی سرمی رسد. عمرشان کوتاه است، و این اشکالی نداشت، اگر شاعران آن را در جهتِ کوتاه تر کردن عمرِ همۀ چیزها و همۀ کسانی به کار می انداختند که سایه شان روی سر ما سنگینی می کند، اما کوتاهیِ عمر این دست نوشته ها و کوتاهی عمرِ شاعران و خواست های حقیر و آرزوهای رقت آور و دلخوشکنک های فروشگاهی شان تنها عمر سنگین وزن ها را کش می دهد و ارزش سنگ نبشته ها را به رخ ما می کشد.

چرا مثلاً نقد نمی نویسند؟ اما این دیگر چه حرفی است؟ چند کرور شاعر را می توان نام برد که نقد هم می نویسند، طوری که برای هیچ منتقد دیگری تره هم خورد نمی کنند. و مساله همین است. نقدنویسی شاعران هرگز خللی در شعرنویسیِ آن ها به وجود نمی آورد. نقدنویسیِ شاعران پشتِ شعرنویسیِ آن ها می ایستد. نقدنویسیِ شاعران شعرنویسیِ آن ها را مشروعیت می بخشد. نقدنویسیِ شاعران بیش از آن که سودای نقد داشته باشد، سودای شعر دارد. شاعران نقد می نویسد که ماشینِ شعر را در زمانۀ خودشان به راه بیندازند. این تصور ِ ساده لوحانه با شاعران هست که اگر نقد بنویسند، بحث کنند، توضیح بدهند، سرۀ شعر روزگار را از ناسره تشخیص داده اند، بر حرکت های بعدی تاثیر گذاشته اند، پیش رفت امور را ممکن کرده اند. اشتیاق روزافزون شاعران ایرانی به نقدنویسی از دهۀ هفتاد به این طرف بیش از آن که از سودای نقد مایه بگیرد، به سود شعر توجه داشته است. شاعران ایرانی به نقدنویسی، نه همچون امکان دیگری برای نوشتن یا حتا برای دیگر-ننوشتن، که در جهت تایید همچنان-نوشتن و شعرنوشتن نگریسته اند. مشروعیت بخشیِ نقدنویسی به شعر در سطح محتوا اتفاق نمی افتد. این که شاعران چیزی به عنوان نقد نوشته اند و ضمن آن از کارهای خود یا دیگر تمجید و تعریف کرده اند، به خودی خود هیچ اهمیتی ندارد. نوع به کار انداختن ماشین نقد از سوی شاعران است که به آن جنبۀ تاییدی می بخشد: نقدهایی بیش تر ذیل شعر، بیش تر در حاشیۀ شعر، بیش تر متعلق به شعر، متعلق به ادبیات، متعلق به شاعران، نقدهایی در حکم اضافه کاری شاعران و نه ادامه کاری آن ها.

چرا به شیوه های هنری دیگر متوسل نمی شوند؟ باز هم به نظر می رسد انبوهی شاعر را بتوان سراغ گرفت که فارغ از هنرهای دیگر به پرفورمنس آرت روی خوش نشان داده اند، خودشان را ذیل شعر پرفورمنس تعریف کرده اند، دربارۀ پرفورمنس نوشته اند و به دیگران آموزش داده اند، و بعضاً از این که دیگران هنر آن ها را ارج ننهاده اند، دل تنگ شده اند و دل گیر و دل مرده. اتفاقاً چنین مواردی بیش از هر شاهد عینی دیگری نشان می دهد چه گونه شاعران ایرانی از ایستادن روی خطوط مرزی ناتوان اند. پرسش همیشه گی ِ شاعران دربارۀ چنین جست و خیرهایی این است که اجرای فلانی تا چه اندازه به لحاظ شعری موفق بوده است. آن ها هرگز به خود اجازه نمی دهند که ولو زیر لب، ولو توی دل شان، ولو در خفا و تاریکی و رو به سایۀ خویش که بر دیوار نقش بسته، بگویند: گور بابای شعر. آن ها همه چیز را در خدمت شعر می خواهند، بدون آن که برای لحظه ای به این بیاندیشند که شعر، خود شعر، در خدمت چه چیزی است. اگر شکست محتوم آوانگاردیسم ادبی در ایران و فقدان هر نمونۀ اعتنابرانگیزی در پنج دهۀ اخیر تنها یک دلیل داشته باشد، آن دلیل اصلی و تعیین کننده همین سرسپاری تام و تمام شاعران به شعر است. عجیب نیست که نمونه های شعر پرفورمنس در ایران به رپ نویسی می انجامد. لمپنیسم و سکسیسمِ ادبی در قالب شعر پرفورمنس آن جایی سربرمی آورد که تلاش برای فراروی از مرزبندی های موجود به نام آوانگاردیسم  جای خود را به دلخوشنک های زودگذر و لذت جویی های بی مقداری می دهد که در قالب این مرزبندی ها به مقادیر فراوانی در دسترس است.

چرا شکل نمی دهند به جمع های کوچک و بزرگ؟ چرا متن های جمعی نمی نویسند؟ چرا جرئت مانیفست نویسی ندارند؟ پاسخ روشن است: چون جمع می شوند توی شبکه های اجتماعی، توی کارگاه های ادبی، توی جلسات رونمایی، و این ها پیشاپیش شکل گرفته اند، پیشاپیش موجود اند. پارتیزان های پلاستیکیِ شعر دهۀ هفتاد که برای دو دهه و بیش تر جنگی -توبگو- نفسگیر را علیه محتواگرایی در شعر ایران سامان داده اند، اکنون در کمال خرمی و بلاهت، خود در نقش محتوای شبکه های اجتماعی، کارگاه ها، جلسات رونمایی و فرم های پیشاپیش موجودِ اجتماعی دیگری از این دست ظاهر می شوند. و خب، این دیگر جایی برای نوشتن مانیفست باقی نمی گذارد.

شاعران دیگر اگر ننویسند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ همچنان این پرسش بر سر جای خود باقی است، چون مرزی را پیش روی شاعران ترسیم می کند که هنوز از آن عبور نکرده اند. این پرسش، بیش از هر چیز دیگری، پرسش از مرزها است. شاعران دربارۀ مرزها پرسشی، حرفی ندارند. آن ها خود را درون مرزها می بینند و همین برای شان کفایت می کند. به همان اندازه که می توان سیاست را با توسل به توهم امنیت به تعلیق درآورد، شاعران هم با دلخوش کردن به امنیتی که شعر به آن ها می بخشد، پرسش گری دربارۀ مرزهای آن را بی معنا می بینند: ما در شعر احساس امنیت می کنیم؛ چه دلیلی دارد آن را از کار بیندازیم؟

۲۹ تیر ۱۳۹۵