سه شعر از فرامرز پارسا

یکم

 

گاهی برای ادامه، ادامه دادن در چیزی.

ادامه دادن در این کردن. و یا خود را کردن در ذهن کرده شده ی خود، امکانی نیست.

و هی در ادامه، هی کردن بود

و هی کسی، زنی را که در خود تن خود را میکرد، میکرد

و چقدر تو در ارضای خود، ارضائی

عزیز در خود،خود ارضای من

 

و در ادامه زندگی کردن

کردن درتو بود

و در تو چقدر تو بود

ای مرده در تو لاشه های چندین دختر و پسر

با سرهای تراشیده و باسن های کمی بزرگ

که ای شکست خورده در تحریک باسن من

در خوردن و لیسیدن آلت هائی از دیگری در خود

بی خود رفتن و قدم زدن در ران ها و آلت های  دیگران

که ای که اشاره کرده اند به گردن و گونه و کتفی دندان خورده

که ای که خوابیده ای عریان در دیگران و لاسیدند و  مالیدند

و در ادامه دندان خوردن و دندان زدنت

و در ادامه ات ادامه بود

و خوابی بود و درختانی انبوه

و پچپچه بود و کردن و خوردن گوش هایت

 

که تو ای، عضوی مرده و ساکن در من

دستت را می گویم

که تو ای، شکلی شکل گرفته از من

شاخه و بوته ها را گفتم

که تو ای، شکاری بر تن و جسم

خون جاری از تو را می گویم

 

که تو، تو تو تو

که شکلی از زردی و گندم شکوفا

که خون و گیاهی از شکافی در من

که تو، تو تو تو تو تو

که ای تو در تنت برگ و گوشتت گوارا

که، ای که تکرار که در من

که ای که ترشیده در من

که، ای که زبانم را می لیسی

که ای که شبی در جریان

دستی شکسته و خرد در شاخه

که ای که مرده ای در لاشه هائی در من

که، ای که مرده در لاشه ی پسرها و دخترهای سر تراشیده و باسن هائی کمی بزرگ

که ای که لکنتی در کلمه ام

که ای که شاخه، برگ ها و دانه در من

که ای دستی  در عضو شکسته ی من

که ای انگشتان منحنی و از ریخت افتاده

که ای که کیری ترین شکلی از من در تنت


دوم

 

ما در تن تو باد بودیم

جریان،و خونی

تلاطم و گسیخته و بی افسار

ما کشتار بودیم و نمایش

ای ما در تن تو

در تن من گرم و خونریز

 

ای در بادهایت موهای من

سرخ و سیاه و از پا افتاده

خوابیده و درازکش و بی حالت

در چهره های بی مکان و زل زده در خود

ما در دستهای خمیده،چروک و ژولیده

کج و معوج و وارونه

پر از انحنا و کشیدگی

خجل و خرسند، از پوست و تن و لختی

 

ما در تن تو علف،خاک

شکل گرفته از گوشت و گونه،شور

در خروج از تن تو

در داخل، در خوردن و آشامیدن تو

در شکار و شکلی از تو

در تن جان باخته و در گرما

در افتادن و به خواب دیدن تو

 

ما در شکلهائی از استمناء، دیدن تو

ما در برجستگی ه نمایان و پوشیده سینه های پنهان در چشم ها

در ارضاء خود

در خوردن و آشامیدن خود

 

ما در تو

در دخول و خروج از تو

در دخالت در تو،

در گوشتی گل مانند و زخمی

ما جن زده و خونی

در شکافی از تن

ما در آتش، در حالتهائی از تنت

ما خلیده و ما خمیده

ما از دست داده و در بوته ها

ریشه ها

ما خون و خونریزی بادها،قرمزها

 

ما از دست داده و در خاک

ما ترک خورده

شکافته در باسن و پاها

شکفته در پیچک،در شکلی از راه رفتن تو

ما راه،دست های در خم و خمیدن تو

 

ما در حال استمناء کردن

در گونه و لب های خون آلود از شکل افتاده

ما در گردن،در زبان زخمی و دریدن

ما صدا ها،اشیاء از دست رفته و ترس

ما شنیدن،ترکی در دیوار و چکه های سرازیر خونی از رانها

 

۱/۸/۹۷


سوم

 

میان اشیاء و در آغوش سایه ها

لبها و زبانت را ریختی

با دامنی گلدار و سفید میان پاها

در خانه ها

در سنگها و سنگ ریزه ها

 

کنار صندلی ها و سایه

در پسرهای نوزده ساله

دهان را خورده بودی و لباسها را

 

خیابان طولانی بود و روسریت افتاده بود

در ماشین های روبروئی زنها بودند و بوی بنزین، و دخترهائی با مانتوهای کوتاه و چاک دار

در پسرهای نوزده ساله

کنار سوئیچ ها و اشیائی در خانه

 

در خوابهائی در من،دامنت را بالا داده بودی

اینطور هم نشد که تو را ببوسم یا کسی را

مشغله دستمالی بود و اجراح درونم

در یخچال ها و بشقاب ها و چاقو ها

با سینه بندها و لاک های سرمه ای

لاس میزدی و در دیگران استمناء

در خودم کرده بودم،در پسرهای نوزده ساله، و خورده بودم و رفته بودم

اجابت بود و استمناء

حمد و سپاس و شراب

خورده بودم

تکرار و تکرار و پریود کرده بودی

در وان، و آن قاب عکسهائی که قرمز بود

 

 

۹۸/۲/۲۲