سه شعر از مجید یگانه

یکم

خداوندا!   در « یهوه» در هم بکوبم، صخره ام را بکوبم، این ها زبانم را آتش می زنند.

آنجا که دریاهای مذابش، نهنگ های کهربایی گدازانش، عریانی ست نا پیموده.

می دانم، خوب می دانم با شاعران چه می کنی.

مغزم را پا

شاندم از برای تو ( از بندگان پیش از تو آموختم).

 بشریت را مرحمتی فرما، عذابی که شاعرانت، تمجیدت کنند. ( یک راهنمایی : عذابت را از برای زبان بفرست). گسستمان کن.

زبان روحمان به قعر چاهها، فروتنی می کاود و ابرهای بی اعتنا، همه تویی.

خدایا!   نگذار لحظه ای در امان باشیم، هللویا.

ما را زودتر کن همواره از زنجیرت عقوبتی تراوش می کند و ترس، راهنمای نهایی ست.

آن هاکه مرده اند، ماییم.

تن هامرگ در تن هاعذاب نهایی، « یهوه».

به ما گفتند، وضعیت « ژئو پولتیک – ژنتیک» گناهان را می سازد. اما می گفتی، آلودگی منشا ماست. حالا بشریت آماده است.

صخره  هارا به ابرها، فرا بخوان و خداحافظی، مسیح فراموشیت را.

خاطرم، آه، خاطر پریشانم را.

هللویا «یهوه»، در قامت « براهام » انتظار چه بخششی؟

بالهای آتشین خیالی، مانع ماست.

نعره های غمگین معده هامان را به خاموشی واصل کن.


دوم

« مستراحی نبود ، نشسته بر دامن خیال

واقعیت بود»                                ( براتیگان)

مستراحی بود ، نشسته بر دامن خیال.

و بی اینکه ، مستراحی در کار باشد، یا حتا دامنی

                          نشسته بود.

نشسته بر وهم های موازی سفر، روی ریل های قطار.

و مستراح ِ واقعیت، از مقعدی تاریک، که در بالا مشاهده می کرد، پایین می افتاد.

در حرکتی که دامن خیال را پایین کشیده بود، مانند شرتی زنانه، بالا می رفت.

و نشسته در خلال ِ واقعیتی ، دامن مستراح را ، تماشا می کرد.

قطار ، در وهم نشسته بود و از مقعدی مرتفع ، واقعیت را ، به مستراحی خیالی ، فرو می افکند.

*

این همه، اما ، در خیال مستراح،( غلاف ِ دامن )، پوشیده مانده بود.


سوم

کف همین اتاقی که از دهان مادرم ، داخل شده و بر دستهای من،

 ستون های سفیدی از دود را ، نابود می کند ، نبود تو ، دشوار است.

رویاهایم که از آرزوها ، شکست می خورند ،

و قلبهای کودکی ام ، زیر ریشه ها ،

آه می کشند و پیش می آیند.

در واپسین ساعات شبی سرد و بارانی،

و در واپسین ساعات شب سرد و بارانی،

آری،

و دندان هایم ، مانند صفی از کودکان،                 درد می کند.

و همچون کودکی ام،

کودکان،                 عمود بر دردهایشان            مقابل درختان

آه می کشند ، به سمت درختان،             به سوی آرام شان،

آه می کشند و محو می شوند،

                                             آرام،آرام.

باید دندانهایم را بشکنم

و شبها،                              زیر بالش ام بگذارم،

بگذارم ، کودکی ام در گوشه ای ایستاده،

 و دندانها را زیر ریشه ها ، مدفون کنم.

بگذارم ، نظاره ای از کودکی ام،

در گوشه ای ایستاده ، آویزان شدن حلقوی مرا ببیند.

اکنون در کنار اتاق استیجاری ام نشسته ام

و من ، احساساتی دارم.

مادرم ، در خواب است.

و من ، احساساتی دارم.

و این ها ، مربوط به سپیده دمی ، بارانی ست.

که من در کنار اتاق استیجاری ام ، نشسته ام.

و سلسله اعصاب ام ، درد را به خود گرفته ، به دهان ام تف می کند.