شعر

درختی در خود توقف کرده است|حسین علیزاده

 

«و جرم ِ ماه ِ بدر، وقت طلوع: اگرچه نور ِ او عاریتی‌ست، امّا هم به نور موصوف است و یک جانب او با روز است و یک جانبش با شب، سرخ نماید.» (سهروردی)

 

گفتم: درختی در خود توقف کرده است

و دوستانم از خنده سرخ شدند

با دستانی آغشته  به روز که از جیب درآوردم

تکرار کردم انگشتانم به شنبه مبتلاست

و اشاره‌ام را از روی آسمان در آوردم

به اتاق خانه‌ام زدم

بعد مهسا آمد با کتابی در دست

گفتم یک لیوان چای هم برای من بریز

و اعتقاد داشت مگر با یک دست چقدر کار می‌توان کرد

گفتم پس آن یکی؟

گفت این غلامحسین ساعدی است.

دوستانم از خنده سرخ شدند

با تاریکی به بالا رفتند

و صبح لاشه‌‌شان را به درون اتاق پرتاب کرد

صبح که مشت هر حکومتی را باز می‌کند

گفتم

در ایستادن دست برده‌اند

وگرنه ما در حرکتیم

بعد مشت‌هایمان را بلعیدیم

و با هم طلوع کردیم‌

و العصر

ان الانسان لفی…

این قانون عروج است

که می خواهی مرگت را هم در آخرین لحظات در آغوش بکشی

انقلابت را به آغوش بکشی

و مثل سیگار دست به دست کنی

ما در خود توقف کرده‌ایم

و شکل مصمم درخت را گرفته‌ایم

و هر چند وقت

یک نفر به بیرون خود عروج می‌کند

تا خورشیدی بزاید.

در سرزمین سرخ

خونمان را به دیوارهای شب می‌پاشیم

خون خونمان را می‌خورد

و با این همه به خون همدیگر هم نمی‌آوریم که چقدر فاصله منحنی است

و سر آخر فاصله دوستمان می‌شود

و سر آخر فاصله فامیل‌هایمان می‌شود

فاصله تا کشور همسایه می‌رود

تا از طیاره‌ای آویزان شود

فاصله که سرزمین همسایه است

و دسته دسته کوچ می‌کند

فاصله که کافی است دستت را دراز کنی تا بگیردت

فاصله که شوخی نیست عزیز من!

و مدام حرکت می‌کند

و هر قدم که بر می‌دارد

جایی خالی به جا می‌گذارد

و هر قدم که بر می‌دارد

اسلحه‌ای روی زمین می‌گذارد

و هر قدم که بر می‌دارد

مرده‌ای رو دست‌هایمان می‌گذارد

دستت را به من بده عزیزکم!

همینجا توقف کنیم

همینجا که درخت ریشه کرده است

همین؛ جای ابتلاست.