نمایشنامه

سینه‌های تیرسیا؛ درامی سوررئال در دو پرده و یک تک‌گویی

گیوم آپولینر|حنانه عسکری

 

تطبیق با ترجمه‌ی انگلیسی و ویرایش: امیرحسین حیدری

 

 

 

درباره اثر

این نمایش‌نامه نخستین‌بار بیست‌و‌چهار ژوئن 1917 درتئاتر رونه موبل در مونتمارت پاریس به روی صحنه آمد. همان‌طور که گیوم آپولینر در مقدمه‌ی کتاب «سینه‌های تیرسیا» گفته، نمایش‌نامه- به‌جز تک‌گویی و آخرین صحنه‌ی پرده‌ی دوم- سال 1903 نوشته شده است و 13سال پس از آن، تک‌گویی و آخرین صحنه به اثر اضافه شده‌اند. اول ژانویه‌ی 1918، این نمایش‌نامه به‌صورت کتاب و اثری مجلد بیرون آمد. این کتاب با آن‌چه که 1917 روی صحنه رفت، اندکی فرق می‌کند. سال 1947، فرانسیس پولانک به‌شکل نمایش موزیکال درآوردش. این نمایش‌نامه جایگاهی مهم در تاریخ آثار آوانگارد فرانسوی دارد.

آپولینر نخستین شاعری که کوبیسم را با موفقیت وارد ادبیات کرد. او از هواخواهان جدی کوبیسم در نقاشی محسوب می‌شد و کتابی نیز با عنوان نقاشان کوبیست نوشته بود. آپولینر پیش از آن، طرفدار مکتب سمبولیسم بود و سپس با حدت و ولع سرسام‌آوری به همه‌ی مکتب‌های پیشرو ‌پیوست و طرح جدیدی برای آن‌ها ‌ریخت. او را باید پیشوای همه‌ی سبک‌های پیشرو و افراطی دانست. آپولینر در سال 1910 به این فکر افتاد که بهتر است شاعر مانند نقاش کوبیست به‌جای نشان‌دادن یک جنبه از هر چیز، همه‌ی جهات آن را نشان دهد؛ بدین معنی که اجزای اشیای خارجی را منتزع و مجرد کند و اگر نتواند، دست‌کم ترتیب و تنظیمی را که عادت ذهن به درک و بینش اشیاء تحمیل کرده است درهم بریزد و سپس آن اجزا را از نو پهلوی هم بچیند بی‌آنکه آن‌ها را با روابط منطقی و خاطره و احساس و استشهاد و تصور و تصدیق به یکدیگر پیوند دهد، بدین طریق شاعر به سوررئالیسم می‌رسد. خصوصیت این‌گونه شعر در این است که خلاقیت به دست کلمات سپرده می‌شود؛ صور ذهنی بدون پیوند منطقی، گرم‌گرم از خاطر بیرون می‌جهند بنابراین نیاز به نقطه‌گذاری نیست و نوآوری خاصی در طرز چیدن حروف چاپ‌خانه به وجود می‌آید تا چشم نیز خوشایندش باشد. بعضی اشعار آپولینر به شکل قلب و برج ایفل و… چاپ شده(سیدحسینی،1387). همچنین شاعر در ساختمان جمله و دستور زبان و اوزان نادر اختیار تام دارد. همان‌طور که ژان گورمو در روزنامه‌ی مرکور دو فرانس[1] نوشت، سینه‌های تیرسیای آپولینر اولین نمایشنامه‌ی کوبیستی است.

آپولینر در مقدمه‌ی کتابش می‌گوید:«آن را درام نامیدم تا به عمل دلالت کند و از کمدی‌های رسوم[2]، کمدی‌های دراماتیک و کمدی‌های سطح پایین که بیش از نیم قرن است روی صحنه اجرا می‌شود جدا شود. بسیاری از آن‌ها عالی‌اند اما در درجه‌ی دوم قرار می‌گیرند و به‌سادگی نمایش‌نامه نامیده می‌شوند.»

«برای شخصیت‌پردازی نمایش‌نامه‌ام از واژه‌های نو بهره بردم که باید مرا ببخشند زیرا این اتفاق به‌ندرت برایم پیش می‌آید.» همان‌گونه که در ادامه خواهید خواند، آپولینر واژه‌های گوهتر و خداحافظیا می‌سازد و با تلفظ واژگان بازی می‌کند.

اصطلاح سوررِئالیسم را آپولینر برای توضیح باله‌یparade در روزنامه‌ی excelsior اختراع کرد. با توجه به این که نمایش‌نامه 1903 نوشته شده است می‌توان گفت اولین اثر سوررئال است و اولین‌بار است که اثری چنین عنوانی می‌گیرد. «صفت سوررئالیست را از خودم درآوردم که به هیچ عنوان به معنای سمبولیسم نیست! من فکر کردم که باید دوباره به طبیعت بازگشت؛ اما نه به شیوه‌ی تقلید از آن مانند عکاسان. آدم وقتی بخواهد راه‌رفتن را تقلید کند، چرخ می‌سازد که شباهتی به پا ندارد! آدمی این‌جا کاری سوررئال انجام داده بی‌آن‌که بداند.» در این‌جا آپولینر هم سوررئالیست را تعریف کرده و هم بسیار عالی از اثرش دفاع کرده است. فردی به نام ویکتور باخ پس از دیدن اجرا در روزنامه‌ی لو‌پیی این‌گونه می‌نویسد: «اولین شرط یک درام نمادین این است که ارتباط میان نماد ‌-که همیشه یک نشانه است- و مفهوم (مدلول) درجا قابل تشخیص باشد.» نمایش‌نامه‌نویس در مقدمه می‌گوید «هیچ‌گونه نمادی در نمایشنامه‌ی من -که به‌شدت واضح است- وجود ندارد اما دیگران آزادند که در آن همه‌ی نمادها را ببینند و از آن هزارتا معنی دربیاورند…». چیزی که آپولینر از ما می‌خواهد روبه‌روشدن با اثر است بدون این‌که دائم در پی‌ معناهای عجیب‌و‌غریب باشیم. اتفاقی که به نام ادبیات در مدارس و دانشگاه‌های ما می‌افتد دردناک است. از همان ابتدا، چاقوی تیز و بدجنسِ «تفسیر» و «تحلیل» و «معنی کنید» را به دستمان می‌دهند تا به جان ادبیات بیفتیم و تکه‌تکه‌اش کنیم. ضمنی به ما می‌آموزند که متن باید دائم با واقعیت مقایسه شود وگرنه پوچ و بی‌معنی است. چرا دنیایش به رسمیت شناخته نمی‌شود؟ ادبیات ابزاری برای بازنماییِ واقعیت هرروزه‌ی ما نیست. باید با ادبیات همان‌گونه که هست رو‌به‌رو شد.

آپولینر توضیح می‌دهد که برایش دشوار بوده که درامش جدی باشد یا طنزآمیز و در آخر می‌گوید مانند هر اثر تئاتری دیگر هدف این هم، لذت‌بردن است.«لحن کمتر اندوه‌بار را ترجیح دادم زیرا معتقدم تئاتر نباید کسی را ناامید کند.»؛ «می‌توانستم درامی باب میل عموم مردم واقعی- که دوست دارند بهشان توهم فکرکردن داده شود- بنویسم اما ننوشتم. بیشتر دوست داشتم این فانتزی‌ را- که روش من در اجرای طبیعت است- آزاد بگذارم و به آن فرصت [ظهور] دهم. فانتزی‌ای که متناسب با روزگار، ترکیبی از مالیخولیا و هجو و غناست اما هم‌چنان و تا جایی که برایم ممکن باشد اعتراضی است با حسی خوب، که در آن گاهی به اندازه‌ی کافی تازگی هست تا بتواند شوکه و برآشفته کند. اما [تنها] بر مردمی که حسن‌نیت دارند آشکار می‌شود.»

«دکتر سیروس شمیسا در تقسیم‌بندی انواع وزن در زبان‌های مختلف از وزن عددی یاد کرده است. وزن عددی مبتنی بر تساوی تعداد هجاها در هر مصراع است مثل وزن اشعار فرانسوی، ایتالیایی و اسپانیایی» (داد، 1385: 518). شعر سنتی فرانسه چنین ریتمی یا وزنی را دارد. باید تعداد هجاهای هر مصراع با مصراع‌های دیگر برابر باشد و انواع vers براساس تعداد هجاها نام‌گذاری می‌شود (6/7/8/10/12). در شعر سنتی فرانسوی قافیه نیز وجود دارد که به چندین نوع تقسیم می‌شود و جزئیاتش را این‌جا بازگو نمی‌کنم. حال می‌رسیم به نمایش‌نامه‌ی غنایی تیرسیا. مصرع‌ها از نظر تعداد هجا با هم برابر نیستند پس به جایvers،phrase دارد و آپولینر خود را ملزم به آوردن قافیه در سرتاسر اثر نکرده است. گاه قافیه آورده و گاه نه. در برگردان فارسی، وزن و قافیه‌ها لحاظ نشده است.

نمایش‌نامه حول دو موضوع فمینیسم و افزایش جمعیت است. سال 1917، فمینیسم و افزایش جمعیت موضوعی پرسروصدا میان مردم شد و در روزنامه‌ها بازتاب پیدا کرد. با وجود این‌که این دو مسئله سال‌ها مورد بحث بودند اما در زمان جنگ جهانی اول، رنگ اضطرار گرفتند. (Bohn,2010) اولین‌باری که متن را خواندم خشمگین شدم از آنچه که آپولینر به نام فمینیسم به خواننده ارائه می‌دهد. ترزکه خواستار برابری است و خود را فمینیست می‌داند و می‌خواهد شاغل باشد، ریش درمی‌آورد و بدنی مردانه پیدا می‌کند و اسمی پسرانه بر خود می‌گذارد تا بتواند به اهدافش برسد. آیا تعریفی که ترز از فمینیسم به ما می‌دهد لزوماً نشان‌دهنده‌ی عقاید خود مؤلف است؟خیر. پس شاید بتوان این‌گونه نتیجه گرفت که ترز که در پایان داستان برمی‌گردد گویا از تعریف اشتباهش از فمینیسم است که پشیمان است. اما خودِ اثر اصلاً ترز را قضاوت نمی‌کند. این جاست که تردیدی برای خوانندگان به‌وجود می‌آید که آیا این اثر علیه فمینیسم است یا له. ما صدای قضاوتگر مؤلف را در این اثر نمی‌شنویم. اگر بخواهم پای مؤلف را وسط بکشم! آپولینر نه‌تنها علیه فمینیسم نبوده که در نوشته‌هایش حامی این دغدغه‌ بود. آپولینر در یکی از اشعارش- که با a tous tes noirs desirs شروع می‌شود- می‌گوید: «و این آرزوی پرشور فمینیسم است که حق دارد که خواهان برابری است» و در جایی از زنی فمینیست به نام کلمانس رویه که خواهان زدودنِ واژه‌ی دوشیزه و به‌کاربردنِ کلمه‌ی خانم برای تمامی زنان است حمایت کرده است.(Bohn,2010) حال مؤلف را سرجایش می‌گذارم و به متن برمی‌گردیم. در پایان داستان، ترز دوباره برمی‌گردد پیش شوهرش و تم داستان از فمینیسم به عشق تغییر می‌کند. ترز به شوهرش می‌گوید: «سریر و آرامگاه مهم نیست باید یکدیگر را دوست بداریم وگرنه پیش از پایین‌آمدن پرده من از پا درمی‌آیم.» شوهر که قبلاً تنها دستور می‌داد و عشق‌بازی می‌خواست و درکل تنها نیازهای خودش را می‌دید و زن را برده می‌دانست، حالا می‌فهمد که زن در قالب‌های کلیشه‌ای (بدن ترز تخت شده) نمی‌گنجد. ترز برگشته و انگار پشیمان، قرار است به بچه‌هایی که شوهرش به دنیا آورده غذا دهد. اما داشتن حقوق برابر و شغل‌های گوناگون چه شد؟ آیا عشق می‌تواند نتیجه‌ی برابری جنسیتی باشد؟ آیا این مفهوم را پوشش می‌دهد؟ یا باید گفت این مفهوم محوری در پایان داستان فراموش شده؟ این‌جا نیز خواننده دچار تردید می‌شود که نکند پیامی ضدفمینیست در پس بازگشت ترز و غذادادنش به بچه‌ها باشد. در پایان داستان خبری از حقوق برابر یعنی فرصت‌های شغلی نیست. همان‌طور که پرسوناژ کارگردان در تک‌گویی‌اش می‌گوید: «من برای شما نمایش‌نامه‌ای آوردم که هدفش اصلاح آداب و رسوم است، درباره‌ی فرزندان خانواده است، موضوعی مربوط به خانه است به خاطر همین است که یک لحن دوستانه دارد»، این نمایش‌نامه در ستایش افزایش جمعیت بعد از جنگ جهانی اول است.

کتاب‌شناسی

1-سیدحسینی، رضا (1387). مکتب‌های ادبی، چاپ چهاردهم. تهران: انتشارات نگاه.

2-Bohn,Willard (2010). Apollinaire on the edge modern art, popular culture, and the avant-garde. Amesterdam- New York: Rodopi.

3-داد، سیما (1385). فرهنگ اصطلاحات ادبی، چاپ سوم. تهران: انتشارات مروارید.

4-Apollinaire, Guillaume (1918). Les mamelles de Tiresias drame surréaliste en deux actes et un prologue. Paris: editions SIC.

 

 

  پرسوناژها

 

کارگردان: ادموند واله

ترز-تیرسیا[3]: لوییس مریون

شوهر: مارسل هوراند(ژان تیلوا)

ژاندارم: ژولیت نورویل

روزنامه‌نگار پاریسی: یتا داسله

پسر

کیوسک

لاکوف

پرِستو

مردم زَنزیبار: هوارد

یک خانم: ژورژت دوبواِ

گروه کُر: نینی گیرد، موریس لوی، مکس ژکوب، پل موریس و… .

 

در زنزیبار؛ روزگار ما!

در اولین نمایش، دکور و لباس‌ها از آقای سرژ فرات بود و خانم نینی گیرد پشت پیانو بود، درحالی‌که ارکستر به علت کمبود موزیسین در دوران جنگ اجرایی نشد.

 

 

درآمد                                                                        

 

جلوی پرده‌ پایین‌آمده، کارگردان گروه در لباسی خاص، عصای منقش[4] به‌دست از سوراخ سوفلور[5] بیرون می‌‌آید.

 

 

 

صحنه‌ی تک

 

کارگردان گروه دست‌اندرکاران تئاتر

من اینک برگشته میانتان

من گروه پرشورم را پیدا کردم

هم‌چنین یک صحنه یافتم

و با نهایت تأسف، هنر تئاتر

را بدون عظمت و تقوا دیدم.

هنر تئاتری که شب‌های بلند پیش از جنگ را می‌کُشد

هنر دروغگو و موذی

که تنها گناه را نشان می‌دهد و نه بخشنده‌ی گناه را

پس زمانش رسیده، زمان انسان‌ها

من هم می‌جنگم همان طور که همه‌ی انسان‌ها می‌جنگند

زمانی بود که من در توپخانه بودم

در جبهه‌ی شمال به یگان توپخانه‌ام دستور می‌دادم.

یک شب در آسمان، نگاه ستارگان

سوسو می‌زد مثل نگاه نوزادان

هزار موشک از سنگر دشمن[6] آمد

بیدار شدند ناگهان توپ‌های جنگی دشمنان

من این‌ها را به یاد می‌آورم انگار که دیروز اتفاق افتاد

از آمدگان خبر دارم و نه رفته‌ها

زمانی که رصدخانه‌ی توپ‌خانه

و شیپورچیِ سوار‌بر‌اسب به ما اعلام کرد که

افسرِ توپخانه آن‌جا نور توپ‌های دشمنان را هدف می‌گرفت.

او از مثلثِ هدف‌گیریِ دستگاهِ عضاده[7] فهمید که

برد این توپ‌ها خیلی زیاد بوده

که هیچ‌کس دیگر چنین انفجاری نشنیده.

و همه‌ی توپچی‌های با دقتم در محل استقرارشان اعلام کردند که

ستارگان یکی‌یکی خاموش می‌شدند.

سپس فریادهایی بلند از میان سپاه شنیده شده:

آن‌ها ستارگان را با شلیک توپ خاموش کردند

ستارگان در این آسمان زیبای پاییز می‌مردند

مثل خاطره که در ذهن خاموش می‌شود

این پیران بیچاره که تلاش می‌کنند به یاد آورند

ما آن‌جا از مرگ ستارگان می‌مردیم.

و در جبهه‌ی تاریک و گرفته‌ی نورهای کبود

ما تنها می‌توانستیم با ناامیدی بگوییم:

آن‌ها حتی صورفلکی را هم کشتند.

اما صدایی بلند از بلندگو آمد

پرچم کشتی آشکار شد

نمی‌دانم از کدام پست واحد فرمان

صدای ناخدای ناشناس که همیشه ما را نجات می‌دهد فریاد برآورد:

زمانی است بزرگ برای این‌که ستارگان را دوباره روشن کنیم.

و این تنها فریادی در جبهه‌ی بزرگ فرانسه بود:

هدف‌گیر مختار است

خدمه عجله داشتند

نشانه‌روندگان نشانه رفتند

شلیک‌کنندگان شلیک کردند

و ستارگان رفیع یکی پس از دیگری روشن شدند

و خمپاره‌هایمان شور ابدی آن‌ها را شعله‌ور ساختند

توپخانه‌ی دشمن مات و مبهوت خاموش شد

از درخشش همه‌ی ستارگان

ایناهاش ایناهاش تاریخ تمام ستارگان

و از آن شب به بعد من روشن می‌کنم یکی پس از دیگری

تمامِ ستارگانِ درون را که آنان خاموش کردند

من اینک برگشته میانتان

گروه من شما را خسته نمی‌کند

مردم صبورانه منتظر بمانید

من برای شما نمایش‌نامه‌ای آوردم که هدفش اصلاح آداب و رسوم است

درباره‌ی فرزندان خانواده است

موضوعی مربوط به خانه است

به خاطر همین است که یک لحن دوستانه دارد

بازیگران لحنی حزن‌آلود ندارند

آن‌ها عقل سلیم شما را صدا خواهند کرد

و پیش از هر چیز، شما را سرگرم خواهند کرد

آن‌ها به خوبی آماده شده‌اند تا شما استفاده ببرید از

تمامِ آموزش‌های درون نمایش‌نامه.

و زمین همه‌جا از نگاه نوزادان روشن می‌شود

بسیار بیشتر از درخشش ستارگان

ای فرانسوی‌ها بشنوید درس جنگ را

و بچه به دنیا آورید شمایی که این کار را هرگز نکرده‌اید

ما این‌جا در تلاشیم تا روحی تازه به تئاتر بدمیم

یک شادی یک ولع یک فضیلت

عوض کردن آن بدبینی قدیمی که برای بیش از یک قرن است

چیزی که بسیار قدیمی است، بسیار آزاردهنده

نمایش‌نامه برای یک صحنه قدیمی پرداخته شده بود

زیرا تئاتری نو نساخته بودیم

تئاتری گرد با دو صحنه

یکی در مرکز و دیگری به شکل یک حلقه

گرداگرد تماشاچی‌ها که اجازه خواهد داد

تا نمایشِ بزرگِ هنرِ مدرنمان

اغلب بدون ارتباط ظاهری، ارتباط‌‌دهنده باشد همان‌طور که در زندگی.

صداها ژست‌ها رنگ‌ها فریادها جیغ‌ها

موزیک رقص آکروبات شعر نقاشی

کر، حرکت‌ها، دکورهای گوناگون

شما این‌جا حرکت‌هایی خواهید یافت

که به درام اصلی اضافه می‌شوند و می‌آرایند

تغییر لحن رقت‌انگیز را به خنده‌دار

و کاربرد به جای حقیقت‌نمایی‌ها

همان‌طور که بازیگران، تکی یا جمعی

که اجباراً عصاره‌ی انسانیت نیستند

بلکه ازکل جهانند

[8] باشدtrempe l’oeil زیرا تئاتر نباید یک

درست این است که نمایش‌نامه‌نویس از همه‌ی سراب‌هایی

که در دسترسش است استفاده کند

همان‌گونه که مورگان در مونت ژیبل می‌کرد

درست این است که باید جمعیت و اشیای بی‌روح به حرف درآیند

اگر برایش خوشایند است.

و دیگر زمان نباید برایش مهم باشد

تنها مکان.

جهانش نمایش‌نامه‌اش است.

درون جایی که او خدای آفریننده‌اش است

کسی که به دلخواه

صداها  ژست‌ها  حرکت‌ها  توده‌ها  رنگ‌ها را می‌چیند

نه فقط برای هدف عکاسی که تکه‌ای از زندگی می‌نامندش

بلکه برای پدیدارکردن زندگی با تمام جنبه‌های حقیقی‌اش

زیرا نمایش‌نامه باید یک جهان کامل باشد

همراه با آفریننده‌اش

این یعنی همان طبیعت.

نه فقط بازنماییِ تکه‌ای کوچک

از چیزی که ما را دربرمی‌گیرد یا چیزی که در گذشته پیش آمده.

دوستانم، گروهم، من را ببخشید

مردم عزیز، من را ببخشید

که کمی زیادی صحبت کردم

خیلی وقت است که میان شما بوده‌ام

اما هنوز آن‌جا توده‌ای آتش هست

جایی که انسان‌هایی ستارگان تمام روشن را می‌کُشند

و کسانی که آن‌ها را دوباره روشن می‌سازند از شما می‌خواهند

که تا آن شعله‌های بلندمرتبه بالا روید و شعله‌ور شوید.

ای مردم،

چراغ خاموش‌ناشدنی این آتش نو باشید.

 

 

 پرده‌ی اول

 

بازار زنزیبار، صبح. دکور خانه‌ها و ورودی‌ای به بندر و هم چنین کسی که ایده‌ی یک بازی در زنزیبار را به فرانسویان دهد، نشان می‌دهد. یک بلندگو به شکل ظرف تاس و آراسته به تاس‌ها جلوی صحنه، کنار حیاط ورودی خانه هست. کنار باغ یک کیوسک روزنامه با تعداد زیادی از کالاهای به نمایش‌درآمده و بازرگان فیگوراتیوش(زن) که بازویش می‌تواند حرکت کند. کیوسک هم چنین آراسته به شیشه‌ای که کنار هست است. در واقع، پرسوناژ جمعی[9] و بی‌دیالوگ که نقش مردم زنزیبار را بازی می‌کند از هنگام بالارفتن پرده حضور دارد. این پرسوناژ روی یک نیمکت نشسته است.یک میز در سمت راستش هست و زیر دستش ابزارهایی برای تولید صدا در فرصت مشخص خواهد بود: رولور(هفت‌تیر)، موزت(نوعی ساز قدیمی)، باس‌درام(نوعی ساز)، آکاردئون، تنبور، رعد، زنگوله، قاشقک(کاستانت، نوعی ساز)، ترومپت کوچک و ظرف شکسته. همه‌ی این صداها توسط مردم زنزیبار ایجاد می‌شود و همه‌ی آنچه که در بلندگو گفته می‌شود باید مثل فریادی بر مردم باشد.

 

 

صحنه‌ی اول

مردم زنزیبار[10]، ترز

 

 ترز  [ چهره‌ی آبی، لباس آبی بلند آراسته به نشان‌ها و میوه‌های رنگی. او تا پرده بالا می‌رود داخل می‌شود اما به محض این‌که پرده شروع به بالا رفتن می‌کند، تلاش می‌کند تا همهمه‌ی ارکستر را بخواباند].

نه شوهر بنده،

شما مرا به انجام آنچه می‌خواهید وادا رنخواهید کرد [با گرفتگی زبان]

من فمینیستم و سلطه‌ی مرد را دیگرنمی‌شناسم. [با گرفتگی زبان]

از حالا به بعد می‌خواهم به میل خود رفتار کنم

مدتی طولانی است که مردان آن طور که دوست داشتند رفتار کردند

با همه‌ی این‌ها، من هم می‌خواهم بروم با دشمنان بجنگم

دوست دارم سرباز باشم    یک دو یک دو رو حرکت[11]

و می‌خواهم جنگ کنم [رعد] نه که بچه درست کنم.

نه آقا، شوهر بنده، شما دیگر به من دستور نخواهید داد [او سه بار پشت به مردم تعظیم کرد]

[در بلندگو]

این که در کونکتیکو[12]با من لاس زدید دلیل نمی‌شود که

در زنزیبار برای شما آشپزی کنم.

صدای شوهر [ لهجه‌ی بلژیکی]  به من بیکن دهید. به شما گفتم به من بیکن دهید.[ظرف شکسته]

ترز  شما صدای او را می‌شنوید او تنها به عشق‌بازی فکر می‌کند [دچار فروپاشی عصبی می‌شود]

هیچ شک مکن، مرد احمق [عطسه]

که بعد از سربازبودن هنرمند می‌خواهم شوم [عطسه]

عالی عالی [عطسه]

و هم چنین می‌خواهم نماینده، وکیل و سناتور شوم [دو عطسه]

وزیر…رییس‌جمهور مردمی [عطسه]

پزشک بیماری‌های جسم یا روان‌پزشک شوم

و در اروپا و آمریکا به میل خود مشهور شوم

بچه درست کردن و بردگی در آشپزخانه نه دیگر بس است. [یک ریز حرف می‌زند]

من می‌خواهم ریاضیدان، فیلسوف، شیمیدان

پیش‌خدمت رستوران‌ها، نامه‌رسانی کوچک

و اگر خوش گذشت، یک سال شوگردَدی این رقصنده‌ی پیر بااستعداد می‌شوم [عطسه   پرحرفی   بعد صدای قطار درمی‌آورد]

صدای شوهر  به من بیکن دهید. به شما گفتم به من بیکن دهید! [ لهجه‌ی بلژیکی]

ترز  شما صدای او را می‌شنوید او تنها به عشق‌بازی فکر می‌کند [صدای موزت]

پاهایت را مثل پای خوکِ سنت مونو بپز و بخور[13] [باس‌درام]

ولی به نظر می‌آید که دارم ریش درمی‌آورم

و سینه‌هایم از من جدا می‌شوند [ فریادی بلند می‌زند و لای لباسش را باز می‌کند و از آن سینه‌هایش بیرون می‌آید؛ یکی قرمز و دیگری آبی. او آن‌ها را رها می‌کند و به پرواز درمی‌آیند، بادکنک‌هایی برای بچه‌ها؛ اما با نخ‌هایشان گرفته‌ باقی می‌مانند].

پرواز کنید

پرنده‌های ضعف من

چه زیباست این فریبندگی زنانه

چنان شیرین است که می‌توانی آن‌ها را ببلعی

آخ چه زیبایند [او نخ بادکنک‌ها را می‌کشد و می‌گذارد که رها شوند].

اما بس است حرف‌زدن از مختصات این هوانوردی

همیشه منفعتی در تمرین پرهیزکاری هست

آخر، شرارت چیزی خطرناک است

پس بهتر آنست که زیبایی‌ قربانی شود تا همه‌ی وسوسه‌ها محو شود.

از شرّ سینه‌هایمان راحت شویم [ او فندکی روشن می‌کند و آن‌ها را می‌ترکاند و شکلکی(تکان‌دادن دست‌ها رو به بینی) به سمت تماشاچی‌ها درمی‌آورد و توپ‌هایی که در سینه‌بند خود دارد به سمتشان پرتاب می‌کند].

این دیگه چیه؟   نه تنها ریش بلکه سبیل هم در می‌آرم؟ [او به ریش خود دست می‌کشد و سبیلش را که ناگهان درآمده تاب می‌دهد.]  لعنت به شیطون!

شکل گندم‌زاری شدم که منتظر ماشین گندم‌دروکن است.

[در بلندگو]

احساس می‌کنم نر هستم بیش از اندازه

من یک حیوان نر هستم از نوک پا تا فرق سر

من حالا یک گاو نر[هستم]

من رقصنده‌ی گاو‌های وحشی خواهم بود. [بدون بلندگو]

اما بگذار همه‌ی نقشه‌هایم را لو ندهم

سلاح یک قهرمان همیشه در غلاف است

و تو، شوهر بنده، حالا من نَرتر از تو‌ام

حالا هرچقدر می‌خواهی سروصدا کن [هنگام پرحرفی‌کردن تصویر خود را بر شیشه‌ی تعبیه‌شده بر کیوسک روزنامه خواهد دید].

صحنه‌ی دوم

مردم زنزیبار، ترز و شوهر

شوهر  [با دسته گلی بزرگ وارد می‌شود؛ می‌بیند که ترز او را نگاه نمی‌کند. دسته گل را در سالن پرت می‌کند. پایان این بخش، شوهر لهجه‌ی بلژیکی خود را از دست می‌دهد]. بهت می‌گویم من بیکن می‌خواهم

ترز  پاهایت را مثل پای خوکِ سنت مونو بپز و بخور

شوهر[ در مدت زمانی که شوهر حرف می‌زند، ترز بلند بلند پرحرفی می‌کند. به او نزدیک می‌شود انگار می‌خواهد او را به چنگ گیرد سپس خنده‌کنان] این زن من نیست

لحظه‌ای بعد با لحنی شدید [در بلندگو]

کدام بی‌نزاکتی لباس‌های او را پوشیده [او می‌رود بررسی می‌کند و برمی‌گردد].[در بلندگو]

شکی نیست که او یک قاتل است و او را کشته

[بدون بلندگو]

ترز ترز کوچکم تو کجایی؟ [اوسرش را در دستانش می‌گیرد و فکر می‌کند سپس می‌نشیند، مشت‌ها روی لمبرها]

اما تو ای آدم پست که مثل ترز لباس پوشیده‌ای من تو را خواهم کشت [آن دو باهم می‌جنگند. او برتری دارد بر مرد].

 

ترز  حق با توست من دیگر زنت نیستم

شوهر  واقعا؟

ترز  با این حال این منم که ترزم.

شوهر  واقعاً؟

ترز  اما ترزی که دیگر یک زن نیست

شوهر  این دیگه خیلی زیاده!

ترز  و به جایش تبدیل به یک جوانمرد خوش هیکل شده‌ام.

شوهر  راستش هنوز متوجه این جزییات نشدم!

ترز  از حالا به بعد، اسمی پسرانه روی خودم می‌گذارم: تیرسیا

شوهر  [درحالی‌که دست‌هایش را به هم قلاب کرده]

خداحافظیا[14]     [ تیرسیا خارج می‌شود].

 

صحنه‌ی سوم

مردم زنزیبار و شوهر

صدای تیرسیا  از این‌جا می‌روم

شوهر  خداحافظیا

[تیرسیا با موفقیت ظرف دستشویی و لگن و ظرف ادرار را از پنجره پرت می‌کند. شوهر بند و بساط را جمع می‌کند].

پیانو [او ظرف ادرار را جمع می‌کند]

ویولن [او لگن را جمع می‌کند]

ظرف کره. موقعیت پیچیده می‌شود.

صحنه‌ی چهارم

[تیرسیا با لباس‌ها و یک طناب و وسایل جورواجور برمی‌گردد. همه‌چیز را پرت می‌کند. خودش را روی شوهر پرت می‌کند. در آخرین جواب شوهر، پرستو و لاکوف مسلح به تفنگ‌های مقوایی به سختی از پایین صحنه خارج می‌شوند و به سمت سالن می‌آیند. به هر حال، تیرسیای مسلط بر شوهر شلوارش را می‌گیرد و دامن خودش را به شوهر می‌دهد و دست و پایش را با طناب می‌بندد، شلوار را می‌پوشد و موهایش را کوتاه می‌کند و یک کلاه بلند بر سر می‌گذارد.این بازی تا شلیک تفنگ طول می‌کشد.]

همان‌ها، تیرسیا، لاکوف و پرستو

پرستو  ای لاکوف پیر من، در زنزیبار همه چیزم را در قمار به شما باختم

لاکوف   آقای پرستو من با وجود این‌که چیزی نبردم از زنزیبار حرف نمی‌زنم شما الان در پاریس هستید

پرستو   در زنزیبار هستم

لاکوف   در پاریس

پرستو   این زیاد از حد است، بعد از ده سال دوستی و همه چیزهای بدی که راجع به شما گفته‌ام

لاکوف   چه قدر بد. من تا به‌حال از شما چیزی خواسته‌ام؟ شما در پاریس هستید.

پرستو   در زنزیباریم و از‌دست‌رفتن همه چیزم این را ثابت می‌کند

لاکوف   آقای پرستو ما باید با هم در یک دوئل بجنگیم.

پرستو   باید. [آن‌ها با شدت روی صحنه می‌آیند و وسط صحنه روبه‌روی یکدیگر قرار می‌گیرند]

لاکوف   با سلاح برابر

پرستو   هر طور بخواهید.

همه‌ی جنگ‌ها در طبیعت اتفاق می‌افتد. [ به هم نگاه می‌کنند. مردم زنزیبار دو بار شلیک می‌کند و آن‌ها به زمین می‌افتند].

تیرسیا [که آماده است از صدا به طور غیرارادی تکان می‌خورد و فریاد می‌زند].

آه ای آزادی عزیز!

بالاخره به دست آوردمت

اما ابتدا باید روزنامه‌ای بخرم تا بدانم

اوضاع چگونه است [او یک روزنامه می‌خرد و آن را می‌خواند در آن هنگام، مردم زنزیبار یک پلاکارد در هر گوشه‌ی صحنه نصب می‌کند]. پلاکارد برای پرستو

از زمانی که در زنزیبار باخت، پرستو دیگر هیچ شرطی را نبرد

چون ما در پاریس هستیم،        پلاکارد برای لاکوف

لاکوف هم هیچ شرطی را نبرده

از آن جایی که صحنه‌های نمایش در زنزیبار می‌گذرد

همچون رود سن که از میان پاریس می‌گذرد

[به محض این‌که مردم زنزیبار سر جایش برگشت، پرستو و لاکوف روی پاهایشان می‌ایستند. مردم زنزیبار یک شلیک می‌کند و دوئل‌کنندگان دوباره بر زمین می‌افتند. تیرسیا متعجب روزنامه را رها می‌کند. در بلندگو]

حالا دنیا برای من است. زنان برای من هستند.برای من است دولت.

می‌روم تا خود را مشاور شهر کنم.[ اما باز سر‌و‌صدا می شنوم. بهتر است این‌جا را ترک کنم. وراجی‌کنان بیرون می‌رود در حالی که شوهر صدای لوکوموتیو درمی‌آورد]

صحنه‌ی پنجم

 [زمانی که مردم زنزیبار آکاردئون می‌نوازد، ژاندارم سوار بر اسب این‌ور و آن‌ور می‌خرامد. یک مرده را به پشت صحنه می‌کِشد به طوری که تنها پاهایش معلوم باشد. چرخی روی صحنه می‌زند و با مرده‌ای دیگر همین کار را می‌کند. بار دوم چرخی می‌زند و می‌فهمد که روی صحنه، دست و پای شوهر را کسی با طناب بسته است.]   

ژاندارم   این‌جا بوی گند جرم می‌آید!

شوهر   آخیش! بالاخره یک نماینده از دولت زنزیباری داریم، از او سوال خواهم کرد. اگر با من کار داری  بهتر است اول برگه‌های سربازی را از جیب چپم در‌بیاوری

ژاندارم   [در بلندگو] آه دختر زیبا…[بدون بلندگو]بچه‌ی خوب… بگو ببینم چه کسی اذیتت کرده؟

شوهر   مرا یک دختر می‌بیند، این ژاندارم خیلی احمق است. اگر به دنبال معشاقه‌ای بهتره شلوارمو دربیاری تا بفهمی! [ژاندارم دستش را روی قلبش می‌گذارد][ژاندارم لباس شوهر را درمی‌آورد و قلقلکش می‌دهد. آن‌ها می‌خندند و ژاندارم هم چنان تکرار می‌کند:چه دختر زیبایی!]

 

صحنه‌ی ششم

همان‌ها، پرستو و لاکوف

[تا ژاندارم شروع به لخت‌کردن شوهر می‌کند، پرستو و لاکوف به جایی که در آن پیش‌تر بر زمین افتاده بودند برمی‌گردند]

پرستو   گفته شده که کسانی هستند که

مردن را پرافتخارتر از نربودن می‌دانند

لاکوف   شما خوب می‌دانید که در زنزیبار نبودید

پرستو   با این حال آن‌جا بود که ما زندگی می‌کردیم

اما خوشایندم نیست که در دوئل کتک بخوریم

قطعاً ما مرگ را می‌بینیم

با چشمی مهربان

لاکوف   شما چه می‌خواهید؟ ما ایده‌های بسیار خوبی داریم

درباره‌ی انسان‌ و چیزهای دیگر

آیا در مدفوع جواهرفروشان

مروارید و الماس‌ پیدا می‌شود؟

پرستو   ما چیزهای بسیار خارق‌العاده دیدیم

لاکوف   کوتاه کنم آقای پرستو

آن شرط‌‌بندی‌ها برا‌یمان خوب درنیامدند

ولی همان‌طور که می‌دانید شما در پاریس بودید

پرستو   در زنزیبار

لاکوف   در بازی

پرستو   آتش(دستور تیراندازی)

[مردم زنزیبار یک شلیک می‌کند و آن‌ها می‌افتند. ژاندارم شوهر را از آن جا بیرون می‌کشد]

ژاندارم   ایست [پرستو و لاکوف باهم از گوشه‌ی مخالفِ جایی که بازگشته بودند خود را نجات می‌دهند.آکاردئون]

صحنه‌ی هفتم

مردم زنزیبار، ژاندارم و شوهر[لباس زنانه پوشیده]

ژاندارم   دوئل‌کننده‌های دشت نمی‌توانند مانع گفتن این شوند که لمس تو به لذت‌بخشی لمس

یک توپ پلاستیکی است

شوهر   اچو [ظرف شکسته]

ژاندارم   سرماخوردگی…چنین حساس!

شوهر   اچی [تنبور. شوهر دامنش را که اذیتش می‌کند درمی‌آورد.]

ژاندارم   زن سبک [ژاندارم چشمک می‌زند]  اما مهم نیست چون زیباست[15]

شوهر   راستش حق با اوست، چون زنِ من مرد است، درستش این است که من زن باشم

من یک زن راست‌گو هستم آقا، زن من یک زن-مرد است، او پیانو و ویولون و ظرف کره[16] را با خود برد

او یک سرباز، وزیر و گوهتر است

ژاندارم   مادر سینه‌ها[17]

شوهر   اما او بیشتر گوهتر[18] است از وقتی سینه‌هایش ترکیده.

ژاندارم   او مادر قوهاست[19]آه چه آدم‌های بسیاری که پیش از مردن آواز می‌خوانند

گوش کنید [موزت، حال و هوای غم‌انگیز]

شوهر   در آخر، مسئله هنرِ درمان‌کردنِ آدم‌هاست، موسیقی درمان می‌کند، هم چنان که همه‌ی اکسیرها

ژاندارم   اعتراض بی‌فایده است

شوهر   دیگر نمی‌خواهم صحبت کنم [در بلندگو] زن من کجاست؟

[صدای زنان در پشت صحنه‌] زنده باد تیرسیا

بچه‌های بیشتر بچه‌های بیشتر [رعد و شوهر شکلکی به تماشاچیان درمی‌آورد و هنگامی که ژاندارم یک پیپ را از جیبش در می‌آورد تا به او بدهد، دستی را که در آن شیپور شنوایی[20] هست روی گوشش می‌گذارد.]

ژاندارم   مثل یک چوپان زن پیپ بکشید[21]و من برایتان فلوت می‌زنم[22]

شوهر   و در آن زمان نانوای زن، هر هفت سال تغییر می‌کرد

ژاندارم   هر هفت سال؟ اغراق کرده

[مردم زنزیبار یک پلاکارد که شامل این ریتورنل که این جاست نصب می‌کنند]:

آه شما این پیپ را مثل یک چوپان زن بکشید

و من برایتان فلوت خواهم نواخت

در آن زمان نانوای زن

هر هفت سال تغییر می‌کرد

هر هفت سال! او اغراق کرده

ژاندارم   دوشیزه یا خانم من دیوانه‌وار عاشق شما هستم

و می‌خواهم همسر شما شوم

شوهر   اچو   ولی مگر نمی‌بینید که من تنها یک مرد هستم

ژاندارم   با این همه من می‌خواهم با شما ازدواج کنم، با وکالت

شوهر   حرف‌های مزخرف، بهتر خواهد بود اگر شما بچه درست کنید

ژاندارم   آه واقعا؟

[صدای مردان در پشت‌صحنه]

زنده‌باد تیرسیا

زنده‌باد ژنرال تیرسیا

زنده باد نماینده تیرسیا [آکاردئون مارشی نظامی می‌زند.]

[صدای زنان در پشت صحنه]

بچه‌ی بیشتر، بچه‌ی بیشتر

صحنه‌ی هشتم

همان‌ها، کیوسک

[کیوسک که بازوی بازرگان در آن تکان می‌خورد آرام به گوشه‌ی دیگر صحنه جا‌به‌جا می‌شود].

شوهر   آن پر‌آوازه تمام سلطه را نشان می‌دهد

شما آن را می‌شنوید گفته می‌شود من با آگاهی و شناخت باور دارم

که زن در زنزیبار حقوق سیاسی می‌خواهد

و ناگهان از عشق‌های فرزندآور دوری می‌کند، شما فریاد فرزند بیشتر فرزند بیشتر را می‌شنوید

برای پرجمعیت‌کردن زنزیبار فیل‌ها و میمون‌ها و مارها و حشرات و شترمرغ‌ها کافی‌ست

و[زن] نازاست مثل ساکن کندوهای عسل

اما حداقل، زنبورها موم و عسل درست می‌کنند!

زن در برابر آسمان تنها یک موجود خنثی است

و آقای ژاندارم من این را به شما می‌گویم

[در بلندگو]

زنزیبار به فرزندان احتیاج دارد، [بدون بلندگو] هشدار دهید، در چهارراه و بلوار فریاد زنید

که باید در زنزیبار دوباره بچه درست کرد

زن دیگر این کار را نمی‌کند چه بد که مرد آن را انجام می‌دهد

ولی بله عالی من مستقیم در شما نگاه می‌کنم

و خودم بچه درست خواهم کرد.

ژاندارم و کیوسک   شما؟

کیوسک   [در بلندگو که شوهر به سمتش می‌آید]  داستان سرهم کرده.

خوب است که جایی جز زنزیبارهم این را بشنود. شما که در حالی که دارید نمایش‌نامه می‌خوانید، گریه می‌کنید، آرزو کنید فرزندانی پیروز را، این شور غیرقابل‌پیش‌بینی را ببینید، که از تغییر جنسیت پدید آمده

شوهر   به محض این‌که شب شد برگردید و ببینید که، طبیعت چگونه بدون هیچ زنی به من فرزند خواهد داد.

ژاندارم   من امشب برخواهم گشت تا ببینم که طبیعت، چگونه به شما بدون هیچ زنی فرزند خواهد داد.

کاری نکنید که بی‌خودی منتظر شوم. من امشب می‌آیم و روی قولت حساب می‌کنم

کیوسک   چقدر نادان است ژاندارم، کسی که زنزیبار را می‌چرخاند، و موزیک‌هال و بار بزرگ را

برای ژاندارم پرجمعیت‌کردن زنزیباز، جذاب‌تر است تا چرخاندن آن‌ها

صحنه‌ی نهم

همان‌ها، پرستو

پرستو [در‌حالی که شوهر را قلقلک می‌دهد] چگونه می‌خواهی برایشان اسم بگذاری؟

فرزندان همان خودِ ما هستند

اما فقط بزرگ نشده‌اند

ژاندارم   من امشب برخواهم گشت تا ببینم که

طبیعت چگونه به شما بدون هیچ زنی فرزند خواهد داد.

شوهر   پس امشب برگردید و ببینید که

طبیعت چگونه بدون هیچ زنی به من فرزند خواهد داد.

همه کُر [شوهر و ژاندارم پیوسته به هم و پرستو و کیوسک به هم پیوسته می‌رقصند و گاهی همراهان تغییر می‌کنند.مردم زنزیبار تنهایی در حال نواختن آکاردئون می‌رقصد].

اه! مثل یک چوپان زن پیپ بکشید

و من برایتان فلوت خواهم نواخت

در آن زمان، نانوای زن

هر هفت سال تغییر می‌کرد

هر هفت سال! او اغراق کرده

[پرده]

 

 

پرده‌ی دوم

 

در همان جای قبلی. همان روز هنگام غروب خورشید. همان دکور با تعدادی گهواره که نوزادان درونشان هستند.

یک گهواره‌ی خالی کنار یک ظرف بزرگ جوهر و یک ظرف بسیار بزرگ چسب و یک چوب‌قلم بزرگ و یک قیچی در ابعادی مناسب.

 

صحنه‌ی اول

مردم زنزیبار و شوهر

شوهر   [دوبچه در بغل دارد. صدای جیغ بچه‌ها در صحنه و پشت صحنه و سالن در طول صحنه‌ی ادلیبیتوم می‌پیچد.کسی فقط زمان و مکانی که آن‌ها تکرار می‌کنند را مشخص می‌کند].

اه! شادی‌های پدربودن احمقانه است.

چهل هزار و چهل و نه بچه تنها در یک روز…

خوش‌بختی من تکمیل شد

ساکت ساکت   [صدای جیغ بچه‌ها در وسط صحنه]

خوش‌بختیِ در خانواده بودن

بدون زنی در آغوش     [او بچه‌ها را رها می‌کند]

ساکت               [صدای جیغ بچه‌ها در سمت چپ سالن]

این عالی است. موزیک مدرن به اندازه‌ی تزیینات نقاشی‌های نو

که به دور از بربرها شکوفا می‌شوند عالی است.

در زنزیبار

نیازی به رفتن به باله‌ی روسی نیست و نه به ویوکلومبیه

ساکت ساکت   [صدای جیغ بچه‌ها در سمت راست سالن. زنگوله‌ها]

شاید بهتر باشد که با خشونت بهشان دستور دهم و رئیس‌بازی دربیاورم.

ولی نه بهتر است که کار اشتباهی نکنم.

من می‌خواهم برایشان دوچرخه بخرم.

و همه‌ی این موسیقی‌دانان چیره‌دست، کنسرت‌های روبازی برگزار خواهند کرد.  [کم‌کم بچه‌ها ساکت می‌شوند. او تشویق می‌کند]

آفرین آفرین آفرین

بفرمایید داخل  [کسی در می‌زند]

 

صحنه‌ی دوم

همان‌ها، روزنامه‌نگار پاریسی

روزنامه‌نگار   [چهره‌اش لخت است و تنها یک دهان دارد. رقص‌کنان می‌آید.آکاردئون]

دست‌ها بالا، سلام آقای شوهر، من ازطرف یک روزنامه‌ی فرانسوی آمده‌ام

شوهر   از پاریس. خوش آمدید

روزنامه‌نگار   [رقص‌کنان چرخی روی صحنه می‌زند] روزنامه‌های پاریس [ در بلندگو] شهر آمریکا

[بدون بلندگو] هورا

[یک شلیک. روزنامه‌نگار پرچم آمریکا را نشان می‌دهد].

اعلام کردند که شما راهی برای برای مردان پیدا کرده‌اید که بچه‌دار شوند.

شوهر   [روزنامه‌نگار پرچم را جمع می‌کند و آن را با بستی می‌بندد] حرف درستی است.

روزنامه‌نگار   و چه جوری؟

شوهر   خواستن آقا ما را به همه‌جا می‌رساند.

روزنامه‌نگار   سیاهپوست هستند یا مثل بقیه‌ی دنیا؟

شوهر   این بستگی به طرز دید و جایی که در آن زندگی می‌کنید دارد.  [کاستانت]

روزنامه‌نگار   بی‌شک شما ثروتمند هستید [چرخی می‌زند]

شوهر   به هیچ وجه.

روزنامه‌نگار   چگونه آن‌ها را بزرگ می‌کنید؟

شوهر   بعد از این‌که به آن‌ها با شیشه شیر غذا دادم، امیدوارم که آن‌ها غذای من را تهیه کنند.

روزنامه‌نگار   در نتیجه شما یک پدر دخترطور هستید، نزد شما غریزه‌ی پدری مادرانه‌شده نیست؟

شوهر   نه آقای عزیز، من فقط به فکر خودم هستم

فرزندان سرمایه‌ی خانواده هستند

حتی سودآورتر از پول و همه‌ی ارث و میراث

[ روزنامه‌نگار یادداشت برمی‌دارد].

می‌بینید این کوچولویی که در گهواره خوابیده

[ بچه جیغ می‌زند.روزنامه‌نگار نوک پا می‌رود و بچه را می‌بیند.]

اسمش آرتور است و احتکارکننده‌ی شیردلمه‌بسته است   [صدای ترومپت کوچک]

واز این راه یک میلیون برایم پول درآورده.

روزنامه‌نگار   خیلی بیشتر از سنش است!

شوهر   آن یکی ژوزف است رمان‌نویس  [بچه جیغ می‌زند]

[روزنامه‌نگار می‌رود که ژوزف را ببیند]. آخرین رمانش ششصدهزار نسخه فروش کرده. اجازه دهید که یکی به شما بدهم.

[یک کتاب‌پلاکارد با صفحه‌ای فراوان پایین می‌آید که روی اولین صفحه‌اش نوشته شده: عجب شانسی! رمان]

شوهر   با خیال راحت بخوانیدش.

[روزنامه‌نگار دراز می‌کشد. شوهرصفحه‌های دیگر را ورق می‌زند که رویشان به دلیلی نوشته شده: یک خانم که کمبرون نامیده می‌شود]

روزنامه‌نگار [بلند می‌شود و رو به بلندگو]

یک خانم که کمبرون نامیده می‌شود. [او در بلندگو هنگام گفتن حروف صدادار اَ اِ اﭔ او خنده‌اش می‌گیرد.]

شوهر   قدیم‌ها روش مؤدبانه‌ای برای توضیح‌دادن بود!

روزنامه‌نگار   [بدون بلندگو] ها ها ها

شوهر   یک تشریفات به خصوصی

روزنامه‌نگار   اه اه

شوهر   چیزی که خیلی دیده نمی‌شود.

روزنامه‌نگار   دست‌ها بالا…

شوهر    در آخر همان گونه که هست، رمان برایم دویست هزار فرانک سود آورده

بیشتر از یک جایزه‌ی ادبی

متشکل از بیست جعبه پر از دینامیت

روزنامه‌نگار   خدانگه‌دار [خود را عقب می‌کشد]

شوهر   نگران نباشید پول‌ها در گاوصندوقم در بانک هستند.

روزنامه‌نگار   مشکلی نیست. شما دختر ندارید؟

شوهر   چرا دارم. این یکی از پادشاه سیب‌زمینی‌ها طلاق گرفت [دختر جیغ می‌کشد.روزنامه‌‌نگار می‌رود که او را ببیند]  و صد هزار دلار سود کرد و [او فریاد می‌زند] از آدم‌هایی که در زنزیبار هستند هنرمندتر است.

[روزنامه‌نگار تمرین بوکس می‌کند.]

او شعرهای زیبایی در مهمانی‌های شبانه‌ی دلگیر، می‌خواند.

آنچه آتش و جذابیت[23] او در یک سال به دست می‌آورد برابرست با آن مقداری که یک شاعر بعد از پنجاه هزار سال درمی‌آورد.

روزنامه‌نگار   عزیزم به شما تبریک می‌گویم. اما روی کتتان گردوخاک نشسته است. [شوهر برای تشکر از روزنامه‌نگار که گرد و خاک را می‌خواهد بروبد لبخند می‌زند] از آن جایی که شما بسیار ثروتمند هستید، صد سو بهم قرض دهید.

شوهر   آن گردوخاک را برگردانید. همه‌ی بچه‌ها جیغ می‌زنند.[شوهر با لگد روزنامه‌نگار را بیرون می‌کند.این یکی رقص‌کنان خارج می‌شود]

 

صحنه‌ی سوم، مردم زنزیبار و شوهر

شوهر   آه بله این ساده است مثل پریسکوپ.

هر چه قدر بیشتر بچه داشته باشم

پولدارتر خواهم شد و غذاهای بهتری می‌توانم بخورم

می‌گویند که ماهی روغن[24] به اندازه‌ی کافی در یک روز تخم تولید می‌کند

برای این‌که از تخم دربیایند کافی است که بهشان برنداد[25] و سس آیولی[26] داد.

یک دنیا در طول یک سال…

داشتن یک خانواده‌ی پرجمعیت شگفت‌انگیز است.

چقدر احمق‌اند این اقتصاددانانی که باعث شدند ما فکرکنیم که، بچه همان فقر است.

در حالی که کاملاً برعکس است. آیا تا به حال کسی شنیده که ماهی روغن در بدبختی مرد؟ من هم چنان می‌خواهم بچه بسازم.

اول یک روزنامه‌نگار به دنیا می‌آورم. این طوری همه‌چیز را خواهم دانست.

من بقیه چیزها را حدس می‌زنم و اختراع می‌کنم. [او شروع به پاره‌کردن روزنامه‌ها با دست‌ها و دهانش می‌کند.پا به زمین می‌کوبد. بازی‌اش باید بسیار سریع باشد].

باید بتواند هر کار شاقی را بکند، و بتواند برای همه‌ی حزب‌ها بنویسد. [او روزنامه‌های پاره‌شده را درون گهواره می‌گذارد] چه روزنامه‌نگاری خواهد بود! گزارش، مقاله‌های اصلی و چیزهای دیگر.

خونش باید از جوهردان در‌آمده باشد! [او ظرف جوهر را می‌گیرد و در گهواره می‌ریزد.]

او باید ستون فقراتی داشته باشد [او یک چوب‌قلم بزرگ در گهواره قرار می‌دهد]

و مغزی برای فکرنکردن. [او ظرف چسب را درون گهواره خالی می‌کند]

و یک زبان برای این‌که بهتر دری‌وری بگوید. [او قیچی‌ها را درون گهواره می‌گذارد]

و باید استعدادی هم در خواندن داشته باشد.

خب بخوانید!  [رعد]

صحنه‌ی چهارم، همان‌ها وفرزند پسر

[شوهر تکرار می‌کند: «یک دو» تا پایان تک‌گویی فرزند پسر. این صحنه بسیار سریع می‌گذرد]

فرزند پسر [در گهواره بلند می‌شود]

بابایی عزیزم اگر می‌خواهید بدانید

همه‌ی کاری را که شیادان انجام دادند

باید به من کمی پول‌ توجیبی دهید

درخت چاپ برگ می‌دهد و برگ

برگ‌هایی که شما را مثل پرچم در باد سیلی می‌زند.

روزنامه‌ها بیرون می‌آیند تو باید بری بگیری‌شان.

سالاد درست کن برای بچه‌هایت.

اگر شما به من پانصد فرانک دهید

هیچ‌چی از کارهایت به کسی نمی‌گویم

در غیر این صورت همه چیز را خواهم گفت. من رک هستم.

و آبروی پدر و خواهرها و برادرها را می‌برم.

خواهم نوشت که با یک زن سه‌قلو‌حامله ازدواج کردی.

آبرویت را خواهم برد.خواهم گفت که شما دزدی کردی، کشتی و آزار دادی.

شوهر   آفرین اینم یک استاد خواننده [ فرزند پسر از گهواره بیرون می‌آید]

فرزند پسر   دو والد در یک والدِ عزیزم

اگر می‌خواهید بدانید تمام اتفاقی که دیشب افتاد

ایناهاش

آتش‌سوزی بزرگی آبشارهای نیاگارا را نابود کرد.

شوهر   حیف چقدر بد

فرزند پسر   سازنده آلسندور[27] زیبا، نقاب‌دار مثل سرباز پیاده‌نظام، تا دوازده شب برای باغچه‌ی آدم‌کش‌ها

شیپور زد. و من مطمئنم که هم چنان می‌زند.

شوهر   به شرط این که در سالن نباشد.

فرزند پسر   اما پرنسس برگم[28] فردا با زنی ازدواج می‌کند، دیداری ساده در مترو.

شوهر   مگر من آن آدم‌ها را می‌شناسم؟

من اخباری راجع به دوستانم و کسانی که می‌شناسم می‌خواهم.

فرزند پسر  [یک گهواره را تکان می‌دهد] از مونروژ فهمیدیم که آقای پیکاسو تابلویی ساخته که تکان می‌خورد

مثل گهواره.

شوهر   و زنده باد قلم‌مو

قلم‌موی دوستم، پیکاسو.

شوهر   آه پسرم بار دیگر به اندازه‌ی کافی، متوجه وقایع روز پیش شدم.

فرزند پسر   می‌روم که راجع به وقایع فردا خیال‌پردازی کنم.

شوهر   سفر خوش.  [فرزند پسر خارج می‌شود]

صحنه‌ی پنجم مردم زنزیبار و شوهر

شوهر   این یکی [فرزندم] موفق نشد. می‌خواهم از ارث محرومش کنم. [همان موقع خبرهای رادیویی پخش می‌شوند.

آتش موسسات ژ. س. ب متوقف شد. بیست‌هزار شعر منثور متوقف شد. رییس‌جمهور تسلیت گفت.  اتاوا

ب. ان ر. ام. ت. اس اس. مدیر موزه‌ی ویلا مدیسی پرتره‌ی اس‌اس را تمام کرد. رم

هنرمند بزرگ ز. اق ژ.اس خل و چل فرهنگ غنی قلم‌موها را اختراع کرد. اوینیون

سگ‌های آقای پل لئو د اعتصاب کردند. ونکوور تاخیر در رساندن خبر دارد.]

شوهر   بسه بسه

چه ایده‌ی مزخرفی است اعتمادکردن به مطبوعات.

من اذیت شدم. همه‌ی روزگار مقدس. تمامش کنید

الو الو دوشیزه   [در بلندگو]

من دیگر اشتراک تلفن نمی‌دهم. اشتراکم را قطع می‌کنم.

برنامه را تغییر می‌دهم. نان‌خور اضافه دیگر بس است.   [بدون بلندگو]

اقتصادی عمل کنیم. اقتصادی عمل کنیم.

اما پیش از هر چیز می‌خواهم یک بچه‌ی خیاط بسازم.

خواهم توانست لباس‌های زیبا برای رفتن به گردش بپوشم.

چون خیلی بد هم نیستم، دخترهای زیبای زیادی جذبم می‌شوند.

صحنه‌ی ششم همان‌ها و ژاندارم

ژاندارم

به نظر می‌آید که شما کار خود را کردید (به تنهایی بچه به دنیا آوردید)

سر حرفتان ماندید. چهارهزار و پنجاه بچه در یک روز. چه بذرافشانی‌ای کردید!

شوهر   دارم پولدار می‌شوم.

ژاندارم   ولی مردم زنزیبار گرسنه[است] و علاوه بر این دهان‌هایی باز برای غذا

از گشنگی دارند می‌میرند.

شوهر   فالشان را بهشان بگویید. این بهتر از هر چیزست.

ژاندارم   کجا این کار را برایشان انجام می‌دهد؟

شوهر   پیش خانم فالگیر

ژاندارم   پیش طالع‌بین

شوهر    آه! چون به فکر آینده‌ایم [باید پیش طالع‌بین بریم].

صحنه‌ی هفتم

همان‌ها و خانم فالگیر

فالگیر   [از وسط سالن می‌‌آید.کله‌اش با نیروی الکتریسیته می‌درخشد]

شهروندان پاکدامن زنزیبار اینک من

شوهر   باز هم یکی دیگه.من به چشم نمی‌آیم[از چمعیت زیاد].

فالگیر   من فکر می‌کردم که مشکل با دانستن بخت خوبت داشته باشی

ژاندارم   خانم شما نمی‌دانیدکه یک شغل غیرقانونی دارید؟

جالب است که مردم برای کارنکردن چه‌ها که نمی‌کنند.

شوهر [رو به ژاندارم] به نظر من که ایرادی ندارد.

فالگیر   شما آقا در آینده سه‌قلو حامله خواهید شد.

شوهر   رقابتی داشته‌ام؟

یک خانم (یک تماشاچی در سالن)

خانم فالگیر من باور دارم که او مرا فریب داده.   [صدای ظروف شکسته]

فالگیر   او را در دیگ نروژی[29] بگذارید. [او روی صحنه می‌آید. فریاد بچه‌ها و آکاردئون]

این هم یک دستگاه جوجه‌کشی مصنوعی

شوهر   اگر تو آرایشگری موهای منو کوتاه کن.

فالگیر   دوشیزگان نیویورک تنها آلو می‌چینند

و تنها ژامبون نیویورکی می‌خورند

برای همین است که بسیار زیبا هستند.

شوهر   راستش زنان پاریس از دیگران

بسیار زیباترند.

اگر گربه موش دوست دارد

ما زنان پاریسی را دوست داریم.

فالگیر   یعنی لبخندهایتان

همه   و آواز بخوانید روز و شب…

اگر پوستتان می‌خارد، آن را بخارانید.

دوست بدارید سفید و هم چنان سیاه را

تغییر به زندگی مزه می‌دهد

کافی است تا آگاه شویم

کافی است تا آگاه شویم.

فالگیر   شهروندان پاکدامن زنزیبار، کسانی که دیگر بچه درست نمی‌کنید

بدانید که فرصت و افتخار و جنگل‌های آناناس و گله‌های فیل

در آینده‌ی نزدیک به کسانی تعلق دارد که برای این که آن‌هارا به‌دست آورند، ارتشی از بچه ها دارند

[همه‌ی بچه‌ها شروع به جیغ‌زدن می‌کنند در سالن و روی صحنه. فالگیر با کارت‌هایی که از سقف می‌ریزند فال می‌گیرد]

شمایی که بسیار زایا(بچه)هستید.

شوهر و ژاندارم   زایا زایا

فالگیر   شما میلیارد خواهید شد [شوهر نشسته بر زمین می‌افتد]

فالگیر [خطاب به ژاندارم] شما که بچه نمی‌سازید، شما در بدبختی وحشتناکی خواهید مرد.

ژاندارم   شما به من بی‌احترامی کردید

به نام زنزیبار، من شما را دستگیر می‌کنم.

فالگیر   لمس‌کردن یک زن! چه شرمساری‌ای! [زن او را به چنگ می‌گیرد و خفه‌اش می‌کند. شوهر به او پیپ تعارف می‌کند]

شوهر   اه شما مثل یک چوپان زن پیپ بکشید و من برایتان فلوت می‌زنم.

و در آن زمان نانوای زن هر هفت سال تغییر می‌کرد.

فالگیر   هر هفت سال! او(نانوای زن) اغراق کرده.

شوهر   می‌روم تا تو را به پلیس معرفی کنم ای جانی!

ترز    [در حال درآوردن لباس‌های کهنه‌ی فالگیر]

شوهر عزیزم! من را به‌جا نمی‌آوری؟

شوهر   [ژاندارم جان تازه‌ای می‌گیرد]

ترز یا تیرسیا.

ترز   تیرسیا رسما در راس ارتش در اتاق و در هتل شهر بود.

ولی آرام باش.

من پیانو و ویلون و ظرف کره را با یک ماشین اسباب‌کشی برگرداندم.

همچنان آن سه تا زن تأثیرگذاری که عاشقشان بودم.

ژاندارم   ممنونم که به من فکر کردید.

شوهر   ژنرال من! نماینده‌ی من!   من اشتباه می‌کنم ترز

آه ببین تخت و صاف شدی!

ترز   بیا توت‌فرنگی بچین، با گل درخت موز

شکار کنیم در زنزیبار فیل‌ها را، بیا حکومت کن بر قلب بزرگ ترز.

شوهر   ترز

ترز   سریر و آرامگاه مهم نیست، باید یکدیگر را دوست بداریم

وگرنه پیش از پایین‌آمدن پرده من از پا درمی‌آیم.

شوهر   ترز عزیز تو دیگر نباید صاف و مسطح باشی. (بالاتنه‌ی ترز صاف شده)

[او یک دسته بادکنک و یک جا توپی، در خانه گرفته است.]

بیا ببین یک عالم توپ این‌جاست

ترز   ما بدون آن‌ها (سینه‌ها) پیش رفتیم و همگی ادامه می‌دهیم.

شوهر   درست می‌گویی نباید مسائل را پیچیده کرد.

برویم به یکدیگر نزدیک شویم[30].

ترز    [او بادکنک‌های بچه‌ها را رها می‌کند و توپ‌ها را به سمت تماشاگران پرتاب می‌کند.]

پرواز کنید پرندگان ضعف من

بروید همه‌ی بچه‌های افزایش جمعیت را غذا دهید.

[مردم زنزیبار در حال تکان‌دادن زنگوله‌ها می‌رقصند]

[پرده]

 

 

 

 

 

 

 

 

[1] Gallica.bnf.frبرای اطلاعات بیشتر می‌توانید به سایت کتابخانه‌ی ملی فرانسه رجوع کنید. امکان مطالعه و ذخیره‌سازی متون نیز وجود دارد.

[2] Comedie de mœurs

[3]  تیرسیا در اساطیر یونان، یک غیب‌گوی نابینای تبای، پسر یکی از محبوبین آتنا یعنی نیمفchariclo است. او در چندین افسانه‌ی معروف شرکت دارد از جمله نویسندگان قدیمی که از او نام می‌برند سوفوکل، اوریپیدس، پیندار و اوید هستند. یکی دیگر از ویژگی‌های تیرسیاعلاوه بر زندگانی طولانی، تبدیل‌شدنش به زن و دوباره مردشدنش است. وی در اثر برخورد و زخمی‌شدن با مارهای جفت به زن تبدیل می‌شود. هنگامی که بعد هفت سال، به محل تغییر جنسیتش برمی‌گردد تا ببیند طلسم قابل بازگشت است یا نه، همان مارهای جفت را دوباره می‌بیند و به مرد تبدیل می‌شود.

[4] Une canne de tranchée

[5] Souffleurمتن‌رسان تئاتر

[6]  منظور از دشمنان سربازان آلمانی است.

 خط‌کش عضاده یا آلیداد برای اندازه‌گیری زوایا یا اشیای دور استفاده می‌شود.[7]

8سبکی از نقاشی است که رئال است و سه‌بعدی به نظر می‌آید. گاهی طراحان صحنه از این سبک نقاشی برای پس‌زمینه‌ی تئاترها استفاده می‌کنند.

[9] Le personnage collectifدر واقع یک نفر جای چندین نفر یا گروهی را بازی می‌کند به همین علت فعل مردم زنزیبار مفرد ترجمه شده است.

[10] Zanzibar

[11] Une deux  une deux

[12] Connecticut

[13] Saint-menehouldشهری در فرانسه است که به رستوران‌هایش معروف است و غذای پرطرفداری که طبخ می‌کنند پای خوک است.منظور ترز این است که من غذایی به تو نمی‌دهم و به جای بیکن، پاهای خودت را مثل پای خوک بخور!

[14] Adieusias adieu به معنی خداحافظ است و در فارسی (خداحافظیا)گذاشتم شاید به گونه‌ای هم‌قافیه با این واژه‌ی برساخته‌ی آپولینر.آپولینراین واژه را برمی‌سازد تا با واژه‌ی سطر پیش یعنی تیرسیا هم‌قافیه شود .

[16] ظرف کره اصطلاح است.معنی‌اش (منبع درآمد همیشه قانونی نیست)است.ریشه‌ی این اصطلاح به قرن پانزده میلادی برمی‌گردد.در آن زمان کره ماده‌ای گران و برای ثروتمندان بود و روزنامه‌ای هم به همین اسم منتشر می‌شد تا سیاست‌ها و افراد قدرتمند را بکوبد.

[17] Mere des seins

[18] Merdecine.در واقع گوه با واژه‌ی دکتر آمیخته شده و چیزی شبیه به گوهتر را در فارسی مناسب دیدم. آپولینرواژه‌ی پزشک را اندکی تغییر داده تا واژه‌ای نو بسازد.

[19] Mere des cygnes در این جا آپولینر با تلفظ این سه بازی کرده است.تلفظ این‌ها در فرانسوی بسیار شبیه به یکدیگر است.

[20]  Cornet acoustique

[21] Fumez la pipe bergère

[22] Jouerai du pipeau لفظا نواختن فلوت برای جذب و شکار پرندگان است و اصطلاحا یعنی فریب‌دادن آدم برای جذب‌کردنشان.

[23] cachets

[24] morue

[25] brandade

[26] aioli

[27] Alcindor

[28] Bergame

[29] Marmite norvegienne

[30] Tremper la soupe:avoir des relation homosexuelles.روابط هم‌جنس‌گرایی داشتن