شعر

یک شعر از امین خلیلی

کارتنخواب

 

داستان سیاه آن کارتنخواب

که غروبی از غروب‌ها عزم کرد

برخیزد

در حالی که کله‌اش پر از چیزی بود

و آن چیز

جمجمه‌اش را پر کرده بود از چیزهایی

برخاست

در حالی‌که بر کتف و شانه‌هاش

گردن اسب تورین٭ نصب بود

و کله‌اش همچون توپی پاره

میل زمین داشت

برخاست

و در حالیکه کلمات رکیک‌اش

می‌ریخت بر جمعیت ریگ‌های زیر پاش

به یاد آورد غروبی را که

دستی شانه‌اش را لمس کرده بود

از پشت

و دهان صاحب آن دست

فرموده بود:

“این شِرّ وِرّا چیه میبافی

اینجا زن و بچه رد میشه”

و او مات و هذیان فرموده بود

و او مات و هذیان

فرموده بود کّه

کّه

 

رکیک‌اش می‌ریخت

بر جمعیت ریگ‌های زیر پاش

همان‌ها که روزی یکی‌شان

کنده شده بود

بلند شده بود

و محکم

پرتاب شده بود سمت کله‌ی کلاغی که از قضا

سمبل هیچ نبود

و آن کلاغ

کورمال‌کوربال ریده بود بر سطح شهر

و در ادامه با یک چشم بسته یکی باز

فرموده بود بر شهر

و نهایتا به شکل واقعا خنده‌داری

برخورد کرده بود به دکل مخابراتی ایرانسل

و فرو افتاده بود

بر گشوده‌ترین آغوش: زمین

و شادی این لحظه

تقدیم شده بود بە

صد هزار تماشاگر

دویست هزار منتظر

 

تا اینکه

چیزی همچون روح یا همچین چیزی

جهیده بود از ماتحت‌اش بیرون

و آن چیزِ بیرون آمده عزم کرده بود

برخیزد

در حالی‌ که دلتنگِ یکی خانه است

 

برخاست

در حالی‌که در کله‌اش هیچ نبود

مگر طرح محوی از

استیکر لبخند

 

٭ اسب تورین: فیلمی از بلا تار