شعر

یک شعر از سعید آرمات

 

نگاه کن

فیکون

از خانه ش بیرون می آید

یادش می آید .

 از درون ِچیزی نمی آید

به درون ِجایی نمی رود فقط جا به جایی صورت می گیرد

عین پلاستیک روی اتش

که شکل خودش را  در خودش حمل نمی کند

ولی در خودش جا به جا می شود

دانه ی یک نخود یا نقاطی که الیاف پلاستیکی یک طناب پوسیده

از هم جدا می شوند

تکه زمینی بایر

که چوپان مسلمانی گوسفندان آسمانی ش را

هر روز از میان مین های خنثی نشده به چراگاه بی علفی می برد

نامی  اگر برای نامیدن موقعیت های مکانی بیابد

شهرکی در حومه ی دوزخ است

(پیچش گنده ی زبانی دارد می ماند توی هوا سطر اول

سطر اول جایی که زبان هنوز زیستی علفی دارد

با ساقه اشتباه گرفته می شود

«جایی » هنوز تعین مکانی ندارد

توضیح واضحات برایش عین نگاه به رعد و برق است

 و خانه« اش»

 یعنی خانه ی چه کسی ؟  این  سوم شخص مطلقا مستاصل

خودش ؟ آن دیگری اش ؟ یا معشوقه ی لکاته اش ؟)

اجازه دارید بمانید و بروید بخندید و گریه کنید

بایستید یا بخوابید

کفن پیچ شوید عین سفیدی ها

داخل این مکتوب یا هر مکتوب دیگری تا به دنیا بیایید در متنی دیگر

و این تناسخ متن هاست

تا سرانجام  این امکان علیل زبانی کارگر بیفتد تا پایان

تا این ضمیر با ضمیری آرام ومطمئن

به زندگی اش سر و سامانی دهد ،

یا  پایان

اگر پایانی … –

بعد بعد …

از روح خانه اش بیرون می زند

کنار پای گنده ی ساختمان کسی

رفیق نویسنده ی دل سردی

آن جا

که چند تا علف ِافسرده  ی سر بریده است

که چند تا علف زبان بریده

لگد کوب پای سگ هایی پا به دیوار داده

علف ها که گاهی ساقه های دو تکه

عین زبان آدم دارند

هوش سبک روشن گیاهی دارند

علف که می پیچد عین صدای سنتور در مکان صداپیچ

می بیند بوی رطوبت آب ها را می بیند

که علف شباهتی

بین پای گنده پیدا می کند

با بوی لجن کنار رودخانه ی دور. می بیند با آن زبان گیاهی عین آدمش

اینکه یکی بعد از آمدن به  چنین ساختمانی در شهر

با دیدار رفیق دلسردی

الزام رسیدن پیدا کند به انداختن خود

در چیزی شبیه سرد آب عمیق

به جز چند تا علف برای کشیدن به حوالی آب ها چه چیزی ؟

پیدا نمی کند

کافه ای

مکانی

که عکسی که پکسی  از بوفی ، هدایتی …

که جمع پراکنده ای دور میزی سرگردان

مسخ کافکایی

که سگی   داخل فنجان ِ چپه شده ی قهوه ای

دل تنگ سگ را می تواند  آیا بتپاند ؟

یادش می آید .

یادش می آید داده بود تمام سطح بدنش را کشتار گرنیکا خالکوبی کنند

پیکاسو اجازه نداده بود

یادش می آید حکایت افسر نازی را

یادش می آید صف های طویل دیوان را با حالتی نزار

برای گرفتن پاره ای نان بعد از جنگ

آن چوپان مسلمان را با هی هی بزهایش در میان مین ها

ولی یادش رفت بگوید تتوی کشتار گرنیکا

وقتی به سطح بازو می رسد

گرفتار می کند

می کند کار را خراب تر از آنچه پیکاسو با جنگ کرده است

می کند خالکوبی شیری بی یال و دم و شکم

یادش می آید …

***

شب از رودخانه ای در ترافیک بر می گردد

یادش می آید رفته بود بیندازد خود را در آب ؛

با بطری آب معدنی به تخت خوابش برگشت

در اتاق دیگری ، واحد دیگری .

ماشینی پر صدا می ایستد ساعت نه شب

زیر

آن زیر

طوری که بازوهای لاغرش پیداست

می گوید و می گوید

زباله هایم را کجا می برند ؟

اینها زباله های من اند

لکاته های من اند

آن چند تا پوست سفید شکسته

دل سگ ها را کجا می سوزانند

دررودخانه ی  کدام ترافیک می ریزد خاکستر حلاج من ؟

یادش  می آید از دل متنی قدیمی

بزنید این حلاجک رعنا را

صدای اهرم بازوهای ماشین شهرداری

فشار می آورد

به خود و به گوش هاش

روز نمی شناسد

فشار

شب نمی شناسد

آمده است که بتپاند یک جایی

اگر رگی پیدا کند فشار

از هر راه پله ای

متروکه ای

یا صدایی

می آید نرم

بالا

که اگر در را بسته باشد حتی محکم

که اگردرز گیری کرده باشد حتی محکم

درزگیری دقیقی با نوک کارد پهنی

به موازات لولاها

و رج میخ ها

لته های پارچه را کیپ تا کیپ

یک میز را می کشد جلو

یک سفال اجدادی را در کنج

نگاهی می کند

لکاته  را مثل دانه ی تسبیحی بریده در گوشه ای ته سفال

آن ته ِتاریک می بیند

گیر می اندازد می چرخاند

چهار تا پایه ی میز را یک بار دیگر می بیند

می سراند تا پشت در

و کپسول زرد مایع را می بیند

و به آنکه می لولد داخل کپسول

آنکه تقلا می کند بیاید بیرون

 می گوید به تو خیلی لطف کرده ام ای کپسول

ای مرام آخر رفاقت که همیشه سوخته ای در این شصت متری بامن

تو فقط هوایی  ؟ ولی از چار عنصر بالاتری

محکمی

عین همان کله گاو در گرنیکای پیکاسو

***

فشار

پر سر و صدا

می کشاند خودش را از بازوهای زباله کش بالا

صدای شکستن بازوهاش بلند

و تا برود زباله کش صدای دو سه کارگر مستاصل همین طور می پیچد و می دود

باد

می آید هنوز به درون

باد میل دارد سری فرو کند به حلقه گردن سفال اجدادی

آنجا که دانه ی مهره ای سالها گیر افتاده است

این میل را می توانید ببینید در زبان

در زبان که عین باد می چرخد و معناهای بی قرار را در هم فرو می کند

  • تنها عنصر موفق متحرک که هی جا عوض می کند باد است –

باد که از قدیم خود روایت گوست روایت را تکه تکه می شکند

خون ِ پیشانیش داخل رگ سبز منبسطی

می گوید

با من رک حرف بزن صادق باش

با او حرف بزن

قبل از انقباض

قبل از پیچاندن شیر سیلندر گاز

می گوید : لکاته

ای لکاته ی عزیز

ببند شیر را ببند شیر را ببند شیر را ببند شیر را

که من به جز این بازوهای لاغرم

به جز بازوهای شکسته ی این زباله کش خنزر پنزری

به جز دو تا بازوی عینکم

به جز دو تا بازوی مرده ی معشوقه ی حالا سی و سه ساله ام

به بازوی دیگری فکر نه خواهم کرد

بعد

آن پاگنده ی روح خانه یادش می آید

آن دو تا علف را هم که لابد به یاد دارید شما

رفته بود خودش را بیندازد در آبی عمیق

یادش می آید

***

توی این شصت متری خبری نیست

کی ها باز کی ها بسته می شود

این تنها این تن پاره پاره ی متن هاست که یادش می آید

درزها با لته پارچه ها پر شده اند

می گوید و باز می کند

جای فرو و فشار نوک پهن کارد در پارچه ها فشرده بر هم

می گوید و باز می کند

در را ؟

کپسول قاطع زرد را

می گوید و هر وقت صدای حرف زدنم را

با آن دو تا بچه ی علف شنیدی ؟

بگو در را ببند

هوا !

ای هوا ! آهسته در را می بندد

تو عین بازجو در همه ی سلول های من خانه داری

در ِ روح خانه ی خود را می بندد

و تا آمد

صدای رودخانه بعد از نیم ساعت ،

دراز می شود روی تخت

به این دو بازوی سبز نگاهی

به گرنیکا که نعره می زند توش از بیشه ی خاموش ککـّی که مانده گم

نگاه به احتضارتمامی متن ها

می بیند عطف کتابی باز می شود از هم دریده چشم های یهودای اسخریوطی

شکم که ندارد چسبیده به پشت یهودای اسخریوطی

یکی از آن دیوان ِ ایستاده درآن  صف طویل گرسنگی

همین یهودا بود

یادش می آید

 استشهاد نامه ی آژی ده اکه  گشوده می شود

به زبان های باستانی تمایل دارد عین بازوها عین بطری مسخره ی آب معدنی

و شهادت متنها تن می شود در تناسخ دیگری       می بیند

حالا متن دیگری

آن متن دیگری

به تعلل به پشت دست های یهودا نگاه می سراند لکاته

جای دو تا میخ بر کف دستهای یهودا

 می بیند

دست های مسیح را چون دو بازوی علیل زباله کش

دراز و کشان بر زمین

به شانه های یهودا چسبانده اند

باد میل دارد به آستین های پاره سر فرو کند

دکمه های یهودامسیح ِمتن ها را از جا بکند

نخ های  سفید به جا مانده از دکمه ها  را در هوا بچرخاند

میل سرکشی باد

از دل متنی که یهودا را به تماشای خیانت به خود

بعد از هزاره ها از دل متن ها

به جلجتایی شصت متری

لکاته ی تمامی متن هاست یهودای اسخریوطی

می بیند

نگاه به احتضار تمامی متن ها

نگاه به احضار تمام نوشته ها روح ها

هی ! نگاه کن !

هی نگاه کن

نگاه کن !

یادش نمی آید ….