شعر

یک شعر از مازیار عارفانی

کریستیانو رونالدو پیرهنش را در شادی بعدِ گل وقتی در آورد

وقتی بالا گرفت رو به طرفدارانِ بارسا

وقتی دوربین‌های نیکون، با لنزِ تلهء خودکار چلیک‌چلیک صدا کردند

و گزارشگر فریاد زد؛

تا دومیلیارد آدم در کرهء سبزآبیِ زمین بپرند هوا

عفرین برای اولین بار نبود که بمباران می‌شد

تو بودی که اول بار موهات را خرمایی کرده بودی با اُکسیدان آمریکایی

تا به خواندنِ تروتسکیِ مقدس‌ات بیاید و

خاکهء کنتِ کمرباریکت بریزد در بطریِ شیرکاکائوی بزرگِ میهن

 و درست همان لحظه…

همان لحظه که دومیلیارد نفر دوباره پاهاشان پوووففف خورد زمین

ما لم داده بودیم روی یک صندلی سیمانی و سرد در شب عید

بوق بوق بود که من وق زده بودم با چشم‌های گشاد

به روسری‌های افتاده بر شانهء زن‌های مسافر در ماشین‌های شمال

زیرِ بیلبورد “خواهرم حجاب تو از خون من رنگین‌تر است”ِ پلِ هوایی

– دو ترنس شانه به شانهء هم از رویش می‌گذشتند البته –

خواستم بگویم قرار است باران ببارد که دیدم شروع به باریدن کرد

خواستم بگویم بیا بدویم که دیدم در خیابان‌ها می‌دویم

خواستم بگویم خدا گریه می‌کند که دیدم وارد یک عروسی شدیم

و او خوانندگی می‌کند

میزهای غذا با کراوات‌های شل و ول بلند شدند سمت اُرکست

بشکن و شیشکی و بلبلی زدند و

بوی عرق سگی و اسپند و ادکلن به هم گره خورد و

دور عروس و داماد پیچید و

من و تو در حلقهء مهمانان به سبکِ درویشانِ رپِ فارسی رقصیدیم

تا نوبتِ محلی‌ها بشود البته

و وقتی دستمال‌ها شروع به چرخیدن کرد

کُردها برای اولین بار نبود که قتلِ عام میشدند

پس میکرفون را گرفتم و شروع به خواندن کردم:

دورت بگردم، اِی دفِ ديوانه، اِی دفِ ديوانه، دفدفِ ديوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…

دورت بگردم، اِی دفِ ديوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…

دورت بگردم، اِی دفِ ديوانه، اِی دفِ ديوانه، دفدفِ ديوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…

اِی‌ی‌ی‌ی…

اِی‌ی‌ی‌ی…

دورت بگردم، اِی دفِ ديوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…

اِی‌ی‌ی‌ی…

بعد که همه شروع به گریستن کردند از خنده

دیوانه‌ای ما را بُرد به دخمه‌ای پر از دف و دفینه

شراب 110 ساله ای از دبه‌ء بزرگ بیرون کشید

که چشم‌های تو را غمگین‌تر از همیشه کرد

می‌خواستم تاکستان‌های قاجار را بالا بیاورم

می‌خواستم رو به حرمسراها فریاد بزنم

می‌خواستم بگویم اگر صور بدمد ما چه داریم برای گفتن؟

که تو گفتی اگر ما بدمیم صور چه دارد برای گفتن؟!

فرامرز اصلانی گفت، یه پرنده‌ست که از پروازِ خود خسته‌ست

ایرج گفت من یه پرنده‌م آرزو دارم

مارتیک گفت پرنده سایه‌بونت کاشکی باشم

سیاوش گفت پرنده‌های قفسی عادت دارن به بی‌کسی

و پرندگان در عفرین و تهران و کرکوک و کابل و آنکارا کشته شدند

و دیوانه داد زد این‌ها که پرنده نیستند، استعاره نیستند، آدمند

ببین چطور خون‌شان می‌ریزد و پیش می‌روند

داد زد مرگ بر استعاره، استبداد، استعمار، استکبار، استهزا، استف…

تو گفتی من اما یک پرنده‌م، من پرنده‌ام، جیک جیک جیک…

خودت را کوبیدی به در، دیوار، در، دیوار و تکرار کردی

زل زدی به دستمال‌ها که پشت پنجره در حال رقص بودند

و من گفتم دورت بگردم، اِی دفِ ديوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…

و دیوانه گفت دف‌ها آلزایمر گرفته‌اند و نواختن نمی‌توانند

و دف‌ها گفتند دورت بگردم ای دیوانه، اِی‌ی‌ی‌ی…

من گفتم اگر ما بدمیم صور چه دارد برای گفتن؟!

و صور و اسرافیل صورتشان را چسبانند به پنجره و گفتند:

خواننده، نویسنده، بیننده، پرنده، بارنده، بازنده، خورنده، کشنده و…

مرا بردند درون ماشین زمان خویش و تنم نبود دیگر

فقط من بودم که تن نداشتم

روح هم نداشتم

فقط من بودم

اسرافیل روح مرا داده بود به گاوی خمشگین در مادرید

گاوی تک‌شاخ که بی‌امان می‌دوید دور ورزشگاه سانتیاگوبرنابئو

ماغ می‌کشید برای “ایگناسیوسانچزمخیاس” درست در ساعت پنج عصر

و من که تن نداشتم و روح هم نداشتم

شیشه را شکستم و الواح گمشده را باراندم بر زمین

و این اولین‌بار نبود که همه‌‌ء الواح در یک گور دسته‌جمعی فرو ریخت

و لودرها و بولدوزرها رویش را با خاک پوشاندند

بعد زمین فریاد زد تَئوما تَئوما تَئوما تَئوما…

نتوانست تاب بیاورد

نژادهای منقرضش را، نسل‌کشی‌های دیرینش را رو کرد

استفراغی ابدی

و اسرافیل در صور خود دمید

اما هیچ صدایی نداد

یا زمین تاب شنیدنش را نداشت

یا اسرافیل بلد نبود صدایش را در بیاورد

من مرده بودم

گاوِ تک‌شاخ را فدریکوگارسیالورکا با دوستانش خورده بود

دوستانش قبلن فیدل کاسترو را هم خورده بودند

و فیدل کاسترو هم قبلن کارل مارکس را خورده بود

و کارل مارکس هم قبل‌ترش خیلی‌ها را خورده بود

و خیلی‌ها خیلی‌ها را خورده بودند

و دوربین‌های نیکون، با لنزِ تلهء خودکار چلیک‌چلیک صدا کردند