شعر

یک شعر از مولود سلیمانی

 

فقط خورشید نیست
چیزی در شب، هم می تواند چشم را بزند.
اگر تو هم مسیر حرکت آن کلاغ را دنبال کنی؛
بال می زند و شبانه می بینی
چگونه هجوم سوزن در چشم
.
که ناله می کنند به چشممان
.

آهسته
.
و نمی میرند.. این چشم ها انگار که دارند تقاص چیزی را پس می دهند؛
بارها گفته ام.
فقط می زنند، فقط می دانند که باید بزنند، سنگ اند با فسیلشان بر دوش
واقعیت دارد.
می دانی که ما را نمیکشند اینجا
می کشانند
آهسته که می بندی چشمت را
تازه می فهمی از جنس آهن بوده اند، لعنتی ها
این همه سال آهن توی چشممان پرورش دادیم
این همه سال ،
آن همه داغی که سرد و سفت می شد
و صدای پس س س س
وقتی که اخبار میشنیدید از چشم های ما بود
واقعیت دارد.
دانای کل گرامی حالا بدان که تا دو روز دیگر اگر آسمانت را نبارانی
ما را کشته ای.
و ما تا دو روز دیگر صبر می کنیم
بعد چشم های سوزنی را در می آوریم ، به زمین می کوبیم
و چشمهای دکمه ای می خریم
حالت خوب است؟
.
هنوز چیزی نگفته ایم اما
روی تابلوی بزرگ میدان ولی عصر نوشته ایم:
چشمهایی که روزی درخشان بودند
چشمهایی‌که روزی درخشان بودند…
چشم ما بوده است
کار ما بوده است
‌و معنی اش این است
که یعنی دو روز و شاید چند ساعت دیگر..
این هم واقعیت دارد
.
جایی نمی روند این کلاغ ها
بال می زنند و سوزن میپراکنند
بال می زنند و شبانه می بینی
بارها گفته ام
تنها همین یک چیز را نمی دانی
حماقت کردیم و آن را هم گفته ایم