سه شعر از فرزانه مرادی

یکم

باور نمی کردیم

نمی توانستیم باور کنیم

نمی خواستیم به اسمان قیرگون چنگ بزنیم

اما نمانده بود چیزی برای تنفسما حبس بودیم

نفس هایمان حبس بود

دست ها مژه ها و تمام جوی ها و درختان

مسموم بودیم

و موش ها از گیسوان خواهرمان شیر می خوردند

ما خشک شده بودیم میان خفاش ها و مادرقحبه ها

ما شبیه جغد ها با چشمان باز

از پس در و پنجره که مسیر نقره ای می ساخت روی زرورق

من به شخصه رقص خاک را دیدم

در روزهایی که تاریک بود

و تا نیمه شب ها مسیر طلایی می ساخت

و استخوان هامان را خورد می کرد

اعصاب فولادی مان را خورد می کرد

و خاطرات

و گذشته که همواره خیر بود

و در زمان خودش نبود

ما سیاه کردیم هر روز

و امید به زمین فرو میرفت

چرا که دیگر طبیعتی نمانده بود

ای مادر زمین

من به چشم دیدم

انها که به قایق زدند

و دریا پسشان نداد

من به دچشم دیدم که سرفه نمی کردیم

و خون بالا نمی اوردیم

و عفونت

عفونت محص از چشم هامان بیرون می زد

ما راهی نداشتیم

هر طرف بن بست بود

و باید مرگ را می بوسیدیم

و رنج را

و رنج را چون مادران شهید باید بغل می کردیم

دیگر نمی شد خیلی سانتی مانتال آه کشید

و برای عطا از تنهایی حرف زد

دیگر نوشتن همین کلمات

تف و لعنتی سر بالا بود

و هست

در تاریخ اسفند نود و هشت


دوم

با تنی بی شمایل

از خرابه های روح

شبیه عقاب پیر

در آسمان سه گوش

انگار هنوز خواب بود

خواب زده

شبیه هجوم باران بر روی سنگفرش ها

که توی آب ، آب بپاشیم

و از هم نپاشیم

برگشته بودم

با تنی بی شمایل

ما که بودیم ؟

فاصله تاریک بین ستاره ها

از خودمان تاریک

تاریک و تاریک تر

ما لات فاصله ها

طوری بهم نزدیکیم که استخوان هایمان می شکند

درست است تاریک است وقتی هجوم مه توی بانگ به ریه های مسلولمان حمله می کند

درست است تاریک است وقتی کلمه از هجوم نابهنگام ذهن ما

از تاریک ترین عمق سوراخ دهانمان فواره می زند بیرون

درست است تاریک است وقتی توی خورشید

توی کوچه پس کوچه های شهر بی دریا گم می شویم

درست است تاریک است زیرزمین تخمی کافه

که شب ها را آنجا می خوابی

و روز ها همان جا جلق می زنی

تاریک است و کسی نیست

و ما همان فاصله ی تاریک بودیم

درست همان فاصله ی تاریک بین دندان های زرد هروئین

که دستور می دهد ، دستور آشپزی

و ما که بودیم ؟

آیا تاریخ فراموش شده ما را به یاد خواهد آورد

با دستانی مشت کرده

از میان خرابه ها، جنازه ها،کافه ها، بیمارستان ها، تیمارستان ها، شعرها، شعورها، خط ها، خطوط های بسته شده از هر ارتباط

ما کوله پشتی های بسته شده

حاضر به دریا زده

برگشت خورده ایم

ما

نا امیدی ایستاده در آینه ی روبرو

خیره به خودمان

زبان بگا رفته

زمان بگا رفته ایم

همین تصویر آب پاشیدن به گیاه همسایه ایم

شبیه غذای گربه هر روز در دهان پاترون هایمان بلعیده می شویم

ما جماعت غیر همخوان

هر روز جمع شونده توی سرمان هستیم

حرف های پرتاپ شونده از دهان دیگرانیم

معلق و آواره

که هر روز از پشت عینک هایمان چاقو را بر می داریم

و هر بار وحشیانه تر از قبل

روده هایمان را از سقف کافه ها آویزان می کنیم

شبیه بیهودگی هایمان


سوم

به محمدرضا، علیرضا، بهار، فرزان

برعکس می شود

اسمان سبز

زمین ابی

اما دریا تا همیشه خاکستری باقی می ماند

کبوترها مرزها را میان بالهایشان پنهان کرده اند

وقتی تعدادی سرهایشان را بدون بدن

به یونان می فرستند

ما عجیب ترین زندگی ها را دیدیم

در عجیب ترین محله ها زندگی کردیم

و بهترین های نسلمان

توی سرشان کمپوت شدند

ما دور اتش رقصیدیم

در پارک های سه گوش شیرکاکائو و کیک بلعیدیم

بوی نمک دریا را استمنا کردیم

نقاشی ها را اب دادیم

ترامادول را به مورچه خوارها تعارف کردیم

حشیش را ساچمه طور به قلب یکدیگر شلیک کردیم

علف را بو کشیدیم

روی بوم ها دویدیم

پرده ها را دریدیم

و دستمان را به صورت اطرافیانمان کشیدیم

ما اهلی تر از بچه های محله توپ را پاس دادیم

سرمان را توی لاک قرمزمان فرو کردبم

و میان موزاییک ها جسد هایی را دیدیم

که شبیه خرس خواب الوده افتاده بودند

ما روز کارگر به پارک لاله

و هشتم مارس به خیابان فاطمی

و هفتم تیر به هفتم تیر

بیلاخ نشان دادیم

و تمام تلاشمان را کردیم

که سر به سر ادمخوارها بگذاریم

ما استرسمان را بین موهایمان پنهان کردیم

دست های مکانیکیمان را بین اشک هایمان چال کردیم

و کارت مترویمان را در کون سرمایه داری فرو

درست است

برعکس میشود همه چیز

وقتی ان بالا مزارع اسکاندیناوی با ذرت های بورژوازی تزئین می شود

و این پایین دریا از لای پنجره به زیرپله فرو می رود

درست است برعکس می شود عکس ها و نفس ها و خاطرات محو و عواطف دست چندم

درست است برعکس می شود مغز رفقایمان در چرخش سیگاری

درست است برعکس می شود

برعکس تر

و برعکس تر

و بیشتر

و کمی بیشتر

و ما روی دست هایمان راه رفتیم

دست هایمان که قطع شد

روی سرمان

و سرمام که قطع شد

روی صدایمان

و صدایمان که خفه شد

روی سینه ها

و سینه ها را که بریدند

توی چمن زارها تا همیشه بوی خون امد

و بوی نمک دریا

و بوی تعفن رفقای بیهوده امان

و برایمان تنها تخم هایمان را باقی گذاشتند

که برعکس شود

و با خایه های اویزان برعکس

به راهپیمایی ضد بشریت خودمان ادامه دادیم

با نان و پنیر و فلفل سبز