سه شعر از بهنام بدری

کوزه به سرها

 

بر اوآشکار شده که صدای مردگان می شنود

اما صدای مردگان شنیدنی نیست

برجستگی های لاله گوش مانع مزاحم میان ماست

صدای مردگان نوشتنی نیست

چنانچه گوته آن برکه صحرایی نابه جا می پنداشت

تنها مردگان صدای مردگان را می شنوند

میان ما و مردگان اشباحی کتابی زندگی می کنند

بسیاری از نویسندگان بزرگ تاریخ ما

هیچ گونه سندی دال بر وجودشان نبوده است

مثل خیلی از زندگان ما

آن هنگام که کتاب های باز مانده

همچون دری به سوی جهان کتابها باز می شود

اشباح کتابی با لباس هایی از قرون مختلف

از دالان های میان کتابها

آهسته روی صفحات باز مانده می خزند

تا گل کلمات را دورسرما بپیچند

طول می کشد

خشک شدنی طولانی خواهد بود

نقاش ها ی چاق تنبل

با قلموهای سحر امیز کند شده زبر می تراشند

اسطوره هایی را که باید بر پشت مارها

با سوزن های باستانی تراشیده شوند

رها شده در هزار دالان میان کتابها

صدای ترک در ناحیه گیجگاهی گل پیشانی که به کندی خشک شده

صدای ریزش انعکاس گنگ

که تحریف می کند صدای مردگان را

اخرین نسخه ترجمه کینگ جیمز از عهد قدیم

درست بعد از جنگ جهانی دوم بود

که اجازه شنیدن صدای مردگان را از ما گرفتند

اشباح کتابی اوازه خوان ولگرد در فهرست ها

که از قحطی میان دو جنگ

در کتابخانه ای مخفی در دخمه مردگان پاریس

که همه برای شنیدن پیام مردگان

تبدیل به موزه شد استخوانهایشان

با صلیب هایی از سنگ سفید که تقسیمشان می کرد

قلمو های سحر امیزی

که انسانیت دروغینشان را می کشید

روی رسوبات رسی خشک شده دور سرمان

پشت چهره نیک خواهی

زجر شره کردن رنگهای عقلاینت انسانی گنگ

که روی خشکی های اطراف سرمان می کشیدند

تا منظره ای جالب بکشند

برای اوهام ما

شمارش معکوس روز شمار نابودی

نابودی انها

نابودی ما

نابودی همه

همه کسانی که صدای مردگان را می شنیدند

مثل صدای مرده خودشان

پشت صداهایی که انها برای مردگان شبیه سازی کرده بودند

پشت کوزه های دور سر

ای اشباح کتابی

ای شبیه مترجمان کینگ جیمز

ای سازندگان نویسندگان خیالی

به یک کوزه به سر شکاک

چه خواهید گفت

زمانی که از پیشانی کوزه اش خون بیرون می زند

زنش را می بیند که مثل مردگان در گورهای باستانی با خود برده اید به دالان اشباح زنان

با یک سر کوزه ای شکل کاملا نامتقارن

که تصویر شل و وا وارفته ای از یک خدای زنانه

روی جلد کوزه اش شره کرده است

با چشمانی شره کرده و دهانی نیمه باز که از دو تکه شکسته روی شکم کوزه نگاهش می

کند

با چشمانی بسته نگاهش می کند

با پلکهایی بسته نگاهش می کند

با همین دو چشم بسته معمولی که کنار این بینی سنگ شده قرار دارند

نگاهش می کند

همین دو چشم کور شاهد بودند

پوست سفالی کوزه انعطاف پذیر نخواهد شد

ان دستها که دور سر ما گل می کشیدند

زمانی

خاک روی ما خواهند ریخت

بی وقفه و بدون هیچ استراحتی

خروارها خاک برای ما کنار گذاشته اند

صدای مردگان را تنها مرد گان می شنوند

در کتابی کوزه ای شکل که از درون می پوسد

اردیبهشت 98


سرخه حصار

 

درگیر امتداد تکرار شونده راه می رفت

در خم بالا امدن سنگ سیاه زنگارگرفته زیرپایش

که به افق نزدیک می شد

آن زمان که تصویرکشدارادامه دستهایش برای گرفتن درخت

متحرک نبود

جنبش تیزی درگوش هایش

دربرامدگی چشمهایش ازلاک پلک ها

پایان نمی گرفت

قمه اش می لرزید

پیچ زبانش می خواست

فکش را محکم نگه دارد

رعشه دندانهایش نمی گذاشت

من اینگونه پیدا کردمش

وقتی آن صدای ضجه را شنیدم

به هراسیمه گی قفس دربال بال ممتد شک نداشتم

شک نداشتم

صدای ضجه انسان نبود

صدای ضجه انسان کوتاه هست

نه انچنان که کسی که میشنود سر در بیاورد

نه انچنان که انسان خود شناخته باشد

که چه دارد به خود می گوید

فریاد انسان کوتاه است

فریاد انسان قدرتی ندارد

برای گوش هایی که با فریب پرشده اند

صداها کوتاهند

هیپنوتیزم جمعی همچون سربزرگ زنی روی شهر دیده می شود

که سرودهای تکراری اش راهر لحظه به نوبت می خواند

گروه همسرایان از هر پنجره ای آن را زمزمه می کنند

سرود پیرزن ها

پیرزنی که شش صبح احساس ارامش می کند و گلدانهایش را اب می دهد

سرود بیکار ها در لنگ ظهر با نام

گرمای خورشید در استخوانهای سرد

سرود دیوانگان هنگام غروب با نام

بستر نمناک شبدر ها برای مورچه ها

سرود گنجشکها

سرود کلاغ ها

سرود سگ ها و گوسفندها

که اینطوربا اعتماد به نفس دهانشان را میجنبانندوجویده های چند روزه

را دوباره می جوند

با چهار انگشت مغز

مغز بدون شصت که فریاد نمی زند

یک لحظه می میرد و بعد خیال می کند پشمهای زرین در اورده است

ضجه های گوسفندان ارام وخفیف هستند ومن این را از گفته های یک

چوپان شنیدم که محال است ضجه گوسفند ها را نشنیده باشد

سی سال آزگاربه شهادت سه خرمرده اش

ذره به ذره از ستیغ آن کوه بلند تا سایه آن ابشار بی رحم با گوسفند هایش

درد ودل کرده است

وقتی آن ترانه های شبانی را می خواند

صدای ضجه گوسفند ها را شنیده بود

ترانه هایی دلگیر که ازشدت غم واندوه انسان را سر قبر پدر ومادرش

می برد

در شبی که

صدای گوسنفدهایش از طویله رفته بود

حتی از آن طویله خالی

صدای ضجه گوسفندهایش را می شنید

که از لای در

قلب یک گوسفند پرتاب شد

قلبی که هنوزمی زد روی خاک طویله

و بخار هوا از رگهایش بیرون می زد

قلبی که صدایش شبیه ضجه انسان بود

طوری که کبوتر ها از شدت ریزش پرهایشان کم کم داشتند ریش در می

اوردند

من اینگونه دیدمش

کبوتری با ریش بلند سفید

که آهسته آهسته راه می رفت

با قمه ای خونی

که از درخت بیرون آورد

آن زمان که آسمان سرخ از پشت آسمان ابی بیرون می آمد


آواز بادها

 

ما کوهنوردان بازنشسته

فراوان شنیده ایم پژواک های سرگردان باد مرموز پیر را

و هیچ

سردرنیاوردیم

درعبورسایه ها بر شن های شکسته و گرد

برتخته سنگها و دیواره ها

در نیمه شب کولاکی پناهگاهها

یا زیر زیپ کیسه خوابها

یا زیر نور عریان ماه با هم عهد بستیم

که شکستن سکوت منظره های برفی جرم دارد

تا وزش پرچم های دوستی هایمان درآسمانها

روزه سکوت میان ما

پیوندی ناگسستنی داشت

ما کوهنوردان بسیار رمانتیک

حرارتی که از دهان های خشکمان

تا سبیل های یخ زده مان بالا می آمد

به ما یادآوری میکرد که پایبندی به عهدها

تا چه اندازه ضروری است

اما مسیله فقط میل حرف زدن نبود

ما بصورت اشکاری نمی دانستیم که در کوهها چه می کنیم

این برای همه ما سخت تر بود

درارتفاعاتی که هر گونه چهارپایی کم می آورد

پنج مرد سبیل یخ زده

با کلاههایی کشیده تا ابرو

دستکشهایی داغ و بادگیرهایی سوراخ شده

آمیخته با صدای باد ها

در کولاک آخر

صدای محزون زنی می آمد

آنچنان آشنا که گویی تمام عمر

با لالایی این زن بخواب رفته باشم

فهمیدیم که سکوت میان ما کوهنوردان بی باک

به لالایی این زن هم ختم نمی شود

تا اینکه پاره سنگها میان کولاک آواز خواندند

آوازی ازعهد هخامنشی که به صدای موبدان می مانست

ما نمی دانستیم که هنوزهستند صدای سرودهای کسانی که مرده

هایشان را در کوه ها رها می کردند

اما سکوت میان ما کوهنوردان کاری به این سرود ها هم نداشت

ما نمی دانستیم هستند کسانی که با ستاره ها حرف می زنند

در قرن تلسکوپ الکترونی و کوتوله سفید شباهنگ

و صدای محزون آن زن که بار دیگر از کمین آن پاره سنگ ها

می آمد بر بالین آن جسد

که انگار همه مرده گان را دلداری می داد

که پشت دیوارهای جشن تاجگذاری داریوش

پوستینه پوشان می دانستند

او را چه کسی ازبرج انداخته است

همه آن دهانهایی که با سکه های داریک بسته شدند

اما سکوت میان ما

انگار دیگر

کاری به هیچ چیز نداشت

حتی زمان نصب پرچم ها

همه خیره همه ساکت

حتی به بیهودگی نصب پرچم ها هم فکر نمی کردیم

هنگام جدایی هم فقط سر تکان دادیم

ما فقط به صدای باد مرموز پیرفکرمی کردیم

شاید برای همین پاهایمان را از دست دادیم