شعر

راه می‌رویم وُ زنده‌رود را

در چاه بلند  افسردگی می‌اندازیم.
درخت اگر باشیم،
سایه می‌کُشیم
و خاک اگر،
خار می‌پروانیم،
آنگاه، سایه و گل را در چاه بلند افسردگی می‌اندازیم.
سیمرغ کجایی که
در میانه‌ی این راه‌پیمایی
ترانه اگر بخوانی وُ

بدن بلرزانی،
از اصطکاک دو سنگ در گلومان
آتش می زاییم وُ

آتش می‌کاریم.
اگر بگویند که دوستمان دارند
بوسه بخواهند
وُ آغوش بگشایند،
دهن باز می‌کنیم و دوستت دارم را

سیمرغ کجایی؟
در چاه بلند افسردگی می‌اندازیم.
حالا بیایید ضمه را از روی واو برداریم

.

و  بگوییم:
که بر ابرهای  بلند بارور خیره، گریستن
وَ گریستن
کار ماست.
بر خاک نارس جنین‌های مرده شاشیدن,
وَ بلعیدن
با دهان خاک‌های خشکیده‌،
بلعیدنِ زنان سیاه‌پوش را
کار ماست.
راستی آن مادران سیاه‌پوش فرزندان خوب را

سیمرغ کجایی؟
در کنار قبرهای ایستاده
فراموش کردن،
کار ماست.

راه می‌رویم و فراموشی را.
سیمرغ کجایی؟
در چاه بلند افسردگی می‌اندازیم
آن دست‌های کشیده‌ی نازک را

تا که دراز نشدند سمت ما
در چاه بلند

سیمرغ

لطفا تشکر نکنید!

این کار ماست.

حق با شماست.
یک نکته اینکه،

این صدای هق هق مدام

کار ما نیست. می‌دانید؟

از دو سنگ  است در گلوی ما

که از اصطکاکش،

آتش می‌زاییم و

پرنده اگر باشیم،

 بال می‌سوزانیم
وُ خود را هم در چاه بلند افسردگی می‌اندازیم

شعر

 

به علی اسفندیاری، به یاور و مونا و علی، نشاط و شمس و پری، هابرز و ارژنگ و رئوف، که بلد نبودیم و پرسه زدیم

 

جمعی بودیم وُ دود مشایعتمان می‌کرد

در روز، سنّ می‌گرفتیم وُ فرداش

چین به چشم هوا افتاده بود…

بیدار خوابِ دوپا

بوسیده‌ی احشام

حامله‌ی خون

_ این است پیکری که قصد نشاندنش را بر صندلی چرخدار از قضا و قدرش کم می‌کنم_ ادامه مطلب

شعر

 

«و جرم ِ ماه ِ بدر، وقت طلوع: اگرچه نور ِ او عاریتی‌ست، امّا هم به نور موصوف است و یک جانب او با روز است و یک جانبش با شب، سرخ نماید.» (سهروردی)

 

گفتم: درختی در خود توقف کرده است

و دوستانم از خنده سرخ شدند

با دستانی آغشته  به روز که از جیب درآوردم

تکرار کردم انگشتانم به شنبه مبتلاست

و اشاره‌ام را از روی آسمان در آوردم ادامه مطلب

شعر

سیما یَاسمین|مرجان ریخته‌گر

 

یالله حبیبتي، زبانت را همچون دریا حرکت بده
ساده‌ست. خواهر بزرگ‌ترم به من می‌آموزد کل بکشم. زبانش را
همچون موج دریا می‌پیچاند. انگشتان لاغرش را
می‌برد توی دهان من تا زبانم را بیرون بکشد. می‌کشد
و نوکش را می‌گیرد. نگاه کن، ما زبان‌هامان را
این‌چنین حرکت می‌دهیم. می‌بینم که دیوارهای خانه‌ی پدرم
فرومی‌ریزد و ما آزادانه شناور می‌شویم. لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی‌لی ادامه مطلب

شعر

 

به دختر کوچک‌ام نادا

 

از ابتلای شبانه به آرام‌‌راه‌رفتن‌‌ام سالیان گذشت

مکث‌هایی روی بیداری که صورت‌‌ رقیق تو را شکل می‌دهند

گهواره‌ی صداهایی‌ که در فراموشی بزرگ می‌شوند وُ تو را ترک می‌کنند

آیا این تقاص تنهایی‌ست؟ ادامه مطلب

شعر

 

روشن بشود روی کلمه‌ای نامت به اشتباه.

روشن بشود دستخطی، به اشتباه.

بگویند خودش نوشته و اصرار کنند و بنده نیز به‌روی خودم نیاورم.

سرم را زمین بگذارم و آوار مرا بِبَرَد

سرت را بدزدی و طوفانی مشقی مرا بِبَرَد

آب‌خورده، نیم‌جان، برسم به کناره‌ها، به ساحل‌سنگی‌ها. ادامه مطلب

شعر

مرثیه‌ایی برای سوسن

می‌خواهم، به طور بیهوده سمبلیکی، مرگ به دست بیاورم.
بدون هشیاری، بی‌هوش،
از تن و جان‌ام، دریوزه‌مندی و فرزانگی در برود.
به پاکدامنی قدس و شرافت تقوا، احتیاجی ندارم. ادامه مطلب

شعر

در اسب دست بردن
چهار نعل، درد را در زهدان زه کردن
سم بر فنر خاک کوبید
برگشت، به کلمه:
دویدن، بافته شدن و جا ماندن
سوراخی مثل یک نقطه
پر شدن با پاره شدن
باز شدن باب الشبهه: ادامه مطلب